یک سلام عاشقانه
دلنوشت

یک سلام عاشقانه

نویسنده : mohamad_s

مردمک تیره چشمش از شدت نور تنگ‌تر می‌شد و هر چه جلوتر می‌رفت دروازه دید را محدودتر می‌کرد، انگار طفلی که از تاریکی رحم بیرون آمده باشد، یا شاید انگار خوابی که از ذهن نیمه شب کارگری در عمق چند هزار پایی یک معدن فراری شده باشد. هنوز نور وسعت پیدا می‌کرد و هنوز مردمک چشم بی‌تاب‌تر می‌شد، به حدی رسید که چشم کاملا بسته شده بود اما باز از پشت پلک‌ها شدت نور معلوم بود. نمی‌دانم چند ثانیه طول کشید یا شاید چند دقیقه، تنها ضربان نبض فرق میان بودن و نبودن را معلوم می‌کرد و همان خس‌خس آرام سینه که انگار از سر اتفاق هوایی به ریه کشیده باشد. در سکون این لحظه عمیق فرو رفته بود، انگار جنگلی بعد یورش طوفان، انگار دریایی بعد مهاجرت دزدان دریایی، انگار کوره‌های آدم سوزی بعد جنگ جهانی، هیچ نشانه‌ای میل به تغییر نداشت.

حالا مثل خورشیدی که دزدکی از تیزی قله سرک بکشد آرام آرام جوهر را به کاغذ سپرد. سلام و بازتاب حروف در شقیقه‌های متورم حرف بالا می‌آید، انگار نه ماهگی زنی که به دیدار دل بسته و فکر می‌کند به همین زودی‌ها. همین زودی‌های زود کسی از درون به تنهایی نه ماهه‌اش پایان می‌دهد. کسی مثل عکس‌های یادگاری روی دیوار و سلام همین اندازه شور می‌افریند.

حال تو را می‌خواهم بدانم، همچون مسافری که راز جهان را و سیاره‌ای که مدارش را و اقیانوسی که عمقش را. من هم بد نیستم، شبیه پالتویی که زمستان را نزدیک ببیند. دارم هی بی‌تابی می‌کنم. بی‌تابم برای خطوط درهمی که طیف مبهم آب را در نور برایت می‌شکند و تو دیدن از پشت پنجره بارانی را دوست داری، همین اندازه که برگی ادامه همزیستی با شاخه را، همین گونه که کودکی دو ساله پستان مادر را، همین گونه که پیرمردی از یاد رفته خاطرات کهنه را. این بی‌طاقتی و بی‌دقتی حروف از شلختگی واژه پیداست. این شلوغی حس از آشفتگی شباهت‌ها پیداست. این عجولی دوستت دارم‌ها از بزاق کش آورده سطرها پیداست. اینجا بی‌تو هوای سنگینی به درختچه‌های قطبی ذهن اکسیژن می‌دهد، همچون آتشفشانی که سرازیر رودخانه‌ای پر ماهی شود، همچون بادبانی که میانه راه سینه‌اش بترکد، همچون بخار شدیدی که یکهو به یک سردی مهلک برسد، درست شبیه بخار نفس در سرمای بی‌حضور تو. اما باز دلخوشم همچون پرستویی که به اردیبهشت، همچون دیمه کاری که به فروردین، همچون کودکی که به مادر، می‌دانم دور نیست آمدنت و این را همین نبض سالخورده خوب می‌فهمد و این را همین حس مبهم خوب می‌بیند. به زودی زود می‌آیی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
بیش ازاین که یک سلام عاشقانه باشد کلمه ها را عاشق کردید وانتظار را به قامت شان پوشاندید ، لذت بردم :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
همیشه از کلماتی که نفس نفس میزنند بیشتر خوشم میاد ...ممنونم از توجه تون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ماشالا چقدر تشبیه ... ممنون بابت شریک کردن ما در لذت این سلام عاشقانه :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
تشبیهات به نظر من استادانه بود!
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
مگه من گفتم غیر استادانه بود ؟ :)) آوردن این همه تشبیه پشت سر هم تو یه متن کوتاه قطعا استادی میخواد
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
لطف دارید..من ممنونم که وقت گذاشتید
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خیر مگفتم شما گفتید غیر استادانه بود. خواستم تاکیدی کرده باشم بر حرف شما!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خیلی عالی بود. از همه بیشتر اون تشبیهاتی رو دوست داشتم که دوست داشتن دیدن از پشت پنجره ی بارونی رو تشبیه میکرد. برگی ادامه ی زیستن با شاخه را و... . خیلی عالی بود.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ممنونم سخی عزیز ...حس خودم هم در بند بند تشبیهات ارامش بخش بود ...ممنونم از توجه ت
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
سبک جدیدی بود به نظرم!میشه گفت بسط دادن شاید یک جمله کوتاه در یک متن بلند در قالب تشبیهات دلنشین و دوست داشتنی:)موفق باشین
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
لطف دارید ..قبل ش استاد سید علی صالحی عزیز از این دست کارها زیاد کرده ...
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
" و تو دیدن از پشت پنجره بارانی را دوست داری"..ینی تمام قد میشه این عبارت رو با گوشت و پوست و عمق استخون درک کرد و تصور کرد..فوق العاده بود..اونقدی که نتونستم بگردم دنبال ایراد..ترجیح دادم فقط لذت ببرم :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
خیلی خوشحال م که نظرتون جلب شد ..ممنونم از لطفتون
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
زیبا بود:) زیبا:) تشبیهات خیلی زیبایی به کار برده بودین:) اوایلش یه کم حس کردم سنگینه، کم کم رو به آخر روان شد:) یه بخشش رو اگه بخوام انتخاب کنم ازین بخش خوشم اومد: «من هم بد نیستم، شبیه پالتویی که زمستان را نزدیک ببیند. دارم هی بی‌تابی می‌کنم. بی‌تابم برای خطوط درهمی که طیف مبهم آب را در نور برایت می‌شکند و تو دیدن از پشت پنجره بارانی را دوست داری»///فقط تو خط دوم از آخر« همچون بخار شدیدی که یکهو به یک سردی مهلک برسد..» یکهو خیلی عامیانه شد و از اون حالت ادبی متن بنظرم خارج شد.///آخرش هم که خیلی خوب تموم شد:)انتظار زیبایی رو به تصویر کشیدین:)) موفق باشین و احساساتتون مانا:)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
بله درسته خودمم اول ش فکر نمی کردم بخوام اینهمه تشبیه استفاده کنم ..ممنونم لطف دارید
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
بله درسته خودمم اول ش فکر نمی کردم بخوام اینهمه تشبیه استفاده کنم ..ممنونم لطف دارید
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
خیلی تشبیهات قشنگ بود:)) قلمتون مستدام:))
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنونم ..لطف دارید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٩
١
٠
تشبیه یک بانوی نه ماه رو دوست داشتم. موفق باشین.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٢
٠
تشبیه به رسیدن بود بعد یک انتظار ...همچنین
فاطمه
فاطمه
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
نوشته ی قشنگی بود.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
پرسپولیس بزرگ تر از همه نام هاست

پرسپولیس کبیر

٩٦/٠٣/٢٩
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات