زنده باد عاشق‌های ضعیف!
#مینیمال #داستان_عاشقانه

زنده باد عاشق‌های ضعیف!

نویسنده : زهرا- خسروی

«جاذبه!» این را گفت و رفت سراغ کشتی چوبی دست‌ساز کنج اتاق. نگاهش بدون خستگی محو بادبان‌های کشتی بود. بادبان‌های سفید و سرکش. اتاق تاریک بود و سرک کشیدن یک نوار تیز و روشن از خورشید که درست می‌خورد به بادبان‌ها آن قسمت از اتاق را خواستنی‌تر کرده بود. از دور می‌شد ذره‌های گرد و غبار ریز که توی آفتاب لو می‌رفتند را دید.

صحنه جذابی بود که ناخودآگاه گردنم زاویه گرفت و دست راستم رفت زیر گوشم و چند ثانیه مستانه این صحنه را با چشمانم بلعیدم. سرم را چرخاندم سمتش که دیدم تکیه داده به بالش گلبهی کنار دیوار، با دستانش زانوهایش را بغل کرده بود و چانه‌اش را چسبانده بود روی دست‌های قفل شده‌اش! گفتم: «جاذبه چی؟» یک نفس کوتاهی خالی کرد، سرش را گرفت بالا و گفت: «هوای اتاق خفه است، ضعیفه ولی این سرکشای سفید رو ببین! ببین چطور با این هوا اوج می‌گیرن و کیف می‌کنن، این هوا با ضعیف بودنش هم براشون جذابه، قیافه‌ی عاشقی داره!»

می‌خواستم حرف بزند، می‌خواستم صدایش بیشتر یادم بماند. گفتم: «چرا اسمش رو می‌ذاری عشق؟ شاید فریبشون داده، شاید داره بازیشون میده، شاید اونا توی رینگ زیر فشارن! شاید مجبورن؛ راست، جاخالی، هوک چپ، آپرکات!»

عجیب نگاهم کرد، شاید هم تعجب قاطی حس آن لحظه‌اش بود، تعجب برای غیر قابل هضم بودن حرف‌هایم! لب‌هایش را با زبانش خیس کرد، لب پایینش را گاز خفیفی گرفت و چند لحظه مات نگاهم کرد. باز هم حرف نمی‌زد. یک نفس عمیق کشیدم، می‌خواستم چیزی بگویم که لب‌هایش بی‌صدا بالا و پایین می‌شد، شاید داشت جمله‌اش را مرتب می‌کرد، چند ثانیه نگذشت که گفت: «تو توفانی یه ویرانگر! تو چیزی از عشقای آروم و یواشکی نمی‌فهمی، از عشقای ساده و بی‌سر و صدا! افکارت مسمومه، یه رد محسوس از شک و دودلی آزارت میده؛ باورت ضعیفه میفهمی؟»

همین را می‌خواستم. می‌خواستم رویم بتوپد و با قدرت حرف زدنش قلمرو افکارش را یک بار دیگر مشخص کند. یک بار دیگر باهام مخالفت کند، از نبودن احساس توی وجودم کفری بشود. دوباره نگاهش کردم، دکتر می‌گفت ام‌اس دارد؛ ولی من دیگر برایم مهم نبود که این عشق ضعیف، سخت دیر رشد می‌کند؛ من خیلی وقت بود که عاشق این هوای ضعیف بودم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
منم عشقای آروم و یواشکی رو دوست ندارم ، همینطور عشقای ساده و بی صر و صدا...قشنگ بود :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
عذر میخوام منظورتون «سر» و صداست دیگه؟؟
Cold
Cold
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
:D همون...اشتباهای تایپی رو جدی نگیرین ، زیاد پیش میاد
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٣/١٩
١
٠
رینگ؟کشتی؟من نفهمیدم چی عاشق چی بود توو فضا؟گرد و خاک بادبان؟بادبان و هوای خفه؟چی چیو به بازی گرفته بود...دوبار هم خوندم بنظرم خیلی گنگ بود ولی کاملا پتانسیل پرورش داشت.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
استفاده از اصطلاحات خاص توی نوشته رو دوس دارم ..غلبه ذهن به ذهن ...وقتی یهو یه اصطلاح میاری میبینی باید بری دنبالش تحقیق کنی یه وقت اشتباه نباشه ... زیبا نوشتید .
ماه دخت
ماه دخت
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
بنده نیز چندین مرتبه مطالعه کردم لکن چیزی به ادراک نرساندم کمی مبهم بود شاید به دلیل عدم تجربه باشد،اما بهر حال دورنمای قالبش زیبا بود.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خوب بود :)
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات