ممنون که از زندگیم رفتی!
#مینیمال #بچه_طلاق #پدر

ممنون که از زندگیم رفتی!

نویسنده : Banooo_A

- میگن امروز میخواد بارون بیاد 

+ آره شاید. بفرمایید .

دکتر با دست اشاره کرد که دختر ریز نقش روبرویش بنشیند . دختر مانتوی کوتاهی پوشیده بود. آستین‌هایش را زیادی بالا داده بود و کلی دستبند جورواجور به دست‌هایش بود. شالش را پشت گوش‌هایش برده بود تا موهای تراشیده کنار سرش بیشتر به چشم بیاید. آرایش غلیظی داشت. شلوار جینش پر از پارگی بود و کفش‌های ساقدارش را روی آن آورده بود.

- مثکه حال نمی‌کنی با تیپم... زل‌زل به چی نگاه می‌کنی دکتر؟

دکتر سرش را تکان داد که حواسش برگردد.

+ اوه بله. خب اسمتون؟

- بهم میگن پاییز. ولی مامانم آذر صدام می‌کنه. دوستام میگن یاسی بیشتر بهم میاد. نمیدونم.

+ خب من چی صداتون کنم؟

- فعلا هیچی !

دکتر به وضوح تعجب کرد ولی چیزی به زبان نیاورد .

+ سن؟

- 21... البته تو شناسنامه جدیدم 18

+ چرا دو تا؟

- چون گم کرده بودم قبلی رو. می‌گیری چی میگم؟ گم نشده. گم کردم .

+ خودت؟

- دقیقا !

+ چرا؟

- ربطی به موضوع امروزمون نداره .

+ خب موضوع امروزمون چیه؟

- من

+ و من چی باید بدونم ازت؟

- زندگیمو ...

+ مثل چی؟

- من معتادم. دو روزه فرار کردم از خونه .

+ خدای من! چرا؟

- پدر خوندم منو میزد .

+ پدر نداری؟

- چرا !

+ نمیفهمم.

- 20 سال پیش بابام از مامانم جدا شد. میگن بابام دکتر بوده. عین شما ...

+ یعنی روانپزشک؟

- اوهوم ...

دستش را دراز کرد و قندان روی میز را که پر از قندهای رنگی بود برداشت و یک قند در دهانش گذاشت .

دکتر کمی فکر کرد و ادامه داد : 

+ خب؟

- خب نداره. بابام که مامانمو طلاق داد اونم شوهر کرد .

+ خیلی سختی کشیدی؟

- خیلی. درسم هنوز مونده. دیپلم هم ندارم.

دکتر دستش را لای موهایش کشید و کمی صندلیش را جا به جا کرد.

- هیچی نداری بخورم؟ گشنمه.

دکتر با تلفن به منشی گفت که چیزی برای دختر بیاورد. 

- میدونی. توی زندگیم هیچی نداشتم. هیچی. ولی یه چیزو خیلی خوب میدونم. 

+ چیو؟

- این‌که تو رو نمی‌بخشم !

+ من؟

- نگو که 20 سال پیش از زنت جدا نشدی. نگو که دختر یک سالتو ول نکردی و نرفتی خارج که بشی دکتر. نگو که همه زندگی منو تباه نکردی واسه دلخوشی خودت. اه... لعنت به تو ...

دختر بلند شد و رفت سمت در .

دکتر از جا پرید ...

+ نرو !

- فقط خواستم بدونی ممنون که از زندگیم رفتی. هر چی گفتم دروغ بود .

بعد برگشت و تو چشمای دکتر نگاه کرد.

- بابام درسته بابام نیست ولی قد دنیا دوسش دارم .

درو باز کرد و رفت .

دکتر با عجله تلفن را برداشت که به منشی بگوید جلوی دخترک را بگیرد که ناگهان در باز شد.

- راستی یادم رفت بگم فردا جشن فارغ التحصیلیمه و شاگرد اول شدم. البته تو دعوت نیستی ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
چقد خوب بود...واقعا عالی بود،آفرین.
Banooo_A
Banooo_A
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنونم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
به اون همه تناقض تو شخصیتش نمی خورد که آدم موفقی باشه ولی کلا خوب از مسیر داستان منحرمون کردین پایان جالبی داشت:)
Banooo_A
Banooo_A
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون از لطفتون
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
وای...چه با حال بود!
Banooo_A
Banooo_A
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
لطف دارین ... ممنونم
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
از این تریپ دخترهای بی اعصاب، حق به جانب ، در صورتیکه واقعا حق داشته باشه به بی اعصابی و حق به جانبی ، خوشم میاد..مرسی:-)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ای جان !چقد باحال بود:)
Banooo_A
Banooo_A
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنونم
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
دلم برای باباش سوخت.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
راستش اشک تو چشمام جمع شد... چطور یک پدر می تونه دل از بچش اونم دخترش بکنه ... چقدر بچه های طلاق سختی می کشن ... از همون بچگی سختی و اندوه رو بزرگتر ها بهشون تحمیل میکنن.. اونم بی گناه... خدا همشون رو کمک کنه
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
:)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
برام سوال شد ...از اول توی ذهن ت بود ته داستان این بشه ؟
Banooo_A
Banooo_A
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
از اول همین موضوع تو ذهنم بود . همیشه فرزندان طلاق افراد نا موفقی معرفی میشن در صورتی که همیشه استثنا هم وجود داره
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
خخخخخ...چه غیرقابل پیش بینی بود:)ولی دختره عجب دختری بودا، به جایی که بشینه آبغوره بگیره، باباشو با خاک یکسان کرد اصن...خخخخ
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام .چه دیالوگ های خوبی داشت این داستان افرین. اول داستان یه تصویری از دختر به ما دادین در مورد تیپ و غیره که کاملا با شخصییت دختری که داشتین ما رو باهاش اشنا میکردین مطابقت داشت.اما بعدش یک دفعه این دختر یک فرد تحصیل کرده و موفق از اب در میاد که با اون تعریف هایی که اول داستان از تیپ و ظاهرش شده متضاده..و برای من قابل درک نبود کمی.اخرشو دوست داشتم.خیلی ممنون و موفق باشید:)
Banooo_A
Banooo_A
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
دقیقا این ظاهر سازی برای انجراف ذهن مخاطب بود . همه افراد موفق نباید تیپ ظاهری یکسانی داشته باشن . ممنون از لطفتون
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
اون تیپ دختر هم فضاسازی خودش برای باور کردن بود ؟ وسطاش فکر می کردم ازون کلیشه های همیشگی ِ اما آخرش غافلگیری خوبی داشت.
گلبرگ
گلبرگ
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
عزیزم به نظر من لازم نیست همیشه اونایی که موفق هستن تیپای ساده داشته باشن. امکان داره تیپ واقعیش همین طور باشه!!!(آدم موفق اینطوری دیدم که میگم!) نه؟؟؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
عالی بود. عالی. دست مریزاد.
گلبرگ
گلبرگ
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
عالــــــــــــــــــــــی بود. خیلی خاص و جالب. موفق باشی
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
مرسی مرسی خیلی خوب بود دوست عزیز =)
زهره_براتی
زهره_براتی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
فقط یه چی اگه اون خط چهارتا مونده به آخر به جای بابام مینوشتید پدر خونده حس میکنم مخاطب راحت تر باهاش برخورد میکنه =)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨