هستی که نیست شد
دلنوشت

هستی که نیست شد

نویسنده : h_khazae

لبخندت معجزه‌ای برای قلب ویرانه من بود و حال مال کس دیگری نیست، که هست.

و مهربانیت مرحم زخم‌های بسته‌ام بود و حال کس دیگری غرق مهربانیت نیست، که هست.

و دست‌هایت مسکن دردهای نهفته‌ام بود و حال دستت میان دست دیگری نیست، که هست.

و تا دیروز هزار نفر از کناره زندگی‌ات می‌گذشت و حال هزار و یک نفر نیست،که هست.

و تمام وجودم در حضور تو خلاصه می‌شد و حال حضورت در زندگی‌ام کم نیست، که هست.

و حال دستان پر مهرت را می‌طلبم و دستانت پر از مهر دیگری نیست، که هست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٧
٠
١
ناخداگاه یاد بنیاد امور بیماری های خاص افتادم خخخخ ببخشید معذرت.
h_khazae
h_khazae
٩٥/٠٣/١٧
١
٠
خخخخ...اشکالی نداره....آنچه ازدل برآید...دیگه بقیش باخودتون...خخخخ...
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
قشنگ وبا احساس بود موفق باشید :)
h_khazae
h_khazae
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلاممم..ممنونممم...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام .ای کاش اخرشو یه جور دیگه مینوشتین ..یعنی به جای اینکه اونقدر مسقیم طلبیدن رو عنوان نمیکردین و این محتاج بودنو نمیگفتین..متن پر احساسی بود دستتون درد نکنه:)
h_khazae
h_khazae
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلاممم..ممنون...گاهی اوقات بایدهمه چی رومستقیم گفت..
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
برای شروع خوبه ولی معمولا مستقیم گویی تو ذوق می زنه :)
h_khazae
h_khazae
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلاممم...ممنونم بابت نظرتون...
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات