پارک نوشته‌های پسری که بادام زمینی‌هایش ریخت
#پارک_ملت #روزمرگی #آدم‌_ها

پارک نوشته‌های پسری که بادام زمینی‌هایش ریخت

نویسنده : بهمن بهمنی

مقداری بادام زمینی گرفته‌ام و می‌نشینم روی صندلی پارک ملت. دو دختر خانم که موهای‌شان بیرون است آرام می‌روند، پیرمردی با لباس سفید لنگان لنگان قدم می‌زند، یک پسر با شلوار گشاد به همراه دوستش دنبال دو دختر  حرکت می‌کنند و رد می‌شوند. چند دانه بادام زمینی می‌خورم، کنارم پسرکی نشسته، آقا بیا شما هم بادام بخور دستم را رد نمی‌کند و قبول می‌کند. روبرویم را نگاه می‌کنم، دختری چادری که ظرفی دستش است و داخل آن یک جوجه زرد رنگ گذاشته و به سمت ایستگاه اتوبوس پارک می‌دود و ای کاش مادرم این‌جا بود و تو را برایم خواستگاری می‌کرد.

جوانی با تلفن صحبت کنان نزدیکم می‌شود، از خاله الناز می‌گوید! زبانم لال حرف‌هایش منشوری  است، پشت سرش پسری با موهایی که مثل جومونگ بسته و نصف آن را طلایی کرده قدم می‌زند، جلل خالق یک گروه دختر و پسر دارند نزدیکم می‌شوند ولی انگاری دارند دور می‌شوند، آن‌ها  برعکس قدم می‌زنند! شاید کلاس دارد، ناگهان مثل خفاش کسی  از جلوی من رد می‌شود، دقت می‌کنم پیرزنی است که با سرعت می‌دود، جالب است بیشترشان هندزفری به گوش دارند، دختر و پسری قدم زنان نزدیکم می‌شوند، دختر رو به پسر می‌گوید: «با تو بودن برایم خوب است ولی این‌که خرج خانه را نصف، نصف پرداخت کنیم برای من سخت است.» جوانی با لباس سفید پشت سر این‌ها حرکت می‌کند، سه تا پسر با شلوارهایی که فاق‌شان تا جای زانو می‌آید رد می‌شوند، سه تا دختر چادری که دست یکی از آن‌ها سوت آبی است و شاید ورزش کارند از جلوی من رد می‌شوند، استغفر الله  این دخترها که دارند به سمت من می‌آیند حجاب  ندارند.

خم می‌شوم تا سرم روی زمین باشد و آن‌ها را نبینم، دستم به کیف لپتاپ می‌خورد و لپتاپم روی زمین می‌افتد، پاکت بادام زمینی‌ام چپه می‌شود، می‌روم لپتاپم را بردارم که اسکیت سواری از روی انگشتان دستم عبور می‌کند، عصبانی می‌شوم و بلند داد می‌زنم: هوووو.... 

همه ی مردم می‌ایستند به من نگاه می‌کنند، کیفم را بر می‌دارم و آرام به سمت خانه می‌دوم مثل خیلی از آدم‌ها که در این چند لحظه دویدند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
پ .ن : به صورت کاملاً اتفاقی بعد از حدود 2 سال گذرم به پارک ملت مشهد افتاد و این روایت چند دقیقه بادام زمینی خوردن بود ، سپاس از آقای فروزان بابت تیتر :)
mr.mohammad amin
mr.mohammad amin
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
بهمن این ذهن هنریتو خیلی دوست دارم...قشنگ همه ی صحنه هارو دیدم مخصوصا اون ک از خاله الناز میگفت حرفا منشوری میزد:دی...کیفتم دیگه ننداز:-)) قلمت پایدار و دوست خواننده ها
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
مرسی رفیق :) ! خوشحال شدم خوندی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
اینکه صادقانه منویسید و پشت تک تک شنیده های کوتاه پر از حرف است. خوبه که کوتاه و صادقانه مینویسید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
:) سپاس از اینکه وقتتون رو گذاشتین و خوندین
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
رفته بودین پارک تجزیه تحلیل ادما؟؟؟ خخخخ، خوب بود :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
خخخخخ برام جالب بود ! همه نوع آدم می دویدند :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
بهمن زنگ میزدی میومدم برات خاستگاری میکردم خب! بهمن، کم فعالیت نباش. خوب نوشتی. دمت گرم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
:) سلام حسین جان چشم بیشتر می نویسم
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
در کل ک تجزیه تحلیل اینجوری رو دوس دارم هر جور ک حالا نوشته شه ولی نکته خیلی جالبش برا من سه خط اخرش بود. خیلی خوب تموم شد.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
:) ممنون خانم فوفانو که خوندید
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
و ای کاش مادرتان بود ... افتادن لپ تاپ و پخش شدن بادام زمینی همش بهانس :دیـدل از کف دادید تو پارک ملت رفت ؟ ممنون بابت این روایت پر از حادثه و خوب :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
:) خخخخ آره تو یه نگاه بود تموم شد خانم فاطمه سادات ممنونم که خوندید
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
آقا تهش واقعی بود؟ لپ تاپت داغون نشده؟ بعدم شما چرا به مکالمه مردم گوش میدی؟؟؟؟ پارک ملت باس گروهی بری؛ تکی بری دلت می گیره
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
نه گارد داره :) منتظر بودم بهنام برسه دو راهی تا باهاش برم خونه در حد 20 دقیقه نشستم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
1bahman.com هم ثبت شد :)
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
من این مطلب رو توی وبلگتون خوندم خیلی زیبا وشیرین بود ادامه بدید به خاطره نویسی.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
سلام چشم امروز قسمت دیگه ای رو حتما می نویسم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
انگشتای شما کلا وظیفشون صدمه دیدن هست انگار :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
خخخخ اره می دونید ناخونی که بیوفته زود به همه جا گیر می کنه
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
جالب بود:) تصاویر ملموس بود.حالا واقعی بود یاخیالی؟ یا نصفه واقعی_خیالی؟خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
خخخخ نه واقعی بود تو قسمت جدید عکس گرفتم تا خاطر جمع بخونید :))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
اون خانمه هم تو عکس هست ؟ :دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
ببخشید متن فقط واقعی هست تصویر رو آقای فروزان گذاشتن ، یک لحظه شبه نزدیک بود وارد بشه
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
یادم باشه اگهدرفتم پارک ملت از جلوت رد نشم، بدجور آمار ملت رو میگیری خخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
خخخخخ...:)))
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
جامعه بنوعی با تمام حس و حال ش در یک لحظه با شما ارتباط داشت ....زیبا نوشتید اقای بهمنی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
ممنونم جناب ساحری :)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
O_O !
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
:) سپاس
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
این تجربه شد دفعه دیگه رفتید پارک با خانواده برید حداقل مادردونا ببرید :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
:)خخخخ آره واقعاً
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
طنزی از واقعیت زمانه.جالب بود:-)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
:) ممنونم
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
لپ تاپتون سالمه؟:دی..روایت های چند خطی تا حدی درهم و برهم. جالب بود..بنظرم تو ایستگاه اتوبوس هم بشه همچین چیزایی پیدا کرد..
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
:) خخخ آره گارد داره کیفم ، تو ایستگاه اتوبوس هم میشه از این سوژه ها هست
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
افرین به شما که مادرتان را پیش قدم میکنید خخخ. دو دخترخانم که موهایشان بیرون است؟؟؟؟تعبیر بهتری هم میشد باشه فکر کنم خسته نباشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
:) خخخخ مرسی از شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤