نیمکت تنهایی (قسمت آخر )
داستان کوتاه

نیمکت تنهایی (قسمت آخر )

نویسنده : الهام خانم

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

 

بعد از شنیدن حرف‌های زهرا احساس تنفری شدید نسبت به سارا تمام وجودم را پر کرده بود. بعد ازتعطیل شدن مدرسه ارتباطم با زهرا کمرنگ شد.

یکی از روزهای تیرماه به مدرسه رفتم تا کارنامه بگیرم. زیر گرمای عذاب‌آور نور آفتاب منتظر آمدن مدیر بودم که، کسی مرا با اسم صدا زد. به طرف صدا سرم را برگرداندم، دختری لاغر با قدی بلند چند متر آن طرف‌تر بود. خودش را به سرعت به من رساند و در حالی که نفس نفس می‌زد گفت: «ببخشید، الهام خانم؟» با تعجب گفت: «بله» گفت: «شنیدم با زهرا دوست صمیمی هستی؟ درسته؟» تعجبم چند برابر شد. گفتم: «ببخشید، شما؟» گفت: «سارام».

بعد از گفتن نامش تازه شناختمش. با تمام توان سعی کردم تنفری که به او دارم را نشان ندهم و اعصبانیتم را کنترل کنم. می‌خواستم بدون پاسخ به سوالش بروم که جلوی راهم را گرفت وگفت: «میدونم با حرفایی که زهرا درمورد من زده حتما از من بدت میاد اما صبر کن حرفای منم گوش کن.» گفتم: «نگو که زهرا دروغ می‌گفت که باور نمی‌کنم. توی تمام عمرم دوستی مثل تو ندیدم، که اینقدر راحت به دوستش خیانت کنه.» مظلومانه به من خیره شده بود و با نگاهش التماس می‌کرد که حرف‌هایش را گوش کنم. با بی‌میلی پیشنهادش را قبول کردم، روی نیمکت کنار حیاط نشستیم. سارا شروع کرد به تعریف کردن: «درست سه سال پیش با سپهر نامزد کردم. عین زهرا چند روز مونده به عروسی متوجه شدم سپهر قبلا با دختر دیگه‌ای نامزد کرده برای همین بدون این‌که چیزی به پدر ومادرم بگم نامزدیمونو بهم زدم. وقتی فهمیدم نامزد زهرا همون سپهر نامرده، رفتم سراغ سپهر ازش خواستم دست از سر دوستم برداره تا اونم مثل من بدبخت نشه، درعین ناباوری قبول کرد بعد از بهم خوردن نامزدی زهرا بهم زنگ زد و گفت که می‌خواد ببیندم، وقتی دیدمش کلی عکس بهم نشون داد و گفت اگه باهاش ازدواج نکنم اونا را پخش میکنه.»

درحالی که ناباورانه داشتم حرف‌هایش را گوش می‌دادم بلند شد وآرام از کنارم رفت. داد زدم: «چرا به بابا و مامانت چیزی نمیگی؟» برگشت لبخند تلخی زد وگفت: «اگه بابام بفهمه سکته میکنه.» و بعد به راهش ادامه داد. چند ساعت با خودم کلنجار رفتم و بعد تصمیمم را گرفتم. به دفتر مدرسه رفتم و همه ماجرا را برای مدیر تعریف کردم. مدیر بعد از دعوت از خانواده زهرا و سارا از آن‌ها خواسته بود از سپهر شکایت کنند. با شکایت دو خانواده از سپهر معلوم شد، سپهر پانزده دختر دیگر راهم به بهانه ازدواج فریب داده بود.

بعد از آن ماجرا از زهرا و سارا خبر نداشتم تا همین امروز، که زهرا زنگ زد و خبر ازدواج خودش با پسر عمویش را داد. وقتی از زهرا در مورد سارا پرسیدم گفت: «دانشگاه اصفهان در رشته مهندسی پزشکی در حال ادامه تحصیله و با وجود خواستگارهای زیاد از ازدواج کردن ترس داره و نسبت به همه پسرا بدبین شده.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
خیلی جالب بود الهام جون :) چرا اصفهانی ها میگن اعصبانیت؟ :))))))))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ممنون زینب جان :)) فک نکنم اصفهانیا بگند من میگم خخخخ
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
راستی زینب مگه شماها به جای عصبانیت چی میگید ؟؟
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ما در کۆردی کلمه ی عصبانیت نداریم.زیرا در نوشتار کوردی صاد نداریم :) معادلش داریم از جای خودش دررفت.یعنی با عصبانیت برخاست.یا اوقاتش تلخ شد.یا اوقات تلخی میکنه.البته معادل هاشو به فارسی نوشتم که متوجه بشین
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
چه جالب عین یه زبان دیگه میمونه کوردی :))) یه روز به عمرمم باقی باشه کوردیا یاد میگیرم
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
«فیلم هندی»
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
شایدم فیلم ایرانی، ولی چرا همه فیلمها اینجوری تموم میشن؟ درکل موفق باشید.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
آقای خسروی تازه یه پیشنهاد هم واسه سینما هندوستان داشتم بدم داستانما فیلمش کنند :دی اول یه جور دیگه قسمت آخرا نوشتم دیدم خیلی غمناک میشه بعد تغییرش دادم کاش تغییر نمیدادم
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
میتونست بهتر هم تموم شه!حداقل کلیشه ای نباشه. ولی قطعأ داستان های بعدیتون بهتر میشن.موفق باشید : )
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ممنون بله باید این تصویری که از داستان تو ذهنم دارما بشکنم همش داستانا نباید خوب تموم بشند انشالله با راهنمایی شما وبقیه دوستان :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
من توی داستان مراببخش گفتم که دخترک نامزد سابقش رو نبخشید.همه گفتن تلخ نوشتی. سیاه نوشتی .وگفتند که نباید اشتباهات مردم رو نوشت :/
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
:))))) آخرش چیکار کنیم بهتره
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
با اینکه داستان خوب پیش میر فت اما اصلا پایان بندی خوبی نداشت .مخصوصا دو خط اخر اگر نمیبود باز بهتر بود.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ببخشید آقای حسین پور بذارید پای کم تجرگیم واینکه این اولین داستان چند قسمتی بود که نوشتم سعی میکنم دفعات بعدی اشکالاتما برطرف کنم ممنون میشم مشکلاتما بگید اینکه چرا بد تموم شد اگه چطوری بود بهتر میبود :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
معمولا توی داستان یک گره افکنی داریم ویک گره گشایی .شما توی داستانتون این گره افکنی رو خوب ایجاد کردید بطوری که تعلیق خوبی بوجود اوردید که مخاطب مجاب شد هر سه قسمت داستان و دنبال کنه .گره گشایی تونم خوب بود چون ما اخر داستان فهمیدیم قضیه سارا چی بود .ولی اینکه بعدش زهرا ازدواج کرد خوب جالب نیست این کار تقریبا عین خاطره نویسی میشه اگر قرار بود از ازدواج زهرا ودانشگاه رفتن سارا بگید می تونستید داخل متن کم کم به خورد مخاطب بدید وضربه اخر وهمون جا که میگه اگه ازدواج نکنم عکسها رو پخش می کنه بزنید وبقیشو بذارید به عهده خواننده. اینجوری دیگه کسی نمی گه فیلم هندی .منتظر داستانهای بعدی هستیم .قلمتان مستدام.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون متوجه شدم انشالله دفعه های بدی
سارا یوسفی
سارا یوسفی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
حالا از ذات اینکه عاقبت به خیر شدن همه، پایان مورد علاقه من نیس، الهام، چرا ساراعه فقط تا ابد خوشحال و خوشبخت نشد؟ چه مشکلی باش داشتی؟؟:)))) امیدوارم موفق باشی و هر داستان بهتر از قبلی بری جلو :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ممنون :) چون اسمش سارا بود خخخخ انشالله بتونم تو داستان بعدی اشکالایی که تو این داستان داشتما تکرار نکنم
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
سارا و سپهر با هم دوست ببودن قبلا؟ اینجوری که نوشتی که تهدید کرده به پخش عکساش همچین چیزی بنظر میرسه..همونطور که بچه ها تو قسمت قبل گفتن اونجا یه جورایی داستان تموم شده بنظر می رسید.پس اینجا تو قسمت سوم حداقل باید جوری ادامه پیدا می کرد که جذاب باشه و این حس به وجود بید که: چه جالب! فکر نمی کردم اینجوری بشه و ازینجور چیزا. پایان داستان میشه گفت مثل اکثر داستانا تموم شد.هرچند چیزیه که وجود داره متاسفانه.اما این قسمت که سارا با اینکه میدونسته سپهر چه پسریه به جای اینکه به زهرا بگه یا از راه دیگه ای وارد بشه خودشو قربانی کرده چندان معقول بنظر نمیاد.//نکته املاییش هم اعصبانیت که نمیدونم البته از لهجه اس و از دستت در رفته یا نه...بازم بنویس الهام گل:) موفق باشی:)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
اصفهانی ها میگن اعصبانیت.دیشب متوجه شدم .دوتا دوست اصفهانی دارم اینجوری مینویسن.لهجه شونه :))))))))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
بله کاملا حق با شماست وانیا جان :) خب اگه به زهرا میگفت که چطور پسری فک میکرد آبرو خودش بره / اعصبانیت هم ببخشید دیگه :) ممنون وانیا جان واسه اینکه وقت میذاری وبا دقت اشکالاما میگی سعی میکنم پیشرفت کنم دفعات بعدی :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام.قبل کامنت گذاشتن کامنت دوستان رو میخوندم و متوجه شدم جزو کارهای اولتون هستش برای همین از خیر تمام حرفهایی که ادامه کردم میگذرم و فقط میگم خیلی خوبه که میتونید داستان های چند قسمتی بنویسید چون این کار نیازبه گره افکنی ها و اوردن بحران های داستانی و مهمتر تعلیق های حساب شده داره که بتونه مخاطب رو دنبال خودش بکشه و نکته دیگه اینکه شخصییت های زیادی هم بخاطر طولانی بودن متن وارد داستان میشن که در گسترش دادن داستان به شما کمک کنن و کنترل کردن همه این ها توانایی خاصی میخواد که نشون دادین میتونید..اخر های داستان منو یاد پاورقی مجله های زرد انداخت..و در اخر همه به خوبیو خوشی سالیان درازی را... که برای داستان اصلا پایان خوبی نیس..در اخر خسته نباااشی الهام جان .همچنان بنویس و بنویس:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام خانم رهبر بله این اولین داستان چند قسمتی که نوشتم راستش اول یجور دیگه نوشته بودم قسمت آخرا بعد دیدم تلخ میشه دلم نیومد انشالله با راهنمایی دوستان خوب وماهری چون شما پیشرفت کنم تو داستان نویسی ممنونم :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
من هنوزم اصرار دارم این سبک کارا کلید اسراری هست و تو برای بُرد داستانت باید گره و ابهامات بهش اضافه کنی که همه و همه با تجربه به دست میاد پس نگران نباش و ادامه بده:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون :) چشم بیشتر مینویسم
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
اینم آدرس وبلاگم که پرسیدی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨