افسانه سه برادر
#خاطره_بامزه

افسانه سه برادر

نویسنده : zahra_rezaee

(هر خاطره و ماجرایی که نوشته می‌شود کاملا واقعی و به دور از اغراق و تخیل است.)

سال‌ها قبل زمانی که دختری مجرد بودم و به تناسب سن و ظاهر و تحصیلات آقایون محترمی درب منزل ما رو می‌زدند و خواستگاری می‌کردند، خواستگاری داشتم که...

روزی از روزهای گرم تابستان خانومی تماس گرفتند و چون من در همان سال مادر بهتر از آب روانم رو از دست داده بودم و خواهرانم هم ازدواج کرده بودند، مجبور بودم خودم نقش خواهر بزرگتر رو پشت تلفن ایفا کنم و با مادرشوهر آینده(!) قول و قرار خواستگاری بزارم. سرتون رو درد نیارم خلاصه قرار گذاشتیم و آقا پسر با مادرشون تشریف آوردند و طبق درخواستشون در اتاقی مجزا به گفتگو نشستیم، با احترام خاص به آقایون و کاربران سایت، پسرک قصه ما بسی دیوانه بود. چون از اول تا آخر جلسه فقط از من تعریف کرد و از سفرهای خارجی‌اش گفت. من هم که به خاطر تعریف‌های غیر واقعی اون دچار اعتماد به سقف شده بودم، شروع کردم به اظهار فضل و سخنرانی و از هر دری نظر دادن (البته ناگفته نماند که من از آقا پسر اصلا اصلا خوشم نیامد). گفتگوی پر محتوای ما به پایان رسید که از اتاق خارج شدیم و ایشون نزد مادرشون برگشتند و من می‌شنیدم که به خواهرم می‌گفت: «من به شما به خاطره داشتن همچین همشیره‌ای تبریک میگم!» خلاصه این خواستگاری با جواب منفیه من به پایان رسید.

یکسال گذشت ...

دوباره زنگ تلفن منزل ما به صدا درآمد و من که همچنان درد بی‌مادری رو می‌کشیدم خودم با خواستگار قرارگذاشتم و روز موعود رسید. در اولین برخورد با مادر آقا پسر احساس کردیم (من و خواهرانم) که چقدر این خانوم آشنا هستند! بالاخره بعد از کلی خود درگیری و فکر کردن یادمون افتاد که این خانوم همون خواستگار سال گذشته و مادر همون آقا پسر سرخوش هستند. این آقا پسر هم بسیار من را پسندیدند (خودشیفتگی!) اما از شانس من به قدری لاغر بود که دور کمرش با دو دست گرفته می‌شد و هر آن این بیم رو داشتم که بچه مردم نشکند! و با یکسری اختلافات اخلاقی مانند علاقه وافر ایشون به ماهواره و کشیدن سیگار به نتیجه بادا بادا مبارک باد نرسیدیم. بعد از چند روز که مادر اقا پسر برای گرفتن جواب تماس گرفتن و باز هم خودم در نقش خواهرم بهشون گفتم که خواهرم با آقا پسرتون تفاهم ندارند، اون خانوم پشت تلفن گریه کرد و گفت که خیلی دوست داره خواهرم یعنی خودم عروسش می‌شدم و کلی اصرار کرد که ادامه بدیم اما دلم راضی نبود (به دلیل سیگار و ماهواره)

شش ماه دیگه هم گذشت و من سرگرم زندگی بودم که دوباره همون خانوم در هیبت خواستگار پا به خونه ما گذاشت! دیگه من و خواهرام در شوکی عمیق فرو رفته بودیم و به قول نقی معمولی «مگه میشه؟مگه داریم؟!»

که خود اون خانوم گفتند تا دخترتون عروس ما نشه ما جایی نمیریم. مخلص کلام بعد از کلی صحبت، از آقا پسر سومشون که بیرون و داخل ماشین نشسته بودند پرده برداری کردند و طبق روال ما به اتاقی رفتیم تا گفتگو کنیم. بر خلاف اون دو برادر این یکی بسیار معقول و مهربان بود، درک بالایی داشت و احساس بسیار خوبی از صحبت باهاش داشتم، ایشون هم مشخص بود که خوششون اومده و داشتیم به بادا بادا مبارک باد می‌رسیدیم که ناگهان یادم اومد مطلب مهمی رو نگفتم. بهش گفتم که من دیسک کمر دارم و یه درد مزمن همیشگی دارم که البته مانع هیچ فعالیت روزمره نمیشه و الان هم کارمندم و هم خانه‌داری می‌کنم و هم برای ارشد می‌خونم و مشکلی ندارم، فقط نباید وسیله سنگینی بردارم. ایشون هم گفتن که مشکلی با این موضوع ندارند و حمایت می‌کنند.

اما یک هفته گذشت و مادر این آقا تماس نگرفتند، بعد از ده روز خود آقا پسر با منزل تماس گرفتن و گفتن که بعد از مطرح کردن این موضوع با مادرشون ایشون به شدت مخالفت کردند و گفتند عروس معیوب نمیخان! و اصرارهای آقا پسر هم فایده نداشته و از من عذرخواهی کردند. این موضوع هم گذشت اما مگه میشه؟! مگه داریم؟! (اون همه اصرار و علاقه مادرشون هنوز برام عجیبه که با یک کلمه همه چی عوض شد)

===========

پ.ن: اما حالا خدا همسری قسمتم کرده که وقتی مشکلم رو گفتم نه تنها عقب نرفت بلکه به خوانوادش به خاطره احتمال مخالفتشون چیزی نگفت و الان اجازه بلند کردن یک کیلو وسیله رو هم به من نمیده و مثله کوه پشتمه.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
این تیکه منو یاده دیرین دیربن انداخت خخخ« خواستگاری داشتم که...»
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
زندگی من کلا دیرین دیرینه.ممنون که وقت گذاشتید.در پاسخ به نظریه اقای آتشروان باید عرض کنم که ازدواج با یک مرد خوب یکی از خوشبختیهای زندگی هست اما کافی نیس چون جامعه الان به قدری مسایل ریز ودرشت داره که فقط یه مرد خوب باعث نمیشه دخترخانم به همه چی برسه .و خیلی وقتها مرد خوب رو تحت الشعاع خودش قرارمیده.و البته مردخوب برای هرکس تعریفی داره.همسر من هیچی نداشت که اومد خواستگاری واقعا هیچی.و من پذیرفتم چون پسره خوبی بود.والان به لطف خدا وضعمون خیلی بهتر از قبله.مهم سلیقه ودیدگاهه طرفه مقابله.
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خدا همسر نازنینتو حفظ کنه و انشالله همیشه شاد سلامت باشید کنار هم. گریه مادر پشت تلفن من رو کشت خخخخخ علاقه وافر به ماهواره یعنی چی یعنی در چه حد؟؟؟
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ممنونم از محبتتون
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون از لطف وارزوی خوبت.در حدی که یک تلوزیون جدا از تلوزیون خونواده توی اتاقش داشت و میگفت تا دیروقت پای ماهواره است.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
و باز هم جمله ی آشکمهرخان آتشروان:« دخترا یه پسر خوب بگیرن به همه چیز میرسن/ولی پسرا باید به همه چیز برسن تا یه دختر خوب بگیرن!»
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ماجرای جالبی بود. اگه یه روز ازش یه نمایشنامه نوشته شد بدونید کار بنده هست. امیدوارم که راضی باشید.
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
حتما خوشحال میشم ازش استفاده کنید.من ماجرای بامزه تر ازاین هم دارم که اگر جمع حوصله داشت تعریف میکنم.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
چه جالب;-)
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
انشاالله همیشه خوشبخت باشین// یه سوال برام پیش اومد: یعنی برای 3 پسر به ترتیب اومدن خواستگاری؟ آخه مورد دوم رو طوری نوشتین که اگه سومی نبود تصور میشد که بار دوم دوباره برای پسر اولشون تشریف آوردن!! مادره با خودش فکر نکرده اگه مثلا به پسر سوم جواب بدین زشت نیست وقتی رودررو میشین با دو پسر قبلی!! عجب مامانی بوده ها!!!
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
اونموقع زیاد به این مساله فکرنکردم اما بعدا که فکر کردم دیدم واقعا زشت بوده که من باسومی ازدواج کنم ودوتای قبلی رو ببینم.حتما واسه مامانه مهم نبوده مثله اینکه ازمن خیلی خوشش اومده که البته نشون داد چقددرررررخوشش اومده!! زود ماهیتشو نشون داد.اینم ی جورشه.
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
بله برای سه تاپسرشون به ترتیب اومدن خواستگاری اولی 8سال ازمن بزرگتر بود دومی سه سال و اخری همسن بودیم.اونموقع به این مساله فکرنکردم اما بعدش که فکرکردم دیدیم واقعا ضایع وزشت بود.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
به به عاشقانه هاتون هر روز بیشتر و بیشتر خوشبختی تون مستدام :) عجیب نیست ، حداقل یکی دو تا از این جور آدما تو زندگی اکثر دخترا حضور دارن ...
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
ممنون فاطمه عزیز.باارزوی خوشبختی برای همه دخترخانم های عزیز.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
خوب همیشه هست خب الحمدلله که خوبتر نصیب تون شده ... جالب بود ..خصوصا ماهیت مادر اقا دامادها زود لو رفت ...
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
ممنون.بله ماهیتش زود نشون داده شداما اونجا به خاطره قضاوتی که شد دلم شکست که الحمدالله زود جبران شد
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
خدا شما و همسرتون رو برای هم حفظ کنه:).. واقعا نه به اون شوری و نه به این بی نمکی!
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
ممنون وانیای عزیز:)) اونموقع به خاطره قضاوت ناعادلانه کمی دلم شکست اما زود جبران شد;)))))
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
تبریک بابت اعتمادی که خدا جونمون کردی:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
سلآم؛ الهی جاده زندگیتون همیشه هموار باشه و آسمان چشمانتون صاف و دریای دلتون هم همیشه آرام و زلال ...تولدتون مبــــــــــــــــــــآرک :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات