پشت پنجره می‌نشینم،

از دور تو را نگاه می‌کنم،

نسیمی که از میان موهای مشکی‌ات گذر می‌کند صورتم را نوازش می‌دهد

حسادت می‌کنم به پروانه‌هایی که روی حلقه‌های گیسویت می‌نشینند

تو با عبورت به این کوچه زندگی را هدیه می‌دهی

و من از پشت همین پنجره در اتاقی که هیچ پنجره‌ای ندارد؛

زندگی را حس می‌کنم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
«و من از پشت همین پنجره در اتاقی که هیچ پنجره‌ای ندارد؛زندگی را حس می‌کنم...» زیبا بود... ممنون
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنونم، زیبایی از نگاه خودتونه :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
زیبا بود ..
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ممنون..لطف دارین شما :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
یک جور اشتراک بین این متن و متن های خودم احساس کردم " قابل لمس و لطیف " ^_^ بسیار زیبا بود ، فقط متوجه این نشدم : " و من از پشت همین پنجره در اتاقی که هیچ پنجره‌ای ندارد " ینی چی؟
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
من برای خودم یک تضاد در نظر گرفتم اینجا رو...گفته شد«تو با عبورت به این کوچه زندگی را هدیه می‌دهی» فکر میکنم داره اینو میگه که اونقدر قوی حس میشه که بی وجود پنجره انگار داره مستقیم میبینه و حس میکنه... نمیدونم درست رسوندم یا نه... شایدم اینطور نباشه البته. این برداشت من بود... ؛)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
لطف دارین خانوم حبشی..ممنون توضیح اینکه تمام متن در همون جمله خلاصه شده اینکه تموم اون جملات قبل تصورات عاشق دور از معشوقشه، ینی اونقدی حس خواستن معشوق قوی بوده ک عاشق از درون اتاقی ک پنجره ای نداشته به بیرون( کوچه ) میتونسته معشوق خودشو حس کنه و تصور کنه الان چجوری داره رفتار میکنه چیکا میکنه....ی جورایی تصورات ذهن ی عاشق دور افتادس..ی معشوق دست نیافتنی مثه قصه پلنگ و ماه شاید :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٢
١
٠
درست فرمودین خانوم گلبرگ..مرسی ک زحمت توضیح رو کشیدین :)))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٠٣
١
٠
خیلی هم قشنگ ^_^ تشکر.
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٣
١
٠
تشکر بابت نگاهتون سرکار خانوم :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
اگه یک روز ازون کوچه عبور نکنه زندگی متوقف میشه بعد ؟:))
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
نمیدونم..شاید به ریسکش نیارزه ک امتحان شه..بهرحال زندگیه دیگه کم چیزی ک نیس :)))
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
یک متن کوتاه اما عمیق . من عاشق چنین سبک نوشته هایی هستم . بارها و بارها خوندم . قلم توانایی دارید . موفق باشید
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
لطف دارین شما..خیلی ممنون :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سلآم ؛ نمیدونم چطور میشه از پشت پنجره ی اتاقی که پنجره نداره زندگی رو حس کرد... ولی مطلب در کل حس قشنگی داشت که اگه من بودم اسمشو میذاشتم نسیم بهاری... به هرجهت قلمتآن مستدام... ایام به کام (^_^)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام، ممنونم بابت نظر و در جواب سوالتون، آسمون وقتی ابری باشه آیا نمیشه نور خورشید رو حس کرد؟ آیا هوا تاریکه و هیچ نوری نیس؟ وقتی منبع زندگی بخش، بزرگ و قوی باشه در و دیوار و فاصله هیچکدوم مانع نمیشن..به همه اینا اضافه کنید ک راوی یک عاشق بوده و هیچ چیز از ی عاشق بعید نیس! :) بازم ممنون بابت وقتی ک گذاشتین و مطرح کردن سوالتون..موفق باشید
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٦
٠
٠
که اینطور...تشکــــــر بابت توضحتون :) به همچنین.
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
زیبا بود
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
ممنون، لطف دارین :)
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
و هزار بار از از این کوچه، از زیر آن درخت نارون پیر، از کنار دروازه ی چوبی خانه ی همسایه، از کنار کودکانی که باز می کنند و از کنار زنانی که هر بار با دیدنت لبخند می زنند؛ گذشتی و ندانستی که چشمان من، هر بار در پی تو تا انتهای کوچه را طواف می کند. گذشتی و ندانستی سنگینی نگاهی که هربار در جست و جویش سر بالا می گرفتی؛ از آن مرد این خانه، از آن من است... حالا هزار بار شده که گذرت به این کوچه نیوفتاده اما، چشمان من هنوز سر همان وقت مقرر، همای جای همیشگی منتظر شروع یک طواف دیگر است.
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/٠٢/٠٥
٠
٠
بسیار عالی..اگر بداهه نوشتید فوق العاده تر
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠٢/٠٥
١
٠
ممنون... بله... برگرفته از حسی که از اثرتون گرفتم نوشتم... تقدیم به قلم پرتوانتون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات