کاشف رازِ ابدیت
مردی که عروسک شد

کاشف رازِ ابدیت

نویسنده : 151

چهل سال است که در برابر زمان، محکم ایستاده و به گذر آن، هیچ اعتقادی ندارد. گذر زمان را عددی ریاضی برای افرادی توجیه گرا می‌داند٬ که مغزهای‌شان چروکیده شده و قلب‌هایشان تاریک.

هرسال، کودک‌تر از سال قبل، پوستش نرم‌تر و سرش بزرگتر می‌شود. از اجتماع‌های پر سر و صدایِ تو خالی متنفر، و سعی می‌کند اکثر وقتش را با دنیای کنجکاوانه کودکان سر کند. بچه‌ها بر روی دوشش، ارتفاع جدیدی را تجربه می‌کنند و موهای پرپشتِ خرمایی رنگش را می‌کشند؛ ولی او لذت می‌برد از این شیطنت‌های کودکانه. گاهی هم محو دنیای عجیب کودکان می‌شود و ساعت‌ها به آن‌ها خیره می‌شود.

او عاشق عروسک‌هاست و این علاقه، خانه‌اش را پر از عروسک‌های مختلف کرده است. عروسک‌هایی که جان ندارند، ولی گره می‌خورند به زندگی کودکان. قلب ندارند ولی عشق و محبتشان، پُر می‌کند تنهایی‌های کودکان را. او عروسک‌ها را دوست دارد، به خاطر فداکاری انسان گونه‌شان. عروسک‌هایی که بازیچه دستان کودکان می‌شوند تا تنهایی بر دنیای رنگی‌شان، سایه نیندازد. بازیچه می‌شوند، ولی کودکان، آن‌قدر بالغ و عاشق هستند که پس از مدتی، دنیای‌شان را شریک می‌شوند با همان عروسک‌های ابدی.

او کم حرف می‌زند و دهان کوچکش فقط در پرسش و پاسخ از کودکان گشوده می‌شود و چشمانِ خاکستریِ بزرگش، سعی در پیدا کردن راز زندگی کودکان دارد. رازی که باعث شده کودکان را الگوی زندگیِ عجیبش قرار دهد.کودکی که سخت، باهوش و سخاوتمندانه زندگی می‌کند. عشق و محبتش را از کسی دریغ نمی‌کند؛ حتی عروسکش. کودکی که گاهی رفتارهایی از خود بروز می‌دهد که تمام نظریه‌های تکامل بشر را به زیر رادیکال می‌برد.

کودکان در نگاهش، بالغ‌ترین موجوداتی هستند که روز به روز، نارس‌تر از روز قبل‌شان پیش می‌روند. در مسیر تکامل زندگی کودکان، به دنبال آن اشتباه بزرگی است که موجب می‌شود، یک کودک، مسیر تکاملش را گم کند و جاده بدون تابلویی را در پیش گیرد که پایانش، مرگ فیزیکی، بعد از مرگ روحی‌ست. او انسان‌های زیادی را دیده که روح در بدن ندارند، ولی راه می‌روند و نفس می‌کشند؛ ولی فقط راه می‌روند و نفس می‌کشند!

معتقد است، کشف راز زندگی کودکان و ترکیب آن با دنیای عروسک‌ها، ابدیت را به دنبال دارد. عروسک‌هایی که نمی‌میرند و زندگی می‌شوند برای کودکان، که خود زندگی می‌شوند برای حیات بشر. او به دنبال یک انتقال بشری است. از درون، به بیرون. از فطرت، به کالبد. از خدا، به انسان. از سیاهیِ پیری، به معصومیت از دست رفته. او در مسیرِ این ابدیت، تمسخر و کنایه‌های اطرافیانش را به جان می‌خرد، چون به هدفش، ایمان دارد.

از درون نرم و نرم‌تر می‌شود و سر و چشمانش همچنان بزرگ و بزرگتر می‌شوند؛ تا جایی که در طلوع روز تولد هفتاد و دو سالگی‌اش، به آرزویش می‌رسد. ذات حقیقی‌اش را به کالبدی فنا ناپذیر، منتقل کرد تا فانی نباشد.

او دیگر انسانی فانی نیست، تبدیل به روحی در کالبدی شده که ابدیت را چاشنی انسانیتش کرده. یک انسانِ عروسک نما که حامل بخشی از روح خداست. هم در ذات و فطرت و هم در کالبد و رفتار.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
چه عجیب بود ... رویای بزرگ تر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم ...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
عجیب و یه خورده تأمل برانگیز شاید :) ممنون ک خوندید
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
با تامل برانگیز بودنش کاملا موافقم ممنون بابت پیدا کردن و نشون دادن این کلمه :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
قابل شما رو نداشت :)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٠
١
٠
:-)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
: ]
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
به به ستاره هم که خورده :)) یادش بخیر چه بساطی داشتیم سرش تو وبلاگ خخخخ خیلی خوبه فکر پشت این مطلب. جریان عروسک توش خیلی خاص و خوب دراومده
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
این ستاره نمیخورد ک جیمو به آتش میکشیدم :) بلهع!داستان ها داشتیم واسه این :)) خیلی ممنون از شما که خوندید و نقد کردید تو وب :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
چوکاره؟؟؟ من کمی تا قسمتی در این نوشته فلسفی مآبانه؛ گیج شدم
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
گیج شدن نداره یره!یه خورده تأمل میخواد فقط!ممنون ک خوندی :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
یکم درکش سخته حق دارن :)) من نمیدونم الان این مشکله یا نه. ولی ب نظرم طبیعیه یکم سخت باشه درکش و ادم گیج شه اخه عروسک تا حالا ب عنوان همچین نمادی استفاده نشده + اینکه اخرش میگید کالبدش تبدیل به عروسک میشه که اگر حواست ب این که این حرف نماده نباشه درکش سخته. بیشتر مث تبدیل فیزیکی میمونه در ظاهر اخه اخرش. این کامنت صرفا جهت این بود ک کمک کنم درک کنید همو :))
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
خانم فوفانو :/ میدونم سخته یه خورده :) حالا من اینجوری گفتم بره فکر کنه دیگه :) نمیذارید ک :)))
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
خخخخ من عذرخواهم :))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
مرسی از کمک بانو فوفانو
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
فقط میگم عالی بود و چیز بیشتری نمیتونم بگم. متن رو فهمیدم اما احساس میکنم هنوز میشه یه چیزایی از توش درآورد و این خیلی خوبه که شما متنایی مینویسین که میتونه چند لایه داشته باشه.ممنون و خداقوت
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
خیلی ممنونم که خوندید و نظر دادید.نظر لطفتونه : ]
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
سلام محمد. // «صدایِ تو خالی متنفر، و سعی می‌کند» الان فعل جمله ی اول به چه قرینه ای حذف شده؟ باید بزاری فعل رو. متنفر است! دقت کن. // خب مورد بعدی: «و دهان کوچکش فقط در پرسش و پاسخ از کودکان گشوده می‌شود» پاسخ از کودکان؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ پاسخ از کودکان نداریم. پرسش از کودکان و پاسخ به کودکان! دقت کن محمد. دقت // «معتقد است، کشف راز زندگی کودکان و ترکیب آن با دنیای عروسک‌ها، ابدیت را به دنبال دارد. عروسک‌هایی که نمی‌میرند و زندگی می‌شوند برای کودکان، که خود زندگی می‌شوند برای حیات بشر. او به دنبال یک انتقال بشری است. از درون، به بیرون. از فطرت، به کالبد. از خدا، به انسان. از سیاهیِ پیری، به معصومیت از دست رفته. او در مسیرِ این ابدیت، تمسخر و کنایه‌های اطرافیانش را به جان می‌خرد، چون به هدفش، ایمان دارد.» کل ای پاراگراف ره نفهمیدم. چندین بار خاندمش. // فکر کنم از یک پیرمرد گفتی که از بچه ها خوشش میامده و بعد مرده! ولی محمد. خدایی مو اصلا ایجور مطالب اصلا نمفهمم! هیچی. صفر. خداشاهده. ای رم چند بار خاندم تا یک چیزایی دستگیرم شد.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
:))))بابا تو دیگه خیلی ریز میشیا!اشکالاتت ام قبول دارم یره.منظورم از پرسش و پاسخ از کودکان این بود که فقط در پرسش و پاسخ به کودکان حرف میزنه.از اشتباه بود! بگیر هفت هشت ده بار دیگه بخون خا!تو میتونی :) دمت گرم ک خوندی.
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
ممد هفت هشت ده بار دیگه هم بخانم نمفهمم. چون کلا مغز مو با ایجور نوشته های ادبی و فلسفی خوب نیست. اشکال از ای کله ی مویه که خوب کار نمکنه تو ایجور چیزا. ولی خب حتما خوب نوشتی دیگه! خخخخخ
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
من دیگه سکوت اختیار میکنم حسین :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
سلام؛ محمد! دو بار با دقت تمام مطالعه کردم متنت رو، ولی متاسفانه هیچ چیز دستگیرم نشد که اصلا حرفت چیه! مطمئنا اشکال از طرف منه، شاید من به خاطر دل مشغولی ها، نتونستم حرفت رو بفهمم؛ ولی تحسینت می کنم به خاطر جمله بندی ها و سبک نگارشت. یه نکته هم خدمتت میگم: دقیقا یکی از استفاده های <نقطه ویرگول> همینجاست که تو نقطه گذاشتی؛ از درون، به بیرون؛ از فطرت، به کالبد؛ ... موفق باشی دوست خوبم!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
سلام میرزا جانمان.اصل مطلب تو همون انتقاله.فطرت همه ی انسان ها در بدو تولد پاکه و رفته رفته سیاه میشه.همه ی ما انسان ها هم حامل بخشی از روح خداییم.حالا با این توضیح فکرکنم راحت تر بتونید منظورمو تو متن،متوجه بشید. خیلی لطف دارید نسبت به من میرزا :)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
بعضی جمله ها مابین متن خیلی دلنشین بود؛مثل:او انسان‌های زیادی را دیده که روح در بدن ندارند، ولی راه می‌روند و نفس می‌کشند؛ ولی فقط راه می‌روند و نفس می‌کشند! ممنونم:)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
خیلی مچکرم بابت حضورتون : )
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/١١
٠
١
محمد فلسفی طور مینویسی باز :) موفقیات شوما را آرزومندم
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
١
با فلسفی طوریات من دوشواری داری؟ :)) حضورت مستدام یره :)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/١١
١
١
محمد موقع خوندنش چند بار چک کردم که تو اینو نوشتی یا یکی دیگه!!! راستش اصلا مطلبی با این همه اصطلاحات سخت و فلسفی متناسب با سنت نیست/ از این حرفم ناراحت نشی اتفاقا از یه لحاظ خیلی خوبه که از سنت جلوتر مینویسی ولی از خیلی لحاظا بده. به نظرم آدم متناسب با سنش رفتار کنه و حرف بزنه و بنویسه خیلی بهتره و موفق تره داداش:) این مطلبت بعضی از جملاتش خیلی خوب و فلسفی و سنگین بود اما یچورایی بدون نتیجه بود بدون پسخوراند ینی آخرش نتیجه گیری ای برای مخاطب نداشت و این باعث میشد یکم گیج کننده بشه.تا حدودی سبکش شبیه سبک بعضی نوشته های خانوم فوفانو بود اما خب یکم گیج کننده تر بود:) موفق باشی رفیق قلم خوبی داری مواظبش باش
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
١
سلام.نظرتون کاملأ محترمه واسم،ولی این جور نوشتنو علاقه دارم بهش و از ابتدا هم توی این سبک نوشتم.سعی هم نکردم ک بالاتر از حد سنم بنویسم،این نوشته اساسش از ذهن و فکرهای روزانه م اومد.در مورد بی نتیجه بودنش هم لازمه بگم،روی این نوشته اون قدری فکر کردم که بی نتیجه نباشه.یعنی فقط لازمه به یه سری نماد ها و کد هایی ک داده شده فکر کنید تا متوجه منظور متن بشید.مشکل از شما هم نیست قطعأ،شاید من نتونستم منظورو خوب برسونم.ولی همین متنو به غیر چند نفری ک اینجا متوجه متظورش شدن،چند نفر هم خارج از جیم متوجهش شدن.میخوام بگم متنی نیست ک بی نتیجه یا بد نتیجه باشه :) در هرصورت ممنونم که خوندید و نقد کردید :)
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١١
٠
١
چی شد؟!!!!:((((((
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
١
متوجه نشدید؟یه نگاه به جوابی ک به جناب میرزا دادم کنید،فکر کنم بهتون کمک کنه.خیلی ممنونم :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١١
٠
١
عجیب از این مطلب خوشم اومد به راحتی توش غرق شدم برخلاف بقیه فک میکنم به خاطر اینه که خیلی احساس توش بود واقعا کاش هنوز هم بچه بودیم
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
١
همه چیز بستگی به فضای فکریتون داره که چه برداشت هایی از این متن کنید.خیلی ممنون خوندید.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١١
٠
١
می دونید مشکل مطلب چیه ؟ کلمات این قدر در هم تنیده شدن که با یک بار خوندن همه مطلب دستگیر مخاطب نمیشه .اما نَفس مطلب و این رویای بزرگی و حسرت بعدش واقعیت تلخیِ که همه بهش دچار می شن..
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
١
نظر شما هم قابل احترامه :) مچکرم ازتون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١١
١
١
قسمتی که به توصیف فداکاری عروسک ها پرداخته بودین رو خیلی دوست داشتم :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
١
١
خوشحال شدم از دوست داشتن اون بخش :) ممنونم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
یکی رای منفی دادنش گرفته ، دقت کردین :))) الان به همین پیام من منفی میده ، شرط ببندیم :))
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
تا حالا ک نداده :)) شرطو نبازید صلوات :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٢
٢
٠
رای منفی میدی یا رای منفیت کنم ؟
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
: ]]
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/١١
٠
١
خوش به حال شخصیت این متن. این افراد زندگی متفاوتی دارن. به نظرم هیچوقت تو زندگی ضرر نمی کنن. طعنه شنیدن از ادمایی که جرات شکستن چهارچوبای زندگی رو ندارن و اسیر عادتن خیلی خوب و لذت بخشه.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
١
١
خیلی ممنون از شما :) خوشحالم بابت آشناییتون.خوش اومدید حتی : )
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
:))
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
: ]
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
خستە نباشید :) نظری نمیدم که منفی نگیرم :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
خدا قوت : )
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
اصل مطلب اونطور که من فهمیدم،برگشت به فطرت اولیه یا به قول شما انتقال بود.حالا در کالبد بک عروسک... این قسمت ها به لحاظ نگارشی یه کم ویرایش میخواد: 1-«از اجتماع های پر سروصدای تو خالی متنفر و سعی می کند..» فعل «است» اینجا جاافتاده و چون بعدش می کند اومده نمیشه بگیم مثلا به قرینه لفظی یا معنایی حذف شده...2- بند پنجم «ولی راه می‌روند و نفس می‌کشند؛ ولی فقط راه می‌روند و نفس می‌کشند!» ولی دوم رو اگر حذف می کردید بنظرم بهتر بود جنبه تتاکیدیش رو جمله تون هم مشکلی ایجاد نمیشد..
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
احسنت به شما :) باز میگن نتیجه نداشت این متن!خوب نمیخونن ک :) دستتون درد نکنه ک زحمت کشیدید و نقد کردید :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
الان یه چیز دیگه م به ذهنم رسید در مورد متنتون.یه کمی ترسناک :دی ... خانه عروسک ها..یه نفر که کلی عرسک داره و عروسک های مخختلف جمع کرده و انقدر با اونها و توی دنیای اونا غرق شده که آخرش خودشم کم کم تبدیل شده به یکی از اونا..وووییییی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
اینم یه برداشتیه :) اینم شدنیه :) ولی ترسناکه
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤