ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را...
شعری زیبا از خواجوی کرمانی

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را...

نویسنده : REZA_ZDR

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

وین جامه نیلی ز من بستان و در ده جام را

چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ای

در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را

خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

گر پخته‌ای خامی مکن وان پخته در ده خام را

در حلقه دردی کشان بخرام و گیسو برفشان

در حلقهی زنجیر بین شیران خون‌آشام را

چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته‌ام

آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را

یک راه در دیر مغان برقع براندازی صنم

تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را

گر در کمندم می‌کشی شکرانه را جان می‌دهم

کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
این وزن رو خیلی دوست دارم یه امر و اجباری توش نهفته خیلی شیرینه شعر فوق العاده است
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
شعر بسیار زیبایی بود ...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠