برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
شعر

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

نویسنده : REZA_ZDR

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنهی خون زمین است فلک، وین مه نو

کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساختهاند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
سلام:بسیارزیبا وپرمحتوا.دلتون شاد
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
شعر از هوشنگ ابتهاج که البته استاد شجریان هم تصنیف این کارو خوندن.. موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها