تولد / قسمت آخر
داستان کوتاه

تولد / قسمت آخر

نویسنده : Mehran

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

سه سال پيش بود كه نسترن و علي از روي رفتارهاي مجيد احساس كردند كه به سحر علاقه‌مند شده و بلافاصله در اولين سفرشان اين موضوع را با آقاجون، مسعود و زهرا در ميان گذاشتند. هر چند اين موضوع هيچ وقت از طرف پسرشان ابراز نشد، اما اين كابوس مشترك آن‌ها بود كه گويي داشت رنگ واقعيت به خود مي‌گرفت. از همان روز به توصيه پدرِ علي سفرهاي‌شان به ايران را به روز تولد مجيد محدود كرده بودند.

 شب تولد طبق معمول خانه آقاجون شلوغ بود، خيلي شلوغ‌تر از يك جشن تولد معمولي. بيست و سه سال براي همه فاميل و دوستان و آشنايان عادت شده بود كه بيست و ششم تير هر سال خانه حاج محمدرضا انصاري، يكي از بزرگترين باغ داران تهران جمع شوند و از جشن باشكوهي كه براي تولد نوه‌اش يا بهتر است بگوييم تنها پسرِ تنها پسرش مي‌گرفت لذت ببرند.

ظرف‌هاي بزرگ و رنگارنگ ميوه و شيريني، انواع و اقسام نوشيدني، چندين مدل غذا و دسر كه توسط بهترين آشپزها طبخ مي‌شد، بهترين گروه‌هاي موسيقي و نورپردازي زيبايي كه به حياط و خانه زيباي حاجي انصاري جلوه خاصي مي‌داد، همه و همه جزو برنامه هر ساله‌اي بود كه براي اين جشن تدارك ديده مي‌شد و باعث مي‌شد كه اين مراسم به هيچ جشن تولد ديگري شباهت نداشته باشد.

به جز آشپز و دستيارهايش چهار كارگر مرد و چهار كارگر زن مسئول پذيرايي از مهمان‌ها بودند كه تمام دستورات مسعود و زهرا را اجرا مي‌كردند.

ميز حاجي انصاري هميشه نزديك‌ترين ميز به درب ورودي بود تا هم به مهمان‌هايي كه مي‌آمدند خوش آمد بگويد و هم از دور حواسش باشد كه همه چيز به بهترين نحو اجرا شود.

نگاه حاجي همين‌طور كه بين ميزها مي‌چرخيد به مسعود افتاد كه با همان مسئوليت‌پذيري هميشگي مشغول پذيرايي از مهمان‌ها بود. هميشه كارها را به بهترين نحو انجام مي‌داد حتي اگر...

نگاهش را از روي مسعود برداشت و كمي آن طرف‌تر روي يكي از ميزها ثابت ماند. نسترن با يك كت دامن مشكي طرح‌دار كنار خواهرها و زنِ برادرش نشسته بود اما از همان راه دور هم مي‌شد فهميد كه حواسش جايي ست بيرون از جمع. نگاهش كسي يا چيزي را دنبال مي‌كرد، پاي راستش به شدت مي‌لرزيد و هر چند ثانيه يك تكه از دستمال كاغذيِ مچاله شده توي دستش را پاره و پرت مي‌كرد روي زمين

براي پيدا كردن كسي كه زير نظر عروسش بود، حاجي كار سختي نداشت و وقتي نگاه عروسش را بين مهمان‌ها تعقيب كرد به دومين نفري كه حدس مي‌زد رسيد. زهرا همان كار مسعود را در قسمت زنانه انجام مي‌داد. به هر سمتي كه مي‌رفت چشم نسترن هم با او حركت مي‌كرد.

مجيد روي ميز كنار استخر و تنها ميزي كه زنانه يا مردانه نبود همراه با پسرخاله‌ها، دخترخاله‌ها و تنها دختر دايي‌اش نشسته بود. هر بار كه زهرا به ميز آن‌ها نزديك مي‌شد سرعت لرزش پاي نسترن، سرعت تكه تكه شدن دستمال كاغذي و البته انعكاس نور از روي پيشاني‌اش بيشتر مي‌شد.          

ديدن اين صحنه‌ها براي پيرمرد تازگي نداشت. سري تكان داد و نگاهش را از عروسش برداشت و براي چند لحظه به نقطه‌اي روي ميز جلويش خيره شد.

 اما سحر كجا بود؟ اين سوال مشترك پيرمرد، پسر و عروسش بود. هر سال عادت داشتند سحر را كنار همان ميزي كه مجيد مي‌نشست ببينند، اما امشب نه آنجا و نه هيچ جاي ديگري در حياط نبود. نه او و نه خواهر و برادر كوچك‌ترش.

همين طور كه به اين سوال فكر مي‌كرد سرش را به سمت در چرخاند و نگاهش به علي افتاد كه كنارش نشسته بود و با استرس به همسرش نگاه مي‌كرد. نگاهش از كنار صورت علي ادامه پيدا كرد و جلوي درب ورودي به ماشيني رسيد كه همان لحظه رسيده بود و روي سقفش هم نشاني ديده مي‌شد. به خيال اين‌كه يكي از مهمان‌هاست بلند شد تا به استقبالش برود. علي انقدر غرق فكر و خيال بود كه متوجه رفتن پدرش نشد تا بخواهد همراهي‌اش كند.

از دور به صندلي‌هاي ماشين نگاه كرد ولي كسي را نديد. جلوي در كه رسيد راننده از ماشين پياده شده بود. يك تكه كاغذ توي دستش بود و داشت روي ديوار دنبال پلاك خانه مي‌گشت تا مطمئن شود كه آدرس را درست آمده.

- سلام جانم بفرماييد

- سلام از ماست حاج آقا. منزل آقاي انصاري اينجاست؟

- بله، خودم هستم

راننده اين را كه شنيد درب عقب ماشين را باز كرد و با سر به داخل ماشين اشاره كرد و گفت:

- كيكي كه سفارش داده بوديد را آوردم

حاجي با تعجب گفت:

- ولي كيك رو كه يك ساعت پيش آوردند!

راننده كه اين را كه شنيد شك كرد. دوباره به كاغذي كه در دستش بود نگاه كرد، زير لب زمزمه كرد و به آخر آدرس كه رسيد صدايش را بلندتر كرد:

- ...كوچه بهاران، پلاك 38، منزل آقاي انصاري. سفارش دهنده آقاي مسعود شميراني.

و بعد رو كرد به صاحبخانه و گفت:

- شما اينجا آقاي مسعود شميراني داريد؟

اسم مسعود كه آمد چهره پيرمرد عوض شد و رفت تو خودش. كيك، مسعود، زهرا، علي، نسترن، بيست و ششِ تير، بچه مُرد...

- حاج آقا، حاج آقا! نداريد؟

- چي؟ چي نداريم؟

- اي بابا! كجايي پدر جان؟ ميگم شما اينجا آقاي مسعود شميراني نداريد؟

 با يك مكث كوتاه جواب داد:

- چرا، چرا داريم. چند لحظه صبر كن بروم صدايش كنم.

وقتي رو به خانه برگشت ديد كه مسعود و زهرا روي پله‌هاي ورودي ايستاده‌اند و دارند به او و راننده نگاه مي‌كنند. مي‌دانستند كه ماشين سفارش‌شان را آورده اما منتظر بودند تا حاجي به‌شان بگويد تا بروند به سمتش. هميشه همين طور بودند. همين‌قدر مطيع و البته... حرف گوش كن...

بعد از اشاره صاحبخانه با هم به سمت ماشين آمدند. با خجالت، بدون اين‌كه نگاه‌شان به نگاه علي و بعد حاجي بخورد از جلويشان رد شدند. نسترن از دور همه چيز را مي‌ديد. اصلا مگر مي‌شد زهرا جايي برود و نسترن او را نبيند؟!

مسعود بدون معطلي و بدون اين‌كه حرفي بزند، انگار كه از همان فاصله دور همه چيز را شنيده باشد كيك را از روي صندلي ماشين برداشت، داد به زهرا و گفت:

- تا من كرايه را حساب كنم اين را ببر داخل.

حالا كاملا مي‌شد فهميد كه دست‌هاي زهرا چقدر مي‌لرزد. انگار كه يك چيزي از درون بدنش مي‌خواست بيرون بزند و او با تمام توان جلويش را مي‌گيرد.

جلوي در كه رسيد حاجي كه انگار نمي‌دانست چه بايد بگويد با يك شرمي كه خيلي بعيد بود گفت:

- زهرا جان...

زهرا كه خيلي سخت مي‌توانست حرف بزند بدون اين‌كه نگاهش را از روي زمين بردارد با بغض گفت:

- ببخشيد آقاجون! گفته بوديد كاري كنيم كه سحر و مجيد كمتر با هم رو به رو بشوند. ما هم يك مهماني كوچك گرفتيم. مهمان‌ها هم يكي، دو ساعتي هست كه آمدند و سحر و بچه‌ها هم پيش شانند. الان هم منتظر شام‌اند. كارها رو به كارگرها سپرديم، اگر اجازه بدهيد برويم.

چند ثانيه‌اي ساكت ماند و اين بار نه با بغض كه با گريه گفت:

- شما كه بهتر مي‌دانيد آقاجون، امشب تولد سحر من هم هست!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
خب !!!!!!!!!
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
خب !!!! باقیش؟چی شد؟کی رفت؟کی اومد؟الان بنده جشن تولد کدومشون برم/مجید یا سحر؟
Mehran
Mehran
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
دوستان يه اشتباهي پيش اومده كه با مديريت هم در ميون گذاشتم و انشالله برطرف ميشه. اين فايل ويرايش نشده است كه من اول فرستاده بودم و بعد حذفش كرده بودم. البته خيلي تفاوتي بينشون نيست ولي فكر ميكنم همون قسمت كوچيك هم خيلي چيزارو روشن تر ميكنه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨