ای تویی که شبیه نسیمی
دلنوشت

ای تویی که شبیه نسیمی

نویسنده : الهام حبشی

سرشب‌ها که هوا رو به خنکی می‌رود، چراغ‌ها را خاموش می‌گذارم و پرده‌ها را از مقابل چشم پنجره‌های تا نهایت گشوده کنار می‌کشم. میان دو تاریکی اتاق و آسمان گره‌ای می‌شوم، واصل. پلی می‌شوم از پنجره تا نسیمی که آن سوی شیشه‌ها ساعت‌هاست به انتظار غروب خورشید، مضطرب انگشت‌هایش را میان گیس درخت هلوی حیاط‌مان می‌کشد، بی‌قرار تاب می‌خورد و نگاهش به شکاف پنجره‌ای است که تا چه زمان بسته خواهد ماند.

پنجره را که باز می‌کنم نسیم، طوفان می‌شود. طوفان می‌شود و مشتاق خودش را در آغوش نیمه بازم می‌اندازد، سوار لاله‌ی گوشم می‌شود، روی موهایم سر می‌خورد و از باریک‌ترین استخوان گردنم روی پیراهنم سرازیر می‌شود.

سرشب‌ها شبیه توست، خنک و دلچسب است، هرگاه که به صورتم می‌خورد ناخودآگاه دو گوشه لب‌هایم بالا کشیده می‌شود، لبخند می‌شود، چال می‌شود و دلم خوش می‌شود که چقدر چیزهایی که مرا به تو پیوند می‌دهد بی‌شمار است.

شب. نسیم. خنکای باد و لذت به پرواز در آمدن موهایم. همه و همه شبیه توست، شبیه تویی که با هر نفسی که می‌آید درونم را پر می‌کنی و با هر بازدمی دور تا دورم تکثیر می‌شوی تا دلم نلرزد و تنها نماند، تویی که همیشه هستی و همه چیز را عطر و طرح خود بخشیده‌ای، شکرت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
راستش به نظرم اصلا خوب توصیف نشده بود. ی جور ناشیانه ای عناصرو ترکیب کرده بودی... . مثلا گفتی: مضطرب انگشت هایش را میان گیس درخت هلوی حیاطمان میکشد، دست رو توی موها نمیکشن روی موها میکشن! و اینکه گیسِ درختِ هلویِ حیاطمان! ی جور کلمات سنگین وزیادی رو پست سرهم اوردی که وزن یکسانی هم ندارن و خوندنشون سخته؛ و این قسمت پل بودن رو این طور توصیف میکردی شاید بهتر میشد : پلی میشوم از پنجره تا نسیم، نسیمی ک ساعت هاست انتظار غروب را میکشد تا باز مثل هرشب خودش را در آغوشم بیندازد... البته مثالی گفتم اینی ک من گفتمم شاید خوب نباشه. ولی این مضطرب بودن نسیمی که بعدا انقدر مثبت و خوشحال توصیفش کردی حس خوبی بهم دست نداد. و یک موضوع دیگه ای ک موقع خوندنش برام خوشایند نبود و به نظرم درست نیومد این بود که نوشته بودی با هر نفسی که می اید درونم را پر میکنی و با هر بازدمی "دور تا دورم تکثیر میشوی " شاید اکر میگفتی درونم تکثیر میشوی قشنک تر بود با جمله قبلشم که نوشتی درونم را پرمیکنی تناسب بیشتری داشت. دوتا پاراگراف اخرتم خیلی خوب بود. من نویسنده نیستم اما به عنوان یک خواننده این موردا به نظرم جالب نیومدکه گفتم بهت. امیدوارم موفق باشی الهام جان :)))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
مرجان خانم، شاید کف دست رو نشه برد لای مو ها، ولی انگشت ها خیلی راحت میرن لای موها ها! خخخ. موها ها! من همیشه موقع مرتب کردن موهام انگشت هام میره لای موهام. روی موهام نمیکشم دستم رو. میبرم لای موها که مرتب بشن. // بعدشم یک مورد دیگه مرجان خانم، وقتی خانم حبشی دارن بازدم میکنن، نفس از درون میاد بیرون! بعد نمیشه که درون ایشون تکثیر بشه! البته ببخشید من جسارت میکنم. ولی خب این مواردی که عرض کردم به نظرم توی متن درست بود و باید میگفتم.
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
خیلی ممنون. فقط مورد اول رو که شما همون حرف منو زدید. الهام جان گفته انگشت ها رو لای موها میکشه! منم گفتم انگشت رو لای موها نمیکشن، میبرن! شماهم خودتون گفتین من انگشتامو لای موهام میبرم نگفتین میکشم! و دوم اینکه نفسی ک الهام ازش حرف زده دم و بازدم خودش رو گفته! گفته با هر دم و بازدم من همچین اتفاقایی میفته، برای همین به نظرم حرف من درست تر میاد. مگر اینکه منظورش این باشه که هوا درونش رو پر میکنه و با بازدم اطرافش پخش میشه که حرف شما درست میشه. :)
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
یک چیزی دیگه ای که الان با دوباره خوندنش به نظرم اومد ک بگم اینه که وقتی چیزی پل و واصل میشه که بخواد دوتا چیزو بهم برسونه! و شما پل شدین بین نسیم و پنجره!!! در واقع پنجره پل و فاصله ی بین شماست که با باز شدنش واصل و وسیله ای میشه برای رسیدن نسیم به شما! و این موردم به نظرم اشتباهه :) باتشکر خخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
مرسی از اینکه خوندی و نظرت رو گفتی بانو ^_^ راستش من خودم همیشه علاقه ی ویژه ای به کشیدن انگشتام بین موها دارم ، این جور موارد توی افراد متفاوتن شاید شما از این کار لذت نبری اما من دوسش دارم :) / وقتی گفتم پلی می شوم واصل ترتیب اینه: پنجره ، من ، نسیم :) فرض کن دختری رو که سرش رو از پنجره بیرون برده ^_^ / در مورد اضطراب و ذوقی که میگی متضاد هستن باید بگم : خب باید متضاد باشن، نسیم رو به ادمی تشبیه کردم که اومده سر قرار و کسی که منتظرش هست دیر کرده، اینجا احساس همون حس اضطراب و نگرانی هست اما وقتی کسی که منتظرش هستی از راه می رسه همین اضطراب به شوق و شادی تبدیل میشه :) / در مورد دم و باز دم نمی دونم چرا متوجه منظورم نشدی راستش!! بازم تشکرات ^_^
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
چقدر حس رو خوب منتقل کردید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
حس خوب از خودتون میاد :) ممنون که خوندین ^_^ تشکر ویژه که توضیحات لازم رو به بانو مرجان دادین ^_^.
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
دلمان برای تشبیهات خوبت تنگ شده بود که با خواندن این متن گشاد شد. بیشتر بنویس خواهر :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
عزیزمی فوفانوی خوبم ^_^ لطف داری :) به روی چشم.
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
پرده‌ها را از مقابل چشم پنجره‌های تا نهایت گشوده کنار می‌کشم، این قسمتم نفهمیدم یعنی چی؟ اینم برام توضیح بده :) ببخشید :| :دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
چشم پنجره های تا نهایت گشوده = پنجره هایی که بازه باز هستن :) " خواهش میشه "
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
به نظرمن فقط پاراگراف سوم خوب بود.در کل چیزی که من خوندم پر بود از صفات و تشبیهات بعضا نامفهوم و عمدتا استعاره ای! که شاید موقع نگارش زیبا و دلنشین به نظر بیاد ولی این حجم از توصیف صرفا برای یک حس خاص موقع خواندن موجب کمی تخلیط کلمات میشه تو ذهن خواننده...جسارت بود نقد بنده ...عذر میخوام
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
خیلی خیلی ممنون که خوندین :) راستش من جوگیر( احساساتی ) که میشم دیگه دست خودم نیست همینطوری دلم میخواد یک چیز خیلی کوچیک و ساده رو بزرگ و حاشیه دارش کنم. راستش شاید اگر بخوای این حرف ها رو ساده و خالی از توصیفات بنویسی دو خط بیشتر نشه : " غروب پنجره را باز کردم، هوا خنک بود، نسیم مرا یاد خدا انداخت " البته از بابت اینکه تشبیهات دنباله دار و جملات طولانی یکم سخت می کنه خوندن رو " حق با شماست " .
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
ممنون که منظورمو متوجه شدین..واسه همین هم پاراگراف سوم رو بیشتر پسندیدم.اصن به نظرم خودش به تنهایی زیباتره..خودش واسه خودش مسیر داره.یه جایی شروع میشه..یه داستانی داره ..یه پایانی..چیزی که چیزی که تو بقیه مطلب من ندیدم یا شاید من ندیدم ! بازم ممنون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
تو هر نوشته ای یک جمله خوب پیدا بشه " کافیه دیگه " :ی ممنون. خواهش میشه :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
ممنون الهام جان بابت حس خوب نوشتت ❤ :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
عزیزمی :) تشکر که وقت گذاشتین ^_^.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
:-)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
سپاس ^_^
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
سلام؛ حالا که دوستان خوب دارند در مورد محتوا و کلمه به کلمۀ متن شما مذاکره می کنند، اجازه می خوام تا چند مورد نگارشی رو خدمت شما بگم: «پنجره را که باز می‌کنم، نسیم، طوفان می‌شود.»// «سرشب‌ها شبیه توست؛ خنک و دلچسب است.»// «شب؛ نسیم؛»// «تکثیر می‌شوی تا دلم نلرزد و تنها نماند.»// «تویی که همیشه هستی و همه چیز را عطر و طرح خود بخشیده‌ای؛»// با مقایسه می تونین متوجه علائم بشین. سپاسگزارم بابت این حس خوب خانم حبشی :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
به به صفا آوردین ^_^ خواهش می کنم . تشکر که خوندین و مواردی که باید رعایت کنم رو گفتید . تشکر :)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
خیلی خوب بود الهام.اونقدر که دلم میخواد توی تاریکی برای خودم دوباره بخونمش:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
قربونت عزیزم :) حس های قشنگ از وجود خودت هست :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٣
١
٠
هنوز هم فکر می کنم نوشته های شما پیچیده هست :) زیباست ولی سخت خونده میشه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
انقدر بهم گفتین پیچیده می نویسی، رفتم تو فکر اینکه یک مطلب در مورد پیچیده نویس ها بنویسم :)) درسته سخت خونده میشه :) شرمنده. تشکر که خوندین :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
:)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
از نوشته هایی که بالا و پائین داره خوشم میاد، خودم هم سعی میکنم بالا و پایین بدم به نوشته هام. موفق باشی.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
عزیزمی :) تشکر بانو ناهید ^_^
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
خنده رو عالی توصیف کردین
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
متشکرم :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
خنده رو عالی توصیف کردین ..یه چیز بگم ..معمولا یه نوشته کم اتفاق میفته همش نقاط قوت محسوب بشه ..افت و خیز داره ..مثه تیمی ئه که بالاخره چند تا مهره ی قوی داره و چند تا ضعیف ..معمولا زیبایی بعضی واژه ها کاستی ها رو کمرنگ میکنن ..موفق باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
ممنون از توجهتون و وقتی که گذاشتین :) انشالله در نوشته های بعدی سعی بیشتری برای بهتر نوشتن به کار خواهم گرفت.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
چقدر طبع لطیف میخواد اینطور نوشتن :) تو پاراگراف آخر به نظرم شبیه توست معنی درستی نداره :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
ممنونم، شما لطف دارین :) شبیه توست! انشالله سعی می کنم توی نوشته های بعدی دقت بیشتری داشته باشم.
m.babaee
m.babaee
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
سنگین بود ولی زیبا الهام بانو خداقوت
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
عزیزمی مناجان :) کم پیدایی :) درسا حتما خیلی سنگین شده :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
بعضی نوشته ها "حس" دارن، اینم از اون دسته بود:) موفق باشید :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
لطف شما مستدام جناب یعقوبی، تشکر که خوندین :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٥
١
٠
متن عالی، توصیف و تشبیه عالی تر. اما؛ تاریکی و زوال روشنایی کمی بعد از غروب خورشید اتفاق میفته..ینی اول غروب میشه بعد کم کم هوا تاریک میشه تا بشه چیزی که شما سر شب عنوانش کردی..حالا نسیمی که منتظر تاریک شدن آسمان و درون اتاق بوده تا شما پنجره بگشایی و اذن دخول بدی اساسا منتظر غروب نبوده، در انتظار همون تاریکی بعد بوده. باقی سطور دلچسب بودن.به بعضیا میگیم ننویس، برو نقاشی کن برو آواز بخون برو استعدادت رو جای دیگه جست و جو کن..به شما باید بگیم بنویس..همینجا که اومدی خود استعدادته..بنویس خواهر من زیادم بنویس، کار نیکو کردن از پر کردن است! منتظر بعدی هستیم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٦
١
٠
دقت عالی ، حواس جمع ، اما شما به بزرگی خودتون ندید بگیرین :ی ینی این نظر شما رو خوندم انگار یک گالون انرژی بهم تزریق شد :) این از بزرگواری شماست :) ممنون که خوندین :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٦
١
٠
نظر من رو نه انتقاد بدونین نه ایراد، صرفا قدمی در جهت کمال رسیدن قلمتون بحساب بیارین..ازینکه انرژی داده خوشحالم..انشاءالله کار بعدی با انرژی بیشتر :)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٣/١٥
١
٠
همیشه نوشته هات خوبن یکی نوشته های شما پر از حس خوبه و یکی هم خانم خدایی موفق باشی عزیزجان
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٥
١
٠
ممنون بانوی عزیزم <3 نوشته های خودت رو جا انداختی ^_^ :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٦
١
٠
میدونی سرشب که هوا تاریک میشه میگن چراغارو روشن کنین نه خاموش؟:)..قلمت مستدام دوست جان:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٦
١
٠
آره ، اما چطور مگه ؟ خاموش نگه داشتن چراغ دلیلش این هست که وقتی مقابل پنجره می ایستی از بیرون دیده نشی :) عزیزمی <3 تشکر که خوندی :)
امیر
امیر
٩٥/٠٣/١٦
١
٠
سرشب‌ها شبیه توست، سیاه مثل سیاه موهایت و سفید مثل سفید صورتت، ماه را که می بینم ناخودآگاه دو گوشه لب‌هایم بالا کشیده می‌شود، لبخند می‌شود،شعر می شود،آهنگ می شود... تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار هشدار که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی... چقدر چیزهایی که مرا به تو پیوند می‌دهد بی‌شمار است... زیبا بود نوشتتون و حس بسیار خوبی داشت،آفرین بر شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٦
١
٠
تشکر که خوندین :) شما هم طبع خوبی دارید :) به جمع ما جیمی ها بپیوندید ^_^
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات