نمی‌دانم؛ یادم نمی‌آید!
دلنوشت

نمی‌دانم؛ یادم نمی‌آید!

نویسنده : saleheh_3274

هیچوقت نفهمیدم وقتی ۶ سالم بود، زیر درخت کوچک حیاط مدرسه‌مان، به چه چیزی فکر می‌کردم؟ یادم می‌آید همیشه آن‌جا می‌نشستم! تنها، ساکت، خیره، اما یادم نمی‌آید چرا؟!

وقتی که دبستانی بودم، همیشه در راه مدرسه توی پیاده رو می‌دویدم، یادم نمی‌آید چرا می‌خواستم از تمام ماشین‌های داخل خیابان جلو بزنم؟ اصلا چه سودی داشت برایم؟ نمی‌دانم... یادم می‌آید با آبرنگ دوازده تایی‌م تخت بزرگ چوبی گوشه حیاط را نقاشی کردم! وقتی نگاهش می‌کردی مثل این بود که به یک جنازه کت شلوار بپوشانی! آخرش هم ندانستم کدام کهنه خری، او را به قبرستانش برد، راستی تو می‌دانی قبرستان تخت‌های کهنه کجاست؟ من که نمیدانم!

یادم می‌آید وقتی عصبانی می‌شدم با همکلاسی‌هایم دعوا می‌کردم، موهای بلندشان را از ریشه می‌کشیدم، صدای نازک و جیغ جیغویشان هنوز توی گوشم هست، و آخرین تلاش‌های‌شان برای کشیدن موهایم نیز یادم می‌ماند! اما آن‌ها نمی‌دانستند من مثل آن‌ها در مهمانی‌ها موهایم را خرگوشی نمی‌بندم! موهای من هر چند ماه یک بار زیر دندان‌های یک ماشین اصلاح همان کف سرم می‌مانند! و من هم یادم نمی‌آید چرا هیچ‌وقت به آن اعتراضی نداشتم. چه کسی می‌دانست وقتی از روی چند پله خوردم زمین به چه چیزی فکر می‌کردم؟ خودم هم نمی‌دانم! شاید مرگ، شاید هم زندگی، و این‌که آیا فردا می‌توانم به بهانه پیشانی کبود شده‌ام نیایم مدرسه؟ نمی‌دانم، یادم نمی‌آید! 

روزی که داشتم از کنار دخترهای دبیرستانی رد می‌شدم و قد بلندشان روی صورتم سایه انداخته بود، به این فکر می‌کردم که وقتی بزرگ بشوم، چقدر همه چیز بهتر می‌شود و حالا من بزرگ شدم! شدم هم قد همان دخترهای دبیرستانی ، یادم نمی‌آید قرار بود وقتی بزرگ شوم چکار کنم؟ حتی یادم نمی‌آید چه کسی در ذهنم گفت، همه چیز بهتر می‌شود! حالا دور و بری‌هایم می‌گویند دانشجو که بشوی همه چیز بهتر می‌شود! و من همچنان در چرخ دنده‌های این آسیاب دارم له می‌شوم. می‌دانم روزی می‌رسد که دانشجو شده‌ام و به یک تازه عروس نگاه می‌کنم و می‌گویم وقتی سایه یک مرد کنارم باشد همه چیز بهتر می‌شود! می‌دانم روزی می‌رسد که یک نوزاد در بغل یک زن جوان می‌بینم و می‌گویم وقتی بچه من هم بدنیا بیاید همه چیز بهتر می‌شود! و من همچنان منتظر آن روز خوبم! قبل از این‌که رو به قبرستان کنم و بگویم، اگر بمیرم همه چیز بهتر می‌شود، بهتر از همه زمانی که زنده بودم! امروز وقتی از کنار قبرستان می‌گذشتم، یک درخت بزرگ را هم نشان کردم! امیدوارم آن موقع یادم بیاید کجا دلم می‌خواست خاک شوم .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود... وای از این الگوهایی که برای بهتر شدن اوضاع در پیش میگیریم...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
امید های بی نتیجه ...
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
آدم همیشه حریص ه،منتظر بهتر و بهتر و بهتر...هیچ وقت هم تمومی نداره.هرچقدر سعی کنی هم نمی تونی به اونچه هستی راضی باشی و بمونی...بخشیش طبیعی و درسته اما بخش زیادیش هم نه.. ممنون ازتلنگری که بااین نوشته دلنشین زدید..
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
گاهی هم مثل من فقط میخواد بدتر نشه ... بهتر شدن گاهی به معنای بدتر نشدنه ...
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
جالب بود :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
صمیمیت و سادگی نوشته هات را دوست دارم
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
خوشحالم که دنبالم میکنی لیلی خانوم
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
درسته که بهانه های کودکی ماندگار نیستند اما جایی بین باورها و ارزوهایمان نشسته اند به انتظار اجابت
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
غم شیرین و عجیبی داشت این دل نوشته
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
دوستان لطفا در راستای پیشرفتم و بهتر شدن نوشته هام نظر بدین ... ❤
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
دوست عزیزم صالحه جان من هم روزی مثله تو فکر میکردم و میگفتم خدایا کی این روزها تموم میشه اصلا تموم میشه ؟خدایا اگر شده فقط یک روز از عمرم مونده باشه تا ببینم این روزها تموم شده ارزوهای من برای دیگران دم دستی ترین اتفاقات بود با خواهرم از ارزوهایی میگفتیم که به صورت باورناپذیری به حقیقت پیوست و من هنوز به یاده اکن دوران نماز شب لیله الرغائب میخونم تا یادم باشه چه ارزوهایی داشتم .به ارزوها و روزهای شسرین میرسی شک نکن.نوشتت خیلی شیرین بود من اصلا حوصله اینکه طولانی نظربدم رو ندارم اما این نوشته من رو وادار کرد حرف بزنم.ممنون عزیزم.
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون ازت زهرا خانوم ... حرفتو فراموش نمیکنم
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
انکار این چیزیه که همه آدم ها دنبالشن..همیشه دنبال یه چیز بهتر..منتظر رسیدن یه روز خوب..و متاسفانه خیلی وقتا تو این گیرو دار حالمون رو یادمون میره.یادمون میره از الانی که توش هستیم لذت ببریم. بنظرم به جای منتظر بودن باید بلند شد و یه کاری کرد.روز خوب رو باید خودمون بسازیم:)..تعبیرات جالبی استفاده کرده بودی مثل اون جا که گفتی: مثل این است که به یک جنازه کت و شلوار بپوشانی..موفق باشی و روزگارت خوب:)
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
قشنگ بود.دست شما درد نکنه. ولی در کل بهتره آدم خودش رو درگیر این افکار سیاه چاله ای که میکشنت توو خودشون نکنه.
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
چقد نا امیدانه! زندگی یعنی تمام همین لحظاتی که توی متنتون اوردید. با همه ی گریه ها و زمین خوردنا و دلتنگی ها و یا خنده ها و بچگی ها و... در همه ی این لحظات میشه بهترین زندگی رو داشت.
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
سلام صالحه جان همون طور که دوست خوبمون خانم زهرا رضایی نوشتن یه روزی میرسه که تمام این حس و حالت عوض میشه؛ من قبل از نوشتن این نظر تمام تمام نوشته های قبلی تو خوندم و تو همشون چیزی که مشترک بود غم بود، ناامیدی واندوه... حیفه تو آغاز جوونی اینطوری فکر کنی من خودم معلمم و شاگردام هم سن و سال شما هستن و متاسفانه چیزی که بین اکثرشون مشترکه همین حس نا امیدی و اندوهه شاید یه جوری جو مشترک نوجوون های ما شده؛ ولش کن این جوو اگه حتی هیچ کسو کنارت نداشته باشی خدا رو داری و انرژی و انگیزه ای که خدا بهت داده سعی کن نهایت لذت رو از تک تک لحظات این سال های زندگیت ببری، طوری که وقتی فرزدنت تو آغوشت بود هزار ماجرای شیرین برای تعریف کردن داشته باشی ....( ببخشید اگه شبیه نصیحت شد ولی متنت منو وادار کرد به این همه نوشتن!!) در کل خوووووب می نویسی امیدوارم تو این مسیر بتونی خیلی پیشرفت کنی و حرفه ای بشی.
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
جو زدگی اصلا قضاوت خوبی نیست...
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/١٦
٠
٠
منتظر نوشته های پر امــــیدت هستم ....
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
زیبا نوشتید ..بنوعی حسی که همه یک روزی درگیرش بودن و هستن
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
زیبا نوشته بودی، خوب شروع و خوب پایان. شاد باشی و همیشه جوان.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨