من در پاورقی یک کتاب قطور بدنیا آمدم!
داستانک

من در پاورقی یک کتاب قطور بدنیا آمدم!

نویسنده : Saleheh_sh79

من در پاورقی یک کتاب قطور بدنیا آمدم! درست پایین صفحه صدمش، پشت معنی یک کلمه لاتین، در اوج فصل مبارزه شاهزاده و دیو. وقتی چشم‌هایم راباز کردم، شمشیر نقره‌ای شاهزاده داشت می‌رفت سمت گلوی یک دیو بزرگ. صدای خشدار دیو بود که گوشم را پر کرد و من  سال‌ها پشت معنی کلمه لاتین، منتظر پایان جدال‌شان بودم. اما همچنان در صفحه صدم جنگ خونینی برپا بود، و من چقدر خوشحال بودم که همه مردم دنیا نمی‌توانند لاتین بخوانند وگرنه خیلی زود مرده بودم.

هر صبح صدای خش‌دار و بلند دیو مرا از خواب بیدار می‌کرد و خطی که پاورقی را از صفحه جدا می‌کرد هر صبح اشک‌هایش را می‌ریخت روی سر من. امتداد نگاهش را که می‌گرفتی، می‌رسیدی به یک بانوی سفید پوش که داشت با چشم‌هایی غمگین از پشت دریچه کوچک زندان مبارزه شاهزاده و دیو را نگاه می‌کرد. معنی کلمه لاتین می‌گفت کاش می‌دانستم بعد از صفحه صدم چه می‌شود؟ من ولی کنجکاو نبودم! به خودم گفتم  فکرش را بکن، شاهزاده همین الان دیو را بکشد و بانویش را آزاد کند، آن وقت ما حتما در صفحه آخر این کتاب هستیم. ناگهان از جایم بلند شدم، معنی کلمه لاتین مرا محکم کشید پایین تا آن دو مرا نبینند. از ذهنم گذشت اگر شمشیر بمن برخورد کند خون من کجاها را پاک می‌کند؟ یا تا چند صفحه از کتاب را خیس می‌کند؟

وقتش را نداشتم تا به آن فکر کنم. فکر بزرگتری توی مغزم بود! می‌خواستم صفحه صدم را آخرین صفحه کتاب کنم، می‌خواستم بانو را آزاد کنم و دستش را بگذارم توی دست شاهزاده و خودم  پایم را بگذارم روی کلمه پایان و بروم توی کتاب کناری. شنیده بودم شخصیت اول آن‌جا با یک لیوان آب پرتقالی که رویش خالی شده از بین رفته! من می‌توانستم جایش را بگیرم. می‌شدم یک قهرمان. قهرمان یک کتاب! بلند شدم و ایستادم، دیو و شاهزاده و بانو، لحظه‌ای به من خیره شدند، خط گریان را از جایش کندم و انداختم دور گردن دیو، و او را محکم کشیدم دیو با صدای بلندی روی زمین افتاد، شاهزاده همچنان داشت نگاهم می‌کرد، از کنارش رد شدم و دویدم سمت قلعه، در زندان را باز کردم، دست بانو را کشیدم و او را به سمت شاهزاده بردم، خوشحال بودم ازینکه دارم موفق می‌شوم! تا خواستم چیزی بگویم دردی نقره‌ای در قلبم پیچید، شاهزاده شمشیرش را در قلبم فرو کرده بود. بانو دستم را پس زد و دوید سمت قلعه. وقتی روی زمین افتادم، شاهزاده داشت خط گریان را از گلوی دیو باز می‌کرد و من به این فکر کردم خون من تا چند صفحه بعد کلمات را خواهد کشت؟ شاهزاده شمشیرش را از توی قلبم بیرون کشید، دستی به تنم کشیدم اما چیزی احساس نکردم. شاهزاده پوزخندی زد و گفت خط فاصله بیچاره! و شمشیرش را سمت دیو گرفت. بانو هم در زندان را بر روی خودش بست و باز هم از دریچه کوچکش، غمگین بیرون را نگاه کرد.

و حالا سال‌ها گذشته است و من دارم زیر پاهای آن‌ها له می‌شوم، درست وسط صفحه صدم یک کتاب افسانه‌ای، کتابی که هیچوقت ندانستم چرا من  قهرمانش نیستم؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٣/١٠
١
١
خیلی خوب بود. لذت بردم از خوندنش، تخیل و ایده تون عالی بود
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
اح‌سنت بر صالحه ی عزیز ... ممنون بابت شریک کردن ما تو این داستانک خوب :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٣/١٠
١
١
چقدر ایده جالبی بود ، احسنت به این نوآوری و خلاقیت، چه شاهزاده و بانوی .... / تلاش خط فاصله ستودنیه و اون اگرچه فهرمان اون داستان افسانه ای نشد ولی قهرمان داستانک صالحه خانم شد. 😄
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
سرنوشت آدم های توقصه ها تقدیر اونهاست و عوض بشو نیست... ممنون از نوشته جالبتون:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/١١
٠
١
عجب داستان متفاوت و جالبی بود. خیلی خوشم امد. آفرین
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١١
٠
١
ممنون از نظرات مثبت همه تون
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١١
٠
١
چه قدر جالب پایانش غافلگیرم کرد چه قدر خوب نوشته بودید :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١١
٠
١
پاورقی یک کتاب قطور اون هم تو اوج داستان و صفحه صدم جای خوبی واسه دنیا اومدنه:))) ممنون از مطلب خیلی خوبت :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١١
٠
١
خیلی قشنگ بود ^_^
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/١١
٠
١
جالب بود. متن قوی بود.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١١
١
٠
خوشبحالتون( در جواب تیتر)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/١١
١
٠
خیلی قشنگ بود:) توش میشد یک نکته هایی در بیاری مثلا خون من چند صفحه بعد رو پاک میکنه:) معنی جالبی داره :) خوشم اومد:)
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
وقتی میگه دستی روی تنم کشیدم و چیزی احساس نکردم یعنی حتی خونی هم نداشنم که این کتاب و بهم بریزه ... بود و نبودم تاثیری نداره
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
خیلی هیجان انگبز و مهم تر از اون بدیع بود.موفق باشید :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
عالیه
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
خیلی عالی بود:) ایده، تخیل عالی:) ...یعنی الان اون تو صفحه صدم گیر کرده؟ حالا باز یکی دیگه باید بیاد خودشو نجات بده گمونم...موفق باشید:)
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
هیچ نویسنده ای برای نجات یه خط فاصله دست به کتابش نمیزنه
فائزه
فائزه
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
وای عالی بود قلبم درد گرفت
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٥/١٠/١٩
٠
٠
این یکی نوشته به نظرم یه داستان کامل بود. تا حالا چند تا از نوشته هات رو خوندم، بقیه با اینکه بعضی عنصرهای داستان رو داشتن و خیلی هم دلنشین و روون بودن ولی داستان نبودن. این یه داستان خوب بود. کلا حس خوبیه نوشته های آدم طوری باشه که خواننده دلش بخواد ادامه بده و تا ته بخونه :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات