غطه خوری در شبِ تار!
یادداشتی بر «غطه خوری در روز روشن» نوشتۀ «حسین مداحی»

غطه خوری در شبِ تار!

نویسنده : میرزا

برای خواندن غطه خوری در روز روشن اینجا کلیک کنید

فرق است بین خاطره‌نگاری با داستان‌نویسی و نمی‌شود یکی را به جای دیگری به خورد مخاطب داد. داستان، از جهتی دو عضوِ جداناپذیر دارد؛ یکی شخصیت و دیگری ماجرا. ماجرا آن است که از حالت تعادل و توازن و زندگی نرمال به دور باشد و به شکل ناپایدار نمود کند. شاید خود شما هم در جریان عادی زندگی‌تان، دچار معضلاتی شوید که به ناگاه بر زبان‌تان جاری شود: «عجب داستانی شدا!» این همان حالت ناپایداری است که شما بدون این‌که متوجه باشید، داستان خطابش کردید. خاطره‌نگاری اما ممکن است ماجرا داشته باشد، ممکن است نداشته باشد و یک نفر وقایع روزمره‌اش را از صبح تا شب، بدون رویدادی نامتعادل، هر روز در دفترش به ثبت برساند و گاهی هم مثل بعضی با اشعار منشوری ختم غائله کند.

حسین مداحی (سخی)، از نویسندگان جوانی‌ست که بیشتر نوشته‌هایش برگرفته از زندگی شخصی اوست؛ مثل نوشته اخیرش «غطه‌خوری در روز روشن». این عنوان برای نوشته، شاید در وهله اول کشش و جذابیت لازم را داشته باشد تا مشهدی و غیر مشهدی را مجبور کند تا پست مذکور را باز کند؛ در معنا و مفهوم اما نامتعارف است. «آب‌تنی در روز روشن!» که این اتفاق طبیعتاً و قاعدتاً در شب تاریک نخواهد افتاد که البته اگر عنوان به صورت: «غطه‌خوری در شب تاریک!» بود، یک عنوان داستانی پیدا می‌کرد.

همین که نمی‌شود خلاصه‌ای محکم برای نوشته حسین مداحی پیدا کرد و نوشت، از نقاط ضعف کار اوست. نوشته‌اش با خارش بدن و تابیدن خورشید به صورت کاراکتر اصلی‌اش و صدا زدن‌های مادر شروع می‌شود؛ بعد صفا و صمیمیت خانواده را در کنار درخت انگور به خوبی به تصویر می‌کشد و در ادامه شخصیتش می‌دود داخل کوچه تا توشله بازی کند و گاهی هم نویسنده قصد دارد که خنده را نیز به مخاطبش هدیه کند و می‌نویسد: «دستم را به جیبم گرفتم که سنگینی توشله‌ها باعث پایین آمدن شلوارم نشود» همه این‌ها خوب فضاسازی شده و خوب هم در ذهن مخاطب به تصویر کشیده می‌شود، اما عمده اشکال کار این است که ماجرایی در همان اول کار رخ نمی‌دهد! داستانی اصولی و نرمال است که شخصیت و ماجرایش در همان بدو امر برای خواننده معرفی شود و به مرور پخته و پخته‌تر گردد که متاسفانه نوشته حسین مداحی، تا حدودی شخصیتش را معرفی می‌کند، اما ماجرایش را می‌گذارد برای آخر کار و سرگرم توصیفات خوب و فضاسازی‌های خوب‌تر می‌شود.

در یک سوم میانی نوشته، بالاخره اشاره‌ای به ماجرا می‌شود: «هیچ چیز مثل یک آب‌تنی درست و حسابی نمی‌چسبید.» همین‌جا اما که باید در ادامه، تم ماجرای داستان پخته‌تر شود و داستان به سمت جلو کشیده شود، لزوم نوشتن این‌که: «صبر کنن مو بُرُم توشله‌هامه بزرم تو خانه الان میام» و بعد هم فضاسازی‌های خوب برای برگشت به منزل را نمی‌فهمم.

ماجرایی که در ابتدای یادداشت اشاره کردم، در نزدیکی‌های گره‌گشایی تازه شکل می‌گیرد و دو نقطه را در نوشته ایجاد می‌کند، یکی نقطه ضعف و دیگری نقطه عطفِ به ظاهر داستان! «دو مرد بزرگ چوب به دست دارند به سمت استخر می‌دوند و فریاد می‌زنند.»

قسمت پایانی نوشته، قوتِ نگارشِ ابتدای آن را ندارد، اما به مراتب از قسمت میانی بهتر است. مخاطب را زیاد به هول و ولا نمی‌اندازد، اما موفق می‌شود تا حدودی حس استرسِ شخصیت‌ها را به مخاطب انتقال دهد، علی‌الخصوص موقعی که شخصیت اصلی یاد نکته‌ای می‌افتد: «هنوز سه چهار قدم برنداشته بودم که یادم آمد مته‌ام توی جیب شلوارم است.»

اشکالِ دیگر نوشته حسین مداحی، پایان نه چندان دل‌چسب آن است که بسان عبارت: « آن‌قدر هول شده بودیم که «حسن» تعادل دوچرخه را از دست داد و خوردیم زمین.» نویسنده و نوشته را به زمین می‌زند و نه می‌توان آن در حیطه پایان باز به حساب آورد، نه می‌شود آن را حسن ختامی عاقلانه برای نوشته در نظر گرفت؛ به نوعی با وجود این‌که موفق شده مخاطب را در همین قسمت گره‌گشایی همراه خودش کند، به یک‌باره بی‌خیال هر دو شده و هم مخاطب و هم نوشته را مثل شخصیت‌هایش همان‌طور لخت به حال خود رها می‌کند.

«غطه‌خوری در روز روشن» طبق اصول نگاشته نشده و دارای پازلی نامرتب است، اما عنوان هوشمندانه‌ای دارد؛ با وجود این‌که داستانی نیست، کشش برای جذب مخاطب را برای خواندن یک نوشته (هر چند غیر اصولی!) دارد. کم‌کم انتظارات مخاطب از حسین مداحی، با آن جملات ساده و نابش و آن توصیفات و فضاسازی‌های خوبش، بالا رفته و مانند همان عبارت خودش، زین پس باید دستش را به جیبش بگیرد تا سنگینی نگاه هوشمندانۀ مخاطبش، شلوار نوشته‌هایش را پایین نکشد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٩
١
٠
الحق که در این زمینه استادید اینا از روی تعارف نمیگم واقعا تو خیلی از نکاتی که گفتید ایراد داشتم و این نقدها خیییییییییییییییلی کمک میکنه به پیشرفتم خیلی کار جالب وخوبی میکنید انقد موشکافانه واستادانه داستانای جیما نقد وبررسی می کنید باشد که سعادت نقد داستانما توسط شما داشته باشم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خوشحالم اگه تونسته باشم کمکی کرده باشم، ممنون از محبتدون :)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
میرزا خیــــــــلی عااااااالـــــــی بود البته من از مطلب حسین مداحی عزیز فقط قسمت اخرشو خوندم و اونجا هم خواستم کامنت بزارم که دیدم بقیه اکثرا گفتن که پایانشو خوب جمع نکرده. اصطلاحات و تشبیهاتی که به استنباط از متن میگین عالیه مخصوصا این قسمت خیلی خوب بود: "به یک‌باره بی‌خیال هر دو شده و هم مخاطب و هم نوشته را مثل شخصیت‌هایش همان‌طور لخت به حال خود رها می‌کند." حسین مداحی هم به نظرم قلم خیلی خوبی داره و جای پیشرفت هم صد البته داره ان شا الله آینده روشنی داره .قلمت مانا و زیبا میرزا جان:) باید قدرتو بدونیم واقعا:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
وحید جان مخلصم :) هیچ چیزی در جوابت نمی تونم بگم که جبران محبتت باشه، فقط بدون که ارادت خاصی دارم خدمت شما :) عمر با عزت داشته باشی رفیق!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
مثل همیشه استفاده کردم از نقد هاتون :) انتقاداتدون مستدام! حسین هم خسته نباشه!ان شاءالله داستان های بعدی توان اصلیشو نشون میده.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
اصفهانی شدی محمد؟ ممنونم رفیق، لطفت زیاد! حسین و تو هر دو موفقید انشالا!
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خط اول عالی بود روحم شاد شد خخخخخخخخخخخ
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خط اول یعنی: «برای خواندن غطه خوری در روز روشن اینجا کلیک کنید» یا «فرق است بین خاطره‌نگاری با داستان‌نویسی و نمی‌شود یکی را به جای دیگری به خورد مخاطب داد. داستان، از جهتی دو عضوِ جداناپذیر دارد؛ یکی شخصیت و دیگری ماجرا.»؟ در هر صورت خوشحالم که روحدون شاد شد آقا مرتضی عزیز :)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
همون فرق است بین خاطره نگاری با داستان نویسی، به نظرم همین یه جمله برا نقد کردن حسین کافی بود ، تو ذهنم گفتم حسین پودر شد رفت. البته همه ی متن رو ان شالله شب می خونم
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
:-)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٩
١
١
واقعا نقد بی نظیری بود، از خوندتش لذت بردم وامیدوارم به شکل خوب ازش استفاده کنم :) ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خواهش می کنم؛ ممنون از حضور شما همشهریِ گرامی :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٩
١
١
خیلی خوب بود. دستتون درد نکنه ماهم داستان نویسی یاد می گیریم. منم هی وسوسه میشم داستان بنویسم! :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خوب مطالعه کردین خانم باباپور؛ امیدوارم که این اتفاق بیفته! :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
ای بابا مارم که شرمنده کردن استاد. خیلی خوشحال شدم واقعا. نکاتی که گفتن واقعا به جا بود. ایشالا اگه عمری باقی بود توی داستان های دیگه رعایت کنم. "غطه خوری در روز روشن" تیری بود توی تاریکی بعد از سالها ننوشتن. ایشالا با تلاش و استفاده از راهنمایی های شما روز به روز پیشرفت کنم. ممنون از شما
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
دشمندون شرمنده! خیلی مخلصم حسین جان، قلمت گرم و دل نشینه و امیدوارم همینطور هم ادامه داشته باشه!
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
ممنون بابت شروع این حرکت عالی جناب میرزا ... نقد سالم ، منصفانه و علمی واقعا از ضروریات در حال کمرنگ شدن و رو به فراموشی جامعه ادبی ماست
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خیلی ممنونم سیده بانوی بزرگوار :) انشالا که خدا توفیق خدمت بده و ایضاً قلمی که درست بچرخه، همین. بازم ممنون :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
اوووو باز بچه ها رو شرمنده کردین که:) این مطالبتون پر از نکته اس واقعا ادم یه چیزی یاد میگیره:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
دشمنِ جیم و جیمیان شرمنده باشه غزاله خانم! امیدوارم که اینطور باشه... سپاس
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
جناب میرزا دارین به یک برند نقد جیمی تبدیل می شین و این حرکتتون خیلی انگیزش بخشِ برای بچه ها، مرسی . امیدوارم آقای مداحی هم موفق باشن تو نوشتن
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
امیدوارم که به قول شما انگیزش بخش باشه خانم انتصاری. سپاسگزارم به خاطر این همه لطف :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
به به! بازم یه نقد درست و حسابی دیگه:) بقول فرانک ما هم کم کم وسوسه میشیم داستان بنویسیم فقط محض نقدای شما:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
بازم بروز این همه محبت از شما :) زنده باشید و سلامت بانو! :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
اوە.من این مطلب رو ندیده بودم.خداروشکر دیدم و خوندم .سپاس جناب میرزا :) عاقو حسودیمون شد.یه مطلب مارم نقد کنین.هرچند که میدونم بعد نقد هیچی ازش نمی مونه :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
تا ببینیم خدا چی بخواد بانو، مشرف فرمودین خانم امینی :)
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
با وجود اینکه داستان حسینو نخونده بودم اما با خوندن این نقد ترغیب شدم برم بخونم و یاد بگیرم:)عالی بود.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خیلی مخلصم سیدجان، خوش اومدی :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
قابل نمدنی سید. قابل نمدنی دیگه! حالا فقط یک توصیه. ای داستانمه نخان! خخخخ. یادداشت ها ره بخان. ارزشش بیشتره. خخخخخ.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
دست مریزاد آقا میرزا ... احسنت
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
فدای شما سید بزرگواری :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
آميرزا واقعا دم شما گرم:) خیلی خوبه که اینطوری بها ميدين به رفقای جيمی و ما هم استفاده میکنیم:)) باشد که از این سعادت ها قسمت ما هم بشود:)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
صالح جان دم تو هم گرم که میرزا رو همراهی می کنی رفیق :) من مخلصِ جیم و جیمیان هم هستم :)
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
واقعا لذت بردم جناب میرزا.من رو هم به شاگردی بپذیرید....فقط قبل از نقدنوشته های داغون و پراز اشکال من در آینده فکره قلب و روحم هم باشید خخخخخخ تشکر تشکر به خاطر ارزشی که واسه بچه ها قایل میشید
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
اختیار دارین بانو، خوشحالم اگه بتونم موجبات رضایت شما رو حاصل کنم. زنده باشید و سلامت! :-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
مرسی میرزا :) ما که از این نوشته شما کلی انگیزه گرفتیم مطلب دستگیریمون شد، حسین رو که فکر کنم همین نوشته انگیزه شکسپیر شدن رو براش ایجاد کرده باشه! نشون دادید که هر دو معنی میرزا در وجودتون جمع شده :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
خخخخخ. شکسپیر. دمت گرم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
خواهش می کنم سید جان :) خدا را شکر... حسین که شکسپیر نمیشه، حسین فقط باید «حسین مداحی» بشه! فدای شما دوست عزیزم :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
فقط میتونم بگم ممنون از وقتیکه میزارید و به ما هدیه میدید.سپاس.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق و موید باشید بانو!
Rada1997
Rada1997
٩٥/٠٦/٢٧
٠
٠
لزوم نوشتن این‌که: «صبر کنن مو بُرُم توشله‌هامه بزرم تو خانه الان میام» و بعد هم فضاسازی‌های خوب برای برگشت به منزل را نمی‌فهمم۰ این اشتباه انقدر فراگیر و مبتدیانه اس که منم قصد دارم چند خطی بپردازم بهش ؛وقتی خواننده از نصف داستان گذر میکنه یعنی قبول کرده داستان رو بخونه و این فضاسازی ها و تشبیه ها و حس امیزی های اضافی فقط حوصله اش رو سر میبره و میخواد شما به اصل داستان بپردازی۰بقیه نقد هاهم به جا بود و واقعا نقد های استادانه ای دارین ادم چیزی یاد میگیره امید وارم موفق باشین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨