اذن به یک لحظه نگاهم بده...
دلنوشت

اذن به یک لحظه نگاهم بده...

نویسنده : sh_jahantiq

آقا سلام، بی‌مقدمه آمده‌ام برویم سر اصل مطلب. راستش هنوز باورم نمی‌شود، هنوز دو دلم. هنوز امید دیدار تو و خوف نرسیدن. هنوز بی‌قراری و بی‌تابی. هنوز هر کس که می‌گوید نایب الزیاره باش، می‌گویم اگر بشود. اگر بروم. اگر برسم.

آقا جانم؛ می‌دانم که شاید... شاید نشود. شاید نرسم. آدم که از یک لحظه بعد خبر ندارد ولی آقا جان اگر برسم خیلی خوب می‌شود. اگر چشمم بیفتد به گنبد طلایت... اگر...

می‌دانی؟ همین چمدان بستن هم خودش یعنی که دلم هی در می‌زند خانه‌ات را. پشت سر مسافر آب می‌ریزند. آقا چشمم دلم را بدرقه کرد. دلت می‌آید نرسم؟ مرا که بغض، ساخته و پرداخته‌ام کرده، مرا که اشک به این‌جا کشانده، مرا که مدام از هیچ به پوچ و از پوچ به هیچ در جریانم، دلت می‌آید رهایم کنی؟ عشق ینی واژه‌ای که بغض کند و جمله‌ای که ناتمام گریه‌اش بگیرد و چه بسیار عاشقانه که در من فروریخت.

مولای من... آقای من... سرور من... ای همه پناه... ای شور و شعر و معنای نجوای نیمه شب‌های تاریک. مرا به درگاهت بپذیر، چونان که از نامِ «زائر» شرم نکنم. آقا دل شکسته‌ام و تو دوای هر آنچه در زمین و زمان شکسته است. آقا اگر بیایم خوب می‌شود، اگر بیایم قول می‌دهم خوب بشوم، اگر بیایم هوا خوب است،  اگر بیایم کبوتر از بام بلندت نمی‌پرد، اگر بیایم... اگر بیایم خورشید بیشتر می‌تابد. اگر بیایم آقا...

به جانِ بغضم چیزی نمی‌خواهم. برای خودت می‌آیم. می‌آیم برای دیدارت. می‌خواهم بیایم بنشینم رو به روی گنبد طلایت و از دور نگاهت کنم. از دور تماشا کنم که چگونه معشوق با این همه عاشق حرف می‌زند؟ دلم می‌خواهد بنشینم و مثل کسی که هیچ وقت طعم عشق را نچشید حسرت یک لحظه عاشقی را بخورم. بنشینم و مثل همیشه غبطه بخورم به حال آدم‌ها. بنشینم و  برای دلم امن یجیب بخوانم. شاید دلت برای این به اصطلاح شیعه‌ات بسوزد، شفا بدهی دل تیره و تار خسته‌اش را.

آقا... به حق خواهرت به من عشق بده. بگذار طعم عاشقی را در کبوتر بق کرده‌ی خیالم بچشم. و بعد هی واژه بغض کنم. هی واژه بغض کنم. و سپس جمله‌های نا تمام که فرو میریزند در تمام من.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
امیدوارم به حرمت تک تک این کلمات دلتنگ به زودی زائر حرمش بشی :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
دل نوشته عارفانه زیبایی بود که به دل نشست : )
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات