حیفِ آدم که «گلستان» نخواند
#مکتب_خانه_سعدی #جای_خالی_واژه‌_های_ناب_در_زندگی_ما

حیفِ آدم که «گلستان» نخواند

نویسنده : مسعود بهاری

«هر نفسی که فرو می‌رود ممدّ حیات است و چون بر می‌آید مفرّح ذات...»

چقدر دلمان برای این کلمات تنگ شده. چقدر این روزها کلمات‌مان دارند هرز می‌روند، روی هم لق می‌زنند، ول شده‌اند. این روزها که کلمات‌مان مصرفی شده‌اند، لحظه‌ای شده‌اند، برای برطرف کردن نیازهای روزمره، برای کم کردن رویِ فلانی توی گروه تلگرامی، برای پر کردن ستون مجلّه...

کجاست خانه آن کلماتی که مستقرّند؟ کجاست محلّه‌ی آن کلماتی که آرام‌اند و قوی، محکم‌اند و مهربان، ساختارمند و توی دل برو؟ کجاست شهرِ کلمات حسابی؟ کلماتی که مثل یک برادر بزرگ به آن‌ها اعتماد کنیم و به آن‌ها دلگرم باشیم.

پول‌های‌مان را جمع کنیم، عشق‌های‌مان را جمع کنیم و این بار که کتاب فروشی رفتیم، دست بیاندازیم یک کلیّات سعدی نفیس برداریم و برایش هزینه کنیم. بعد بنشینیم در آرام‌ترین جایی که می‌شناسیم و یک بار دیگر کلمات را مزمزه کنیم. یادشان بگیریم. فکر کنیم که اصلا فارسی نمی‌دانیم. بنشینیم توی مکتب خانه سعدی و یک دور دیگر واژه‌ها را هجّی کنیم...

***

حکایت:

یاد دارم که در ایّام طفلی، متعبّد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمتِ پدر، علیه الرحمه، نشسته بودم و شب همه شب دیده بر هم نبسته و مصحفِ عزیز در کنار گرفته و طایفه‌ای گردِ ما خفته. پدر را گفتم: یکی از اینان سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت بُرده‌اند که گویی نخفته‌اند که مُرده‌اند. گفت: جانِ پدر! تو نیز اگر بخُفتی، بِه که در پوستین مردم افتی.

قطعه:

نبیند مدّعی جز خویشتن را // که دارد پرده‌ی پندار در پیش

گرَت چشمِ خدا بینی ببخشند // نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

رحمت خدا بر روانِ استادِ سخن سعدی...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٣/٢١
٠
٠
واقعاً حیف که آدم گلستان و نخونه، واقعاً... حتی اگه آدم به لحاظ ادبی بعضی جاهاشو کم بیاره بازم فیضشو میبره :))
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
زیبا بود ......کجاست خانه آن کلماتی که مستقرّند؟ کجاست محلّه‌ی آن کلماتی که آرام‌اند و قوی، محکم‌اند و مهربان، ساختارمند و توی دل برو؟ کجاست شهرِ کلمات حسابی؟ کلماتی که مثل یک برادر بزرگ به آن‌ها اعتماد کنیم و به آن‌ها دلگرم باشیم....
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣