هم‌ گروه / قسمت سوم
داستان کوتاه

هم‌ گروه / قسمت سوم

نویسنده : d_radmand

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

 

نفس عمیقی کشیدم، از کنار درخت یاس رد شدم، باد بهاری بوی یاس را مستقیم وارد ریه‌هایم می‌کرد. ساعت چهار بود و من روبه‌رویِ در ورودی دانشکده. هر چه‌قدر اطراف را گشتم مرتضی را ندیدم، احمد داشت بیرون می‌رفت.

- سلام احمد، مرتضی رو ندیدی؟

- سلام، نه ندیدمش، راستی بچه‌ها می‌گن پروژه‌تون به مشکل خورده، قضیه چیه؟

سرم را خاراندم.

- عجبا، از کی شنیدی؟ دهن این محسنو من سرویس می‌کنم. 

- نه بابا محسن نگفت، از حرفایِ خودت تو غذاخوری شنیدم.

دوست نداشتم بیشتر از آن توضیح بدهم.

- بی‌خیال. من منتظر مرتضام. تو می‌ری خونه؟

- آره دیگه، پس فعلا.

و خداحافظی کردم و رفت. ساعت حدود ۴:۱۰ بود و خبری از مرتضی نبود. چشم‌هایم را بستم و یک نفس عمیق کشیدم. از پشت یکی مرا صدا زد 

- آریا.

- به‌به ببین کی این‌جاست، حال شما؟ چه عجب دانشکده تشریف آوردین.

- حاجی کلاسامون به‌هم نمی‌خوره وگرنه من هرروز دارم میام.

و خنده‌ی نمکینی به من تحویل داد. 

- آریاجان، مرتضی رو تو راه دیدم

پریدم بین صحبتش.

- راهِ کجا؟

- داشت می‌رفت خونه. گوشی‌شو نیاورده بود گفت اگه دیدیش بگو بره منتظر نمونه.

و لبخندی زد و خداحافظی کرد. با خودم فکر کردم مرتضی با من چه کار دارد. داشتم از دانشکده خارج می‌شدم که از دور دیدم استاد ملکی دارد می‌آید دانشکده. تصمیم گرفتم کار فردا را به امروز موکول کنم و با او در مورد پروژه صحبت کنم. چند دقیقه صبر کردم تا برسد، با آن شکم حجیمش از سرعت یک لاک‌پشت کم‌تر سرعت داشت. 

- سلام استاد 

نفس زنان جواب داد

- سلام‌جانم. بفرمایید

و کامل ایستاد. 

- استاد من عظیمی هستم، دانشجوی درس روش تحقیق در عملیات.

- بله می‌شناسم شما رو.

و ماجرای پروژه را خلاصه برای‌ش توضیح دادم.

- استاد اگه می‌شه یه کاری کنین که خانم معصومی هم ضرر نکنن.

- وقت داری بیای دفترم قشنگ توضیح بدی ببینم چی‌شده؟!

- بله استاد حتما. 

- ساعت ۵ بیا.

و چشم را گفتم و باز از استادملکی تشکر کردم. گوشی‌ام زنگ خورد. جواب دادم، مرتضی بود.

- آریا ببخشید یه مشکل پیش اومد، اومدم خونه. الان کجایی؟

- عیب نداره، دانشکده‌ام.

- هستی بیام ببینمت؟

و موافقت کردم که بعد از صحبت با استاد ملکی او را ببینم. هوای بهاری اخلاق آدم را خوب می‌کرد. مخصوصا آن گل‌های یاس. اتاق استاد پشت نمازخانه روبه‌روی حوض قرار داشت. یک ربع تا پنج مانده بود. رفتم بوفه‌ی دانشکده و چای خوردم، چای هل‌دار. قدم زدن در محیط دانشکده به چهره‌ام گل می‌انداخت. ساعت پنج بود و من پشت در اتاقِ استاد ملکی منتظر ورود بودم. 

- بفرمایید تو آقای عظیمی.

داخل رفتم و یک شکلات کاکائویی تعارف کرد. 

- خب بگو ببینم مسئله چیه؟

- چشم، سریع بگم وقت شما رو هم نگیرم. توی این پروژه‌ای که دادین، خانم معصومی با بنده هم‌گروه هستن، امروز اومدن بهم گفتن نمی‌تونن با یه آقا تو یه گروه باشن. دلیلشو نمی‌دونم ولی تصمیمشونم جدی بود. اومدم اگه بشه یه کاری کنید که مسئله حل شه.

خودش را روی صندلی‌اش تکان داد.

- من سر کلاس به بچه‌ها توضیح دادم، کارگروهی برام خیلی مهمه، اصلا هم راضی نمی‌شم کسی تنهایی انجام بده، این چیزایی رو که گفتی خانم معصومی بعد کلاس بهم گفت، منم گفتم نه نمی‌شه.

تسبیحش را از روی میز برداشت.

- حالا به شما همینو می‌گم. خودتونم می‌دونید که پروژه چه‌قدر برام مهمه و حداقل ده نمره پایان ترمه. 

و من شروع کردم به دفاع از خانم معصومی. پنجره‌ی اتاق باز بود و بوی یاس می‌آمد. 

- استاد نمی‌شه هم‌گروهیا عوض شن؟

 استاد گفت: نه چون تقریبا تا الان همه بهم ایمیل کردن چی‌کار میخوان بکنن و از این هفته شروع می‌کنن.

خیال نمی‌کردم راضی کردن استاد سخت باشد. دیگر راهی نداشتم جز خارج شدن از اتاق.

- خب استاد فکر کنم دیگه نمی‌شه کاری کرد. باید با خانم معصومی صحبت کنم.

استاد ملکی هم به صورت گل‌انداخته‌ام نگاه کرد و گفت: حتما صحبت کن، حیفِ که از درس من نمره کامل نگیری.

خداحافظی کردم و بیرون رفتم. به پدر قول داده بودم که این ترم معدلم بالایِ ۱۸ شود ولی انگار مشکلی مانع آن می‌شد.

با خودم داشتم صحبت می‌کردم: حالا خانمِ یه چی گفته چرا این قدر جدی می‌گیری؟! بهش توضیح بدم اینا رو قبول می‌کنه کار کنیم.

از این‌که این‌قدر حرفش را جدی گرفته بودم احساس بدی داشتم. سریع رفتم کنار حوض. بوی بهار می‌آمد ولی خستگی را برطرف نمی‌کرد. از استاد متعجب بودم که این‌قدر سخت گیری ‌می‌کرد، البته سال بالاتری‌ها می‌گفتند سخت‌گیر است ولی آخر این قضیه فرق می‌کرد. تصمیمم را گرفته بودم که فردا به خانم معصومی ماجرا را توضیح بدهم و مطمئن بودم که قبول می‌کند.

یک دفعه گوشی‌ام زنگ خورد، مرتضی بود، به کلی او را فراموش کرده بودم. قرار شد در بوفه هم دیگر را ببینیم. رفتم سمت بوفه.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
خوب داره پیش میره داستاندون پس کی تموم میشه ببینیم تهش چی میشه :)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
تشکر. بعدیش آخریش
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
بالاخره موفق شدم قسمت های قبل رو هم بخونم.منتظر ادامه ش هستم.موفق باشید.راستی سلام:)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون. هم‌چنین. راستی عیلک سلام
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
احساس می کنم آخرش با خانم معصومی ازدواج می کنه :|
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
نظر خوبیه
s_ehsan
s_ehsan
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
این بوی یاس بهاری چه کرده با دل این پسر... خخخخخخخ... مشتاقانه منتظر ادامه ی داستانیم..
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
بوی یاس نکته انحرافیه!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤