هم‌ گروه / داستان کوتاه.قسمت دوم

هم‌ گروه / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : d_radmand

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

- استاد اجازه هست؟

- بفرمایین داخل 

کلاس تازه داشت شروع می‌شد. خانم هدوی و فکری کنار هم نشسته بودند. محسن اشاره کرد کنار آن‌ها جایِ خالی است و رفتیم آن‌جا نشستیم. 

- دانشجوهای عزیز، خداوند متعال برای انسان یک سرنوشتی مقدر فرموده است حالا این انسان می‌تواند با اعمالی که انجام می‌دهد آن‌را تغییر دهد و به خیر و شر تبدیل کند. اسلام با نگاه باز به جهان نظر می‌کند و به تمام جنبه‌های آدمی تسلط و شناخت دارد و هدف از آفرینش را عبد شدن این موجود می‌داند، خب ...

خانم هدوی چادرش را تمیز می‌کرد .

- سلام آقای عظیمی. این پروژه استاد ملکی رو شما چی‌کار کردین؟

این را خانم فکری با صدای آرام از من پرسید.

- سلام خوبین خانم فکری؟! هنوز هیچی، ولی ان‌شاءا... که پیش بره 

محسن هم یک دفعه وارد صحبت ما شد و گفت:

- انگار خانم معصومی‌‌تون حاضر نیستن با آریا هم‌گروه باشن. 

خانم فکری به سرعت گفت:

- خانم معصومی؟ یاس رو می‌گین؟ چرا؟

- محسن می‌خوای سر کلاس بی‌خیال شی؟

استاد به من اشاره کرد و گفت:

- مشکلی هست؟

- نه استاد، ببخشید.

خانم فکری با هدوی داشتند پچ پچ می‌کردند 

- محسن خاک تو سرت، حالا اون بنده خدا یه چی اومد به من گفت، تو باید بری به همه بگی.

- چی می‌گی آریا؟ بابا طرف چیزیده به تو، تو هم داری ازش طرفداری می‌کنی؟!

- اول این‌که گفته نمی‌خواد با هیچ آقایی هم‌گروه بشه، دوما خب آدم مذهبیه، عقایدِ خاص خودشو داره 

- حاجی تو یه چیزیت می‌شه ها، داری خیلی ازش طرفداری می‌کنی.

دیگر صحبت با محسن را ادامه ندادم. دو ترم بود که با هم وارد دانشکده شده بودیم و از همان موقع با هم آشنا شدیم. موهای قهوه‌ای و چشمان عسلی و بینی قلمی‌اش در نگاه اول آدم را مجذوب خود می‌کرد. محسن از همان اول رفیق باز بود و پرحرف. 

- خداوند می‌فرماید مرا عبادت کنید. کل اندیشه اسلام یعنی همین که شما بشی عبدِخدا. این‌جاست که زندگی شیرین می‌شود، درس می‌خوانی برای عبادت خدا، کار می‌کنی برای عبادت خدا، زن می‌گیری برای عبادت خدا و ...

این‌ها را استاد می‌گفت.

ده دقیقه مانده بود تا کلاس تمام شود. مرتضی ساعت چهار روبه‌روی در دانشکده منتظر من بود. یک دفعه دل‌هره‌ی پروژه استاد ملکی به جانم افتاد. باید فردا بروم و با استاد صحبت کنم. هوای بهاری از لابه‌لای پنجره‌های کلاس وارد می‌شد و بوی گل یاس را با خودش می‌آورد. 

- آقای جواد محمدی؟

- حاضر

- آقای علی محمدی فر؟

- حاضر

- خانم معصومی؟ ...  نیستن؟ خانم یاس معصومی؟

من گفتم: نه استاد نیستن، و محسن با گوشه‌ی چشم مرا نگاه کرد و یک چشمک شیطنت آمیزی زد. 

- آقای آریا عظیمی؟

حاضر را گفتم و هنوز اسم محسن را نخوانده بود، از آخر می‌خواند تا می‌رسید به ابتدایِ لیست. چون عجله داشتم با محسن خداحافظی کردم و سریع رفتم سمت در ورودی دانشکده.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
خیلی کنجکاو شدم ببینم چی میشه داستان جالبی به نظر میاد :)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
سلام. منم کنجکاوم ببینم چه جوری تموم کنم؟ (:
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
:دییی بی زحمت خوب تموم بشه :)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
سلام علیکم. // استادتون خیلی کتابی حرف نمیزنه؟ نمیشود، درس میخوانی، مقدر فرموده است. در حقیقت و واقعیت فکر نکنم اینجوری باشه ها! استاد خیلی محاوره ای حرف میزنه. یک چیز دیگه هم اینکه خدایی من گیج شدم. توی دیالوگ ها! معلوم نبود الان کی داره حرف میزنه؟ همه ش شخصیت ها با هم قاطی میشدن! یه مقدار مثل قسمت قبل شخصیت ها زیاد بود. فکر کنم نیازی نبود این همه به معرفی بقیه ی افراد بپردازین. چون توی روند داستان فکر نکنم تاثیری داشته باشن // ولی خب داستان خط روایت خوبی داره. نه کند و نه تند. به نظرم خوب بود از این لحاظ. یک مقدار هم جذاب هست داستان. ان شاءالله که موفق باشید.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
اتفاقا ما یک استاد معارف داشتیم از کتاب هم کتابی تر حرف میزد. به نظرم خوبه که همیش داستان ها یک جور نباشه. واقعی ترش میکنه.
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
علیکم السلام. استاد داستان ما کتابی حرف می‌زنه!. شخصیت زیاد رو قبول دارم! تشکر از تایپ این همه حرف.
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
که اینطور! والا ما چون هنوز دانشگاه نرفتیم با اینجور افراد برخورد نداشتیم. پس قبول میکنم حرفتون رو. خخخخخ. خدا پشت و پناهتون.
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
اینها رو استاد میگفت. میتونستی قبلش جملات بالاش بگی به حرفهای استاد گوش دادم که میگفت. و اینکه از شخصیتی که به محسن دادی میتونست یکم بین حرفهای استاد عصا قورت داده اندکی زمزمه یا اعتراض داشته باشه چیزی که قشر جوان این روزها درگیرش هستن.
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
آره می‌تونستم فضاسازی کنم با اینا. ممنون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
شاعر میفرماد : ما منتظرـبقیش هستیم هیچ جا نمیریم همین جا هستیم :)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
شاعر در جواب می‌فرماید: دم دروازه می‌دن عدس پلو، خلاصه تیمتو بردارو برو. فک کنم خط رو خط شد!
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
با تشکر از لطف شما ... ما تیممونو برداشتیم و رفتیم :)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
شوخی کردیم‌ها، بمانید!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
داستان خوبی بود. منتظر ادامش هستم. یک جورایی نمیشه حدس زد ادامش رو به همین خاطر خوشم امد :)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
سلام. ممنون. پایان بازه(:(:/:/:):):(:
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
باید منتظر موند ..
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون!
m.babaee
m.babaee
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
یعنی بقیش چی میشه؟ سوالی که من هی از خودم تا قسمت سوم میپرسم
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
منم دارم از خودم می‌پرسم (!
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
انشالله اخرش خوب تموم شه:)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
آخر همه چیز خوبه!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠