ما رهگذریم...
روزی که لباس جدید بر تن کردم

ما رهگذریم...

نویسنده : mohamad_s

یه عمر اینجوری لباس پوشیدی، با همین لحن و با همین لهجه حرف زدی، دوستات مشخصن. معلومه کی هستی و کجایی. بچه بالا شهری معلومه، بچه پایین شهری معلومه. تا مجرد بودی کدوم ساندویچی میرفتی هم معلوم بود، حالا هم با بچه‌هات از کجا ساندویچ می‌گیری و چجوری اتفاقی از کدوم رستوران غذا سفارش میدی معلومه. همه کارهات تکراریه.

امروز تموم اون لباسا رو کندم یه دست لباس متفاوت پوشیدم. این روزا  پوشش آدم فقط لباسش نیست. امروز شغل آدم لباس آدمه. دوستای آدم لباس آدمن. حرفای آدم لباس آدمن. ذهنیت آدم لباسش می‌شه. اینجوری برات ارزش قائل می‌شن. اینجوری روی حرفات حساب می‌کنن. باید ببینن کدوم بانک میری، از کجا خرید میکنی، ماشین چی داری، تو خیابون اشتباه بکنی فقط به لباست نیگا نمی‌کنن که به دوچرخه‌ت نیگا می‌کنن ببین مارک داره، موتورت گرونه، ماشینت چیه و بسته به اون، اشتباهت رو بزرگ و کوچیک می‌کنن.

امروز تمام لباسم رو کندم و یه دست متفاوتش رو پوشیدم. یه شغل متفاوت، یه لحن متفاوت، یه گویش متفاوت، و یهو دیدم دنیا عوض شد. این همه رفتی سوپری حاج رحیم از این‌طرف حاج رحیم رو دیدی، کاش یه بار پیش بیاد بری اونور پاچال از اونجا خودت رو ببینی. توی قصابی، گل فروشی، دست فروش توی میدون، توی کلاس درس، مامور برق که اومده برق خونه رو قطع کنه، رفتگر محله، این آخری رو جرات کردی فکر کنی؟ نه خدایی توانش رو داری؟ من امروز دنیا رو از یه زاویه دیگه دیدم. و این دیدن جرات می‌خواست. من این جرات رو بخرج دادم و همش توی این گیر و دار این داستان رو برا خودم مرور میکردم.

یک روز مرد ثروتمندی رفت پیش عارفی و گفت بمن درسی بده. عارف گفت از قصابی فلان جا برو مقداری شکمبه گوسفند بگیر و ببر فلان جا. مرد گفت عارف من آدم سرشناسی هستم. عارف گفت برو. مرد دستور عارف را انجام داد و برگشت. عارف گفت ای مرد حالا برو و در مسیری که شکمبه را بردی از مردم کوچه و بازار سوال کن ببین چه کسی ترا دیده. مرد رفت و بجز معدودی کسی او را ندیده بود. عارف به مرد گفت: می‌بینی! این تصورات خود ماست که ما را بزرگ کرده و الا برای مردم فقط ما رهگذریم .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/١١
٠
١
خیلی قشنگ نوشته بودید. متنتون خیلی کشش داشت. وادارم کرد تا اخر بخونم. ولی حیف که من این جرأتو ندارم.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم ..خیلی ممنون ..و ان شالله جرات این کار رو پیدا کنید
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
مرحبا! نوشتۀ بسیار خوبی بود، تنها اشکالش شکسته نویسی مطلب بود، البته اشکال به اون صورت نیست، اما بهتره متونمون رو ادبی تحویل مخاطب بدیم. «من امروز دنیا رو از یه زاویه دیگه دیدم.» نگاهتون مثل این جمله، از زاویۀ دیگری بود و این خیلی خوبه. سپاس دوست بزرگوارم.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم از توجه تون جناب میرزا ..و البته بابت تذکرتون هم ....با اینکه به این طرز نوشته ها خیلی علاقه دارم ..اما چشم ..سعی می کنم
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
ممنون بابت این متن پر از حرف های خوب :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
من ممنونم از توجه تون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
فاجعه ی قرن آهن ...
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
خیلی پرمغز بود بسی حال کردیم ممنون
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
لطف دارید
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
این تصورات خود ماست که ما را بزرگ کرده و الا برای مردم فقط ما رهگذریم ...
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
دقیقا ..و ممنونم از توجه تون
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
اون حکایت خیلی خوب بود و شما هم سعی داشتین همین رو ثابت کنید فقط سعی کنید محاوره ننویسید :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم از توجه تون ..چشم
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
سلام علیکم دوست عزیز. از شما خواهش میکنم که مطلب «نه به کاربران کم فعالیت» رو بخونید و نظر خودتون رو در این رابطه بگید. متشکرم. http://jeem.ir/article/blog/25798
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
سلام دوست عزیز ...اطاعت امر شد ..من متشکرم
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
علیکم السلام. لطف کردید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
با خط آخر داستان حکیم خیلی کیف کردم. تشکر.
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
خوشحال م که رضایت خاطر حاصل شده..
فاطمه
فاطمه
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
این نوشته ی شما خیلی قشنگ بود یه جورایی حرف دل ن تنها من بلکه خیلیا بوده و هست... چقدر بده که واقعیت اینقدر تلخه ... این نیز بگذرد:(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨