امتحانات خر عست
موضوع انشا: از امتحانات هرچه می‌دانید بنویسید

امتحانات خر عست

نویسنده : محمدرضارضایی

به نام خدا

در زندگی ما سال های شیرینی وجود داشت که از امتحانات هیچ چیز نمی‌دانستیم. کاش دوباره به همان سال‌ها بر می‌گشتیم. تمام دغدغه ما در آن سال‌ها این بود که آقا کریم همسایه‌مان اجازه بدهد دخترش با ما در کوچه بازی کند. اما آن دوران خوش تمام شد و ما به سن هفت سالگی رسیدیم و با مفهوم درس و امتحان آشنا شدیم. از آن جایی که اطلاعات ما درباره امتحانات شاید خیلی قلب کوچک آقا معلم ما را راضی نکند، به سراغ بزرگترهای‌مان رفتیم که خیلی با تجربه‌اند و همیشه پز پیراهن‌هایی که در زندگی پاره کرده‌اند را به ما می‌دهند. ابتدا به سراغ پدرمان رفتیم که داشت شبکه خبر نگاه می‌کرد و پیگیر آخرین تحولات بورکینافاسو بود. پدرمان گفت که امتحانات خیلی خوب است و باعث می‌شود که بچه‌ها حواس‌شان به درس و مشق‌شان باشد و در آینده سربار خانواده‌شان نباشند. وی در ضمن افزود که آخر مگر با این وضع قیمت‌ها ما تا کی می‌توانیم شکم شما مفت خورها را سیر کنیم؟

وقتی از بابایمان پرسیدیم که نمرات خودتان در امتحانات چند می‌شد، بابای‌مان عطای تحولات بورکینافاسو را به لقایش بخشید و با عصای مادر بزرگ‌مان دنبال‌مان کرد ولی چون دستش به ما نرسید به گفتن الفاظی محبت آمیز اکتفا کرد و دوباره به بورکینافاسو برگشت.

شب که آب‌ها از آسیاب افتاد دوباره به خانه برگشتیم و همان سوالات را از مادرمان پرسیدیم. مادرمان با ذکر یک مثال جواب‌مان را داد و گفت پسر آقا کمال را ببین. همه امتحانات دانشگاهش را با نمره بالا قبول شده و آقا کمال هم برای همین اجازه می‌دهد که پسرش با موتورش مسافرکشی کند. اگر تو هم قول بدهی در دانشگاه قبول بشوی و همه نمراتت خوب بشود پدرت را می‌فرستم با آقا کمال صحبت کند که با پسرش شیفتی روی همان موتور کار کنید.

در حالی که از شنیدن این وعده مادرمان اشک شوق در چشمان‌مان جمع شده بود به سراغ خواهرمان رفتیم که دانشجوست و اتفاقا ایام امتحاناتش هم هست. خواهرمان یک هندزفری در گوشش بود و هرچه صدایش زدیم نشنید. خودش می‌گوید که دارد مکالمه زبان انگلیسی گوش می‌دهد ولی دروغ می‌گوید. بلکه آهنگ عزیزم کجایی دقیقا کجایی را گوش می‌دهد.

وقتی دیدیم از وی آبی گرم نمی‌شود به سراغ برادرمان که سرباز است و فعلا مرخصی دارد رفتیم. البته خودش می‌گوید مرخصی ولی در واقع فرار کرده. برای همین پنج سالی می‌شود که سرباز است. برادرمان گفت که اگر امتحانات نبود من الان در مقطع دکترای تخصصی تحصیل می‌کردم و چه بسا می‌توانستم به خارج از کشور بروم ولی حیف که در این مملکت استعدادهایی مثل من هدر می‌روند. وی در ادامه حرف‌های دیگری هم زد که به دلیل احتمال جریحه‌دار شدن احساسات عمومی از گفتن‌شان معذوریم.

در پایان خواستیم به سراغ مادر بزرگ برویم ولی او همچنان داشت به من و پدرم که عصایش را برداشته بود الفاظ محبت آمیز هدیه می‌کرد، لذا راحتش گذاشتیم.

اما دیدیم همان نظر خودمان را بگوییم بهتر است. به نظر ما امتحانات خیلی خر است. چون یک ماه کامل زندگی را برای آدم زهر مار می‌کند. مثلا ما در این ماه نمی‌توانیم هیچ جا برویم در صورتی که پدر و مادر عزیزمان هر چه جای خوب و باحال است را در همین یک ماه می‌روند. تمام مهمان‌های باحال‌مان هم در همین ماه می‌آیند خانه‌مان ولی ما حق نداریم از اتاق بیرون بیاییم و باید درس‌مان را بخوانیم. در این ماه حتی اجازه نداریم کمی آی فیلم و برنامه‌های جذابش را ببینیم. من به شخصه حاضرم سریال شهرزاد را از من بگیرند ولی آی فیلم را نه.

بدبختی این است که با تمام شدن ایام امتحانات و آمدن کارنامه‌ها تازه فصل جدیدی از عذاب روحی آغاز می‌شود و آن همانا سرکوفت‌های پدر و مادر و همچنین درس خواندن برای امتحانات شهریور است.

به امید روزی که همه معلم‌ها و اساتید به دانش آموزان و دانشجویان اعتماد کنند و وقتی این عزیزان می‌گویند درس‌مان را خوانده و یاد داریم، حرف‌شان را باور کنند.

این بود انشای ما.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
عالی اصلا :)))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
:))))))) خیلی خوب بود اصلا حرف دل منا زدید ایکن گریه وشیون از دست امتحان
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
آخ که از اعماق وجود به این فصل قاراشمیش امتحانات ارادت نداریم که نداریم :|
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
من .شیمی. شهریور .ای خدا! :(
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٠٩
١
٠
بعضی قسمتاش رو دوست داشتم. موفق باشین.
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
دعا کنین این انشاتون به دست خانواده نرسه که حسابی مفهوم امتحان و اینارو براتون روشن می کنن:دی...والا ما هم امتحان داشتیم ولی در این حد خودمونو عذاب نمی دادیم..یه امتحانه دیگه!نهایتش آدم میفته میره شهریور باز میفته میره دی باز میفته اصن میره پایه قبلی یا شبانه میخونه. به همین سادگی. والا!
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خخخخخخ.....خیلی خوب بود...امتحانا آدمو تسیر میکنن اصن...نه وقت میذارن نه خیال راحت. پست شما درد نکنه و موفقیات
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات