نگو خاطره، خاطراتم عذابه
دلنوشت

نگو خاطره، خاطراتم عذابه

نویسنده : f_ramezanali

امروز که پس از مدت‌ها حالم بد بود، تو هم پس از مدت‌ها صدایم کردی. پس از مدت‌ها من در حال مرگ بودم. پس از مدت‌ها تو حالت با من خوب بود. پس از مدت‌ها دلم پر از بغض و چشمانم پر از اشک بود و تو پس از مدت‌ها می‌خواستی با من حرف بزنی.

دلم عجیب گرفته بود و با تمام وجودم حست می‌کردم. من پس از مدت‌ها حست می‌کردم. تک تک اجزای صورتت را به یاد می‌آوردم و وقتی لب‌هایت را برای حرف زدن تکان دادی من هیچ صدایی از تو به گوشم نمی‌رسید، فقط تو را می‌دیدم و لب‌هایت که تکان می‌خورد. نمی‌دانم چه می‌خواستی بگویی٬ شاید می‌خواستی بگویی دلت برایم تنگ شده است یا این‌که قلبت پس از مدت‌ها درد می‌کند. شاید می‌خواستی یادآوری کنی که متن‌هایی که اخیرا خوانده‌ای هنوز هم همان‌هایی هستند که بودند.

نمی‌دانم فقط می‌دانم که آن لحظه تنها کاری که به ذهنم می‌رسید برای انجام دادن، بغل کردن تو بود. دلم برای آغوشت که هیچ وقت نچشیده بودم تنگ شده بود. برای تنِ صدایت. برای خنده‌هایِ میانِ کلامت. تو اما نبودی. تو دل تنگ نبودی. تو دل تنگ مسخره بازی‌هایِ من نبودی. دل تنگ اشک‌ها و خنده‌های‌مان نبودی. دل تنگ هیچ چیز نبودی. گفته بودی که یاد گرفته‌ای هیچ وقت برای کسی دل تنگ نشوی. مدام برایمان یادآوری می‌کردی که آدم‌ها، برایِ رابطه کوتاه‌اند. همه دنبالِ رابطه‌‌هایِ راحت‌اند. اگر حس کنند رابطه‌ها پر هزینه و وقت بر است نابودش می‌کنند.

چه قدر حرف دارم و چه قدر همه چیز ترسناک و سیاه شده است. دیوید جان ترسم از این است که روزی عاشقانه‌هایمان ته بکشد. یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم هیچ حسی نسبت به هم نداریم. تو موهای من را بو نکنی و من آغوشت را نفس نکشم. می‌ترسم روزی باشد که برایم گل نخری و من آن را در آب نگذارم. می‌ترسم ریشه تمامِ گل‌هایِ یاسمان خشک شود.

می‌ترسم از فکر کردن به روزی که برایِ هم نامه ننویسیم. یادداشتی رویِ یخچال نباشد که زیرش نوشته باشد هنوز هم دوستت دارم. قلبم می‌ایستد از تحمل روزهایی که هیچ کس در دنیا کاری را با عشق انجام ندهد. مردم مجبور شوند که ماشینی زندگی کنند. با هم بودن برای‌شان عادی شود. می‌ترسم از این‌که آخرین بازدید تلگرامت مالِ چند ماه پیش باشد و این یعنی خیلی چیزها... یعنی روزی بوده است که من برایت عاشقانه ننوشته‌ام و تو برایم قلب نفرستاده‌ای.

این‌ها ترس دارند دیویدم. البته چیزهای زیادی هستند که ترس دارند. این‌که گل‌هایِ خانه‌مان بدونِ آب بمانند. شمعدانی‌هایمان گل ندهند و کاکتوس‌مان رشد نکند. مطمئن باش ترس دارد وقتی کتاب‌هایِ کتابخانه‌مان خاک بگیرند و تو برایم عاشقانه آرام نخوانی و من شبی را بدونِ یادآوری عشق بخوابم دیویدِ جان و دلم دنیا ترس دارد. و بدان که زمین برای رنج است. در زمینی که ما زندگی می‌کنیم رنج‌های بسیار زیادی است و ما میانِ رنج‌ها رشد پیدا می‌کنیم ولی این را هم بدان که انسان چیزی جز سعی و تلاشش نیست. بدان که دست‌های‌مان که در دستِ هم باشد دنیا را خواهیم ساخت حتی اگر دنیا را غم برداشته باشد.

دلبرم، دیویدم، تمامِ من... بعضی غم‌ها هستند که درد دارند. دردشان تا تهِ جانت نفوذ می‌کنند و برای همیشه گوشه‌ای از قلبت را از آنِ خود می‌کنند اما غم‌هایی وجود دارند که مانند شکلاتِ تلخ هستند. غم‌هایی که درد دارند، تلخ‌اند اما انسان را در تکاپو می‌اندازند. «غم اگر نبود هنرمندي وجود نمی‌داشت. این غم است که بزرگترین شاهکارهاي جهانی را خلق می‌کند که بر دل می‌نشیند.» این غم‌ها خوب‌اند. غم‌هایی که باعثِ رشدِ انسان بشوند غم‌هایِ خوبی هستند. اما اگر غم تو را از پا بیاندازد و تو را نابود کند غم نیست. غم‌ها باید انسان‌‌ها را نجات بدهند. در هر غمی روزنه امیدی هست. فقط باید صدایش کرد. 

مهربانَم. هیچ وقت نا امید نشو. تا وقتی که هنوز هم کسانی را داری که دلشان برایت تنگ شود و نگرانت بشوند یعنی هنوز امیدی هست. نا امید نشو و دعا کن. دعا نجات بخشِ تمامِ گره‌ها است. می‌دانی دیویدم وقتی که دعا می‌کنی یعنی امید داری. من هنوز هم دوستت دارم و می‌گویم که تو می‌توانی. تو یک قهرمانی، قهرمانِ تمام عاشقانه‌هایِ من، قهرمانِ آغوش‌ها، قهرمانِ آرزوها. تو برای من قهرمانی، برایِ خودت هم همینطور. بگذار قهرمانی‌هایت را رو کنم. حرف‌هایت معجزه‌اند. واژه‌هایِ کلماتت اشک‌هایم را جاری می‌کنند و چه معجزه‌ای قشنگ‌تر از این‌که حرف‌هایت اشک‌هایم را بی‌تاب کنند. اشک‌هایی که سراسر عشق‌اند. اشک‌هایی که از وجودِ غم‌هاست... اما یادت نرود که غمِ ما از نوعِ شکلات تلخ است، غم‌های ما باعثِ رشدمان می‌شود. تا وقتی که دست‌های‌مان در دست هم باشد و امید داشته باشیم ریشه‌های یاس‌مان خشک نمی‌شود، به تو قول می‌دهم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٠
١
١
ابتدای متن نوشته بودی دلم برای اغوشی که هیچوقت نچشیده بودم تنگ شده انگار که دیوید یک شخصیت خیالیه یا اینکه این عشق و احساس یک طرفه بوده اما در ادامه از خاطره های مشترک نوشتی، کدومش درسته؟ - ابتدارو هم اینجوری شروع کردی که امروز که حالم بد بود تو بعد از سال ها صدایم کردی و درحال مرگ بودمو تو بعد از مدت ها تو حالت بامن خوب بود . در ادامه ی جوری نوشتی که اینا تو خیال بوده؟ من نفمیدم قضیه چی بود. میشه توضیح بدی برام؟ حس کردم حرفات یجوری بود هرجای متن که حالت های متضاد هم رو تعریف میکرد که من متوجه نشدم چی به چیه. بعد یک قسمتی هم گفتی که برایم عاشقانه ی ارام بخوانی و اینا... عاشقانه ارام ی وقت منظورت کتاب عاشقانه های ارام که نیست؟ چون ی کتاب فارسی اینجوری با اسم دیوید اصلا جور درنمیاد! کلا هم متوجه نشدم چرا اسم شخصیتتو دیوید گذاشتی! تنها چیزی که ب ذهنم رسید اینکه مثلا عاشق ی سلبریتی شدی مثل دیوید بکهام خخخ که این حرفارو تو خیالت باهاش زدی! شایدم کلا من متنو بد خوندم نمیدونم. ممنون میشم روشنم کنی :)
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/١١
١
٠
سلام :) اولا ممنونم ک این قدر با دقت خوندین و وقت گذاشتین دو اینکه این یه سری مجموعه نامه است ک من شروع کردم ب نوشتن با ی سری مجموعه عکسا....و ی شخصیت انتخاب کردم به اسم دیوید و دلیلش رو توی نامه اولم ک تو وبلاگمه گفته بودم...دیوید یعنی جسور و بلند پرواز و دست نیافتنی و اینا...منم چون شخصیتم خیالی بود همچین اسمی رو انتخاب کردم... و اینکه اونجایی ک گفته شده آغوشی ک هرگز نچشیدم راستش شاید موقع نوشتن خاستم دردمو بیشتر ب رخ بکشم و یا چیز دیگه ای...اما این متن مال خیلی پیشه و من خی لی با دقت ب این طور مسائل ننوشته بودم راستش و فقط هر چی دلم گفته نوشتم...واسه همین همه جاش با هم یکی نیست :دی کتاب هم ک داستانش همون دلی نوشتنه است و کلن فراموش کردن مخاطب و اینا :) و واقعن مچکرم از دقت و ظریف بینیتون
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١١
١
٠
ممنون که وقت گذاشتی و توضیح دادی :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
این متن ترجمه و برگردان اثری بود ؟ به خاطر مخاطب این داستان یعنی دیوید می پرسم این رو
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
نه متن مالِ خودم بوده و دیوید اسم شخصیت خیالیه منه کاش این قدر خوب بود که بشه ترجمش کرد :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٠
٠
١
این قسمت« تو یک قهرمانی، قهرمانِ تمام عاشقانه‌هایِ من، قهرمانِ آغوش‌ها، قهرمانِ آرزوها. تو برای من قهرمانی، برایِ خودت هم همینطور. بگذار قهرمانی‌هایت را رو کنم. حرف‌هایت معجزه‌اند.»خیلی خوب بود، ممنون:)
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
خواهش می کنم ...ممنون از شما ک وقت گذاشتین و مطالعه کردین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨