این ها را نمیشود به طاهره گفت
داستان کوتاه

این ها را نمیشود به طاهره گفت

نویسنده : rahbar_f62

بعضی حرف‌ها را نمی‌شود به زن‌ها گفت. حالا هر قدر که خوب و صبور باشند. آنقدر صبور که هر بار بگویی "پشت چشمم یه آدمک چاق و سیاه نشسته"بیاید و دست بکشد روی پلکت و با چشمان ریز شده لابه لای مژه هایت را نگاه کند. حتی اگر بعدش لبخندی بزند و پشت چشمانت را ببوسد، باز نمی‌شود بگویی"می‌ترسم مثل عمه‌ام بشم"چون لابد  ابروهای نازکش را تا چین عمیق روی پیشانی‌اش بالا میبرد و می پرسد"عمه ات؟ چش بود مگه؟"

صدای دریا می آید. می‌پیچم سمت چپ میدان. سی متری را میروم پایین به طرف دریا. توی ساحل کسی نیست. فقط دریا است و موج و کاکایی‌های گرسنه. دوست داشتم کسی شانه به شانه‌ام ایستاده بود، دست می‌کردیم توی جیب‌هایمان و وقتی باد خَزری توی دست و پایمان لول می‌خورد، برایش می‌گفتم سیاهی پشت پلکم آمده روی نوک مژه‌هایم دراز کشیده و سایه‌اش روی نگاهم لک انداخته.

به طاهره که گفتم، گفت: حتما آشغالی، چیزی رفته تو چشمت، چند روز دیگه خوب میشه

دو ماه دیگر می‌شود یک سال که نشسته پشت چشم چپم و از یک سال دو ماه کمتر است که هر جا آینه‌ای، شیشه براقی می‌بینم، رو به رویش می‌ایستم؛ صورتم را کج می‌کنم، با یک چشم بسته زل می‌زنم به پلکم. توی خانه این جور وقت‌ها طاهره می‌آید کنارم. دست‌های همیشه خیسش را به پهلویش می‌مالد. سرم را می‌چرخاند سمت خودش می‌گوید خم شو! با دست به پشت گردنم فشار می‌آورد، خم می‌شوم. انگشتان نمناکش را می‌کشد روی مژه‌هایم. سایه سیاه زیر انگشتان باریکش پخش می‌شود تا زیر ابروهایم

- هیچی نیست نیگا!

نگاه می‌کنم سر انگشتان باریکش سیاه نیست. سیاهی خودش را زیر یکی از مژه‌هایم گوله کرده.

اگر کسی کنارم بود، شاید سیگاری روشن میکردیم و من حین پک زدن می‌گفتم: «این سیاهی، این توده، این لکه، اصلا همین آدمک چاق الان آمده گوشه چشمم کز کرده.» میگفتم: «حالا دیگه میدونم از باد سرد خوشش نمیاد از گرما هم متنفره. وقتی دریا رو کولاک می‌بینه، غمگین میشه و مثل الان کز میکنه یه گوشه.»

دوست داشتم این حرف‌ها را به طاهره بگویم. اما نمیشود بعضی حرفها را به زنت بگویی. حالا هرقدر که خوب باشد. آنقدر خوب که دستت را بگیرد و از مطب چشم پزشک بالا برود و از پله‌های روان پزشک پائین بیاید و شبها پماد  به چشمت بمالد و وقتی بگویی: «اینا..ببین نشسته رو نوک مژه‌ام!» هی نفس بگیرد فوت کند، فوت کند تا لبش از بی نفسی بلرزد... باز نمی‌توانی قصه مورچه‌‌های صورت عمه‌ات را  برایش بگویی.

دست می‌کشم روی سیاهی. بین دو انگشتم می‌گیرمش، می‌کشمش بالا انگار دستانش را به یک جایی محکم گرفته، جدا نمی‌شود. عمه چنگ میزد به صورتش می‌گفت: همش مورچه ..همش مورچه، ببینید هی راه میرن، چسبیدن به پوستم لعنتی‌ها!

همه خیره می‌شدیم به سمت راست صورتش؛ فقط رد چنگ بود و رد چنگ. بعد صورتش را می‌مالید به دیوار اتاق، حیاط، مستراح. دستانش را می‌گرفتیم، محکم نگه‌اش می‌داشتیم، صورتش را می‌کشید روی شانه‌اش می‌گفت: آخیش دارن له میشن صابمرده ها!

شوهر عمه پیغام داد: بیا این خواهر دیوونتو ببر، منِ کارگر، منِ بدبختِ هیچی ندار! چقدر در میارم که خرج دوا دکتر این روانی رو بدم اخه؟!!

بابا تسبیح فیروزه‌اش را انداخت توی جیب کتش، رفت دست عمه را گرفت و آورد خانه. از زخم‌ها مایع زرد رنگی شره میکرد. مادر کاغذهای هزار تا خورده را گوشه روسریش گره میزد و روی زخم و زیلی‌ها پماد می‌مالید و عق میزد. شبها عمه آینه را دستش میگرفت و خیره میشد به صورتش - نیگا..نیگادر اومدن ،دارن میرن تو زخم های زیر گوشم.بعد جیغ میکشید - نرین اونجا بی شرفا نرین. من گوله میشدم زیر پتو. از دست جیغ های عمه، از دست مورچه های بیشرف می‌لرزیدم و موهای نازک پشت لبم را می‌کشیدم.

کاکایی‌ها بالای سرم چرخ می‌خورند. خم می‌شوم. دست می‌برم توی آب.کف دستم کاسه کوچکی میشود و آب را در خودش نگه میدارد. سیاهی تا نوک مژه‌ام آمده. فکر میکنم اگر سرم را محکم به طرف پایین تکان بدهم می افتد؛ تکان میدهم و نمی افتد.

کاش کسی پیشم بود و آینه جیبی‌ام را که دو ماه دیگر میشود یک سال همه جا همراهم است و نگذاشته ام طاهره ببیند را در می‌آوردم و از توی آینه سیاهی را نشانش میدادم. می‌گفتم: اینو میبینی؟چی نمیبینی؟ خوب باشه..این زخمو که می بینی همین که پشت چشممه..میدونی با نوک چاقو خواستم از اینجا بِکنمش؟اصلا میدونی دوست دارم این چشممو از کاسه در بیارم تا دیگه هیچ پلکی نباشه که یه سیاهی روش لم بده؟

این حرف ها را نمیشود به طاهره گفت. ممکن است دستانش را بمالد به پهلوهایش، زنگ بزند تیمارستان، بگوید بیاید این روانی را ببرید. چون بابا ننه‌ام زنده نیستند که مثل شوهر عمه به آنها پیغام بدهد.

عمه را پشت خانه پیدا کردیم. دمر افتاده بود. سرش را که برگرداندیم، سفیدی استخوان شکسته گونه‌اش، میان آن همه خون توی چشم میزد. گفت: اونقد با سنگ زدمشون تا بمیرن! این ها را به من گفت..بریده بریده ،با خنده،به سختی..دو دقیقه قبل مرگش

می نشینم.آب  تا کمرم است.سر میبرم در آب .می دانم این آدمک سیاه از دریای طوفانی بدش می آید،از آب سرد هم!

می خواهم موج ها بردارندش و بروند تا آن دورها. رسیده به نوک مژه هایم.نفسِ توی سینه ام دارد تمام میشود.موج ها کمی میبرندم جلو..کمی هلم می دهند عقب. لباسم خیس شده امشب باید برای طاهره دروغ ببافم... نفسم دیگر تمام شده، سیاهی از مژه‌ام جدا میشود. نگاهش میکنم. می‌خندد، می‌خندم. دهانم باز می‌شود. می‌خواهم سرم را بیاورم بالا. دست می‌برد توی موهایم. مرا می‌کشد پائین... پائین‌تر... کسی هم کنارم نیست اینها را برایش بگویم فقط من هستم و دریا و کاکایی‌ها.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
چقدر عجیب بود! و ترسناکه ادم چیزی رو ببینه و حس کنه ولی بقیه نبینن، قلم شما هم که مثل همیشه عالی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام دوست خوب .ممنون از وقتی که صرف خوندن کردین.واقعا سخته :)
زێینەب ئەمینی
زێینەب ئەمینی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
واااااااااااای :(((((( وای من دیده ام ادمهای اینجوری رو.کاملا درک کردم نوشته تونو :((((((
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام به شما.ممنون که خوندی عزیز
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام=)))))چقد دیر مطلب نوشتین دوباره=(...منم درک میکنم.دیدم اینطوری...ممنون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام عاطفه جانم.کمی کسالت داشتم و دارم..مرسی که خوندی گل:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
انشاءالله ک زودتر خوب بشید دوباره =)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنونمممم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
یعنی داستان واقعی بود؟ اگه بود و هست ...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام به شما..سعی کردم از این بیماری داستانی بنویسم ..
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
خیلی قشنگ بود. خیلی کیفور شدم از خوندنش!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام خیلی خوشحالم از این بابت
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
چقد جالب بود ! ولی خب واقعیه؟ بیماریه ؟ هستن کسایی که اینطوری شن؟ چیه بیماریش؟ ممنون!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام عزیز.بله یک بیماری هستش. عده ای دچار حالت های اسکیزوفرنی هستند که یکی از علایم اون افکار پارانوییده.(بدبینی-توهم-احساس سوءقصدو...)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
لذت بردم از خوندنش. موفق باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون که خوندین
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
داستان عالی بود از همونا که دوست دارم... اون حس مرده که میترسید به زنش بگه با اینکه خیلی خوبه برا اینکه یه وقت نفرستنش تیمارستان خیلی خوب بود. خیلی. نفوذ کرد توم و اشکمو دراورد یکم... جریان عمه هم... خیلی تاثیر گذار بود هر دوشون... من خودمم راستش یه چیزی رو میبینم که بقیه نمیبینن! و منم باش یه بار یه چیزی نوشتم. الان وسوسه شدم ویرایش و ایناش کنم و یه داستان خوب کنمش :دی. فقط فرق جریان من با اینا اینه که اینا به نظر توهم بوده و یه جور بیماری روانی باشه. مثل اسکیزوفرنی هر چن به اون شدت نبودن انگار. دقیقا نمیدونم. شما اگر میدونین و تو واقعیت دیدین بگین جریانش چیه چون خیلی کنجکاو شدم. و اما جریان خودم که گفتم برمیگرده به "مگس پران" که یه بیماری جسمیه و روانی نیست برا همین گفتم با هم فرق دارن به نظر.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام فوفانوی عزیزم.حقیقتش چند روزی حس میکردم روی مژه هام چیزی نسشته و هر وقتی بزرگ و کوچیک میشه ..هیچ کس نمیدید و حتی باور هم نمیکرد اوایلش برام خیلی سخت بود من حتی سنگینی شو هم حس میکردم کم کم تو شب بیداری هام بهش شکل و شمایل دادم تو همون زمان ها ایده این داستان اومد تو ذهنم..بعدش با کمی تحقیق فهمیدم این یک نوع بیماری هستش که در روان ادمهاست همون طور که شما گفتی.. شخصیت داستان دچار حالت های اسکیزوفرنی هستش که یکی از علایم اون افکار پارانوییده.(بدبینی-توهم-احساس سوءقصدو...) البته حالت هایی هم تو شخصیت پردازی شما وجود داره که از حالت تیپ خارج کرد بود این ادم رو .مثلا اونجایی که از همسرش میپرسه که ببین چیزی پشت چسممه؟! این افراد زیاد نظر و حالت اطرافیان براشون مهم نیست.که از این نکته کمک گرفتم برای داستانی کردن ماجرا. امیدوارم توضیحاتم تا حدودی کنجکاویتو برطرف کرده باشه گل
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
عه ینی شما اینطوری اید؟امیدوارم هرچی ک هس ‌‌زودتر خوب شید:(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
نه عاطفه جانم:)))فقط یه چند روزی حس میکردم روی پلکم چیزی هستش. شکر خدا همین یه مریضی رو ندارم دیگه:))
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
=)))))))))))))))))))))
زێینەب ئەمینی
زێینەب ئەمینی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
چیزی کە من دیدم .یە بیمار بودن.البتە درحال احتضار(درست نوشته ام؟)! فکر میکرد پاهاشو یه گربه پنجه میندازه :((((( شنیدم یکی دیگه هم بوده توی اشناهای دورمون که چندروز قبل مرگش فکر میکرده خار به پاش میره.به نظرم خیلی وحشتناکه :/
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
وای حتی فکرشم دردناکه..
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
هوووووف چقدر خوب بود این نوشته .... حس ترس و اضطراب بیمار رو کاملا میشد با تک تک سلولا حس کرد
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام فاطمه سادات گل.ممنون که خوندی عزیز..تمام تلاشم این بود که این حس ترس رو به مخاطب انتقال بدم
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام؛ خانم رهبر! دو تا خواهش ازتون دارم، یکی اینکه سعی کنید هیچ موقع از (") در متونتون استفاده نکنید و حتماً به جاش از («») استفاده کنید، کما اینکه از هر دوش در متن استفاده کردین، ولی (") بهتره استفاده نشه و خواهش دوم اینکه اخیراً کم کار شدین، لطفاً و خواهشاً ما رو از خوندن متون خوبتون محروم نکنید. سپاس
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام جناب میرزا .چشم حتما توجه میکنم و ممنون از لطفتون .و اما نظرتون در مورد این داستان؟خیلی خوشحال میشم بشنوم
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
نه عرضی نیست، مطمئن باشید اگر نکته ای به ذهنم برسه حتما میگم خذمتتون، شما فقط قلم از دستتون نیفته انشالا!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
ینی این یک جور توهم هست ؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
سلام الهام جان.بله یک نوع توهم که به روح و روان ربط داره
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
می دونین که نوشته هاتون عالی هستن و باید چندبار خوندشون ؟..
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام اکرم جانم.چقدر این کامنت خوشحالم کرد .ممنونم گل:)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
وای! چقدر حس وحشتناکی! گمونم شنیدم یه چیزایی در مورد این بیماری..خیلی بده واقعا...در مورد خود داستان هم که عالی بود..پاراگراف به پاراگراف می کشوند آدمو دنبال خودش.حس و حال عمه و خود مرد ماجرارو خوب به تصویر کشیدین:) قلمتون مستدام:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام به شما.مرسی که خوندین و ممنون بابت دعای خوبتون:)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
بازم یک نوشته بسیار خوب :) میگم به نظرم شما با قلمی که دارید و نوشته ها خوبتون اگه بتونید به جوون ترهای سایت کمک کنید خیلی خوبه؛ شبیه کاری که آقای میرزا توی مطلب دیروزشون کردند :) ممنون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام جناب نادری .شما لطف دارین ..بنده در محضر جناب میرزا و دیگر دوستان شاگردم هنوز
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
راستش تا قبل از خوندن این مطلب فکر میکردم حس و حال افراد مبتلا به اسکیزو فرنی رو هیچکس مثل خودشون نمی تونه درک کنه اما با خوندن این نوشته نظرم عوض شد.خیــــــلی خوب حس و حال و افکار پارانوییدشون رو نوشته بودین. در کل این بیماری سوژه خوبی برای نوشتن و حتی داستان و فیلمنامه و ساختن فیلم هست که فکر کنم ساخته هم شده باشه احتمالا فیلم هایی با موضوع این بیماری. لذت بردم از خوندن مطلب و با آرزوی سلامتی جسمی و روانی همه و همه و همه:) قلمتون مانا
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام به شما.خوشحالم که تونستم اون حس و افکار رو انتقال بدم.ممنون که خوندین .دنبال فیلم هایی با این موضوع هستم اگه دیدین یا شنیدین ممنون میشم معرفی کنید
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
این چه بیماری ای هست؟توهم بود یعنی؟من زیاد درکش نکردم:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام .بله یه بیماری هستش که مربوط به روحو روانه...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
عالی بود، عالی :) راستی نمیدونم این بیماری که تو فیلم a beautiful mind نشون میده همین بیماریه یا نه ولی مدام یاد اون میفتادم :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
سلام به شما.متاسفانه ندیدم این فیلم رو.مرسییی که خوندین
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
ووای انقدر قشنگ مینویسین ادم قشنگ حسش میکن
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام.مرسییی که وقت گذاشتی برای خوندن عزیز
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣