تولد / قسمت اول
داستان کوتاه

تولد / قسمت اول

نویسنده : Mehran

همزمان كه علي پايش را داخل خانه گذاشت صداي كوبيده شدن درب اتاق مجيد توجهش را جلب كرد.

- سلام. چي شده؟

- سلام. هيچي، دوباره شروع كرده.

- چي رو شروع كرده؟!

- واي علي خواهشا تو ديگه روي اعصاب من نرو. از صبح دارم با مجيد كل كل مي‌كنم حوصله ندارم. امروز چندمه؟

- امروووز، نمي‌دانم، بگذار ببينم. بيست و سوم، بيست و سوم ژوئن

- ميلاديش را كاري ندارم، شمسي را مي‌گويم.

- شمسي؟ شمسي مي شود دوم تير. خب؟

- خب؟ خب ندارد كه! مجيد از امروز شروع كرده. مي‌گويد هر طور شده بايد بيست و ششم برويم ايران پيش پدربزرگ.

علي اين را كه شنيد انگار كه چيزي يادش آمده باشد روي صندلي پايه بلندِ كنارِ  اوپن نشست و چند ثانيه‌اي به زمين خيره شد و بعد گفت:

- چاره‌اي نداريم، انگار امسال هم برنده اين دعوا مجيده.

و در جواب چهره پرسان نسترن ادامه داد:

- امروز آقاجون زنگ زد. گفت هر طور شده بايد براي تولد اينجا باشيد. هر كاري كردم نتوانستم راضيش كنم كه نرويم، از الان شروع كرده به تدارك ديدن براي جشن!

و سري تكان داد و گفت:

- چاره‌اي نيست... فردا مي‌روم دنبال بليت.

نسترن هم اين را كه شنيد ديگر نتوانست سرِ پا بايستد و روي صندليِ داخل آشپزخانه و روبه‌روي علي نشست و با بي حالي گفت:

- واي... نه علي... كاش مي‌شد نرويم.

و بعد از چند لحظه زل زدن به عكس پدر علي روي ديوار ادامه داد.

- حالا خوبه آقاجون مي‌داند ما واسه‌ي چي نمي‌خواهيم برويم اما باز هم اصرار مي‌كند. هروقت مي‌رويم ايران من از استرس اين مي‌ميرم كه نكند.

- نه! خدا نكند! باور كن حال من هم دست كمي از تو ندارد اما چه مي‌شود كرد؟ آقاجون بيچاره هم تقصيري ندارد، مجيد تنها نوه‌اشِ و خودت بهتر مي‌داني كه چقدر دوستش دارد.

بعد دست‌هاي نسترن رو كه روي اوپن به هم قفل شده بودند گرفت و گفت:

- نگران نباش، امسال هم مثل هر سال يكي دو روز قبل تولد مي‌رويم و چند روز بعد هم من يك بهانه‌اي مي‌آورم كه زودتر بايد برگرديم. نترس.

اين را گفت و هردو به نقطه‌اي نامعلوم خيره شدند. صداي بسته شدن درِ اتاق مجيد آمد...

- زهرا خانم ببين كيه زنگ مي‌زند، فكر كنم بچه‌ها رسيدند.

زهرا اين را كه شنيد رنگش پريد. رفت جلوي آيفون، حدس آقا درست بود، بچه‌ها بودند. مجيد و نسترن جلوي در بودند و علي هم داشت چمدان‌ها را از صندوق عقب تاكسي در مي‌آورد. گوشي را برداشت، چند ثانيه‌اي نگاه‌شان كرد و بعد با صداي لرزاني گفت:

- بفرماييد

نسترن با شنيدن صداي زهرا خانم هول شد و برگشت و علي را نگاه كرد. علي هم كه انگار صدا را شنيد دستش روي چمدان ماند و به نسترن خيره شد. مجيد اما بدون توجه درب را باز كرد و رفت داخل حياط بزرگ و درندشت خانه آقاجون. هميشه براي اومدن به ايران و خانه آقاجون ذوق داشت. حتي چند بار به پدر و مادرش اصرار كرده بود كه بيايند و ايران زنگي كنند اما آن‌ها زير بار نرفته بودند چون دليل واقعيِ اين خواسته پسرشان را خوب مي‌دانستند.

علي و نسترن كه داخل حياط شدند قبل از هر چيز شلوغ بودن حياط توجه‌شان را جلب كرد اما تعجب نكردند. اتفاقي بود كه هرسال مي افتاد. دو نفر مشغول چراغاني كردن حياط بودند، ميز و صندلي‌هاي باز نشده يك گوشه حياط بودند اما هنوز براي چيدن‌شان زود بود، يك نفر چمن‌ها را كوتاه مي‌كرد و سه، چهار نفر هم مشغول پايين آوردن ميوه‌ها از پشت ماشين و بردنشان به داخل آشپزخانه بودند. ناديده مي‌دانستند كه چند اجاق گاز و ديگ بزرگ هم در حياط پشتي چيده شده تا از فردا صبح زود آشپز كارش را شروع كند.

همينطور كه چشم‌شان توي حياط مي‌چرخيد مجيد را در آغوش پدربزرگش روي پله‌ها ديدند. پيرمرد كه چشمش بهشان افتاد به مجيد گفت كه برود داخل و خودش رفت به استقبال پسر و عروسش. بعد از روبوسي و احوالپرسي وقتي داشتند به سمت خانه مي‌رفتند، نسترن ديگر دلش طاقت نياورد و گفت:

- آقاجون، اي كاش اجازه مي‌داديد امسال نيايم پيشتون. نمي‌دانيد وقتي ميايم من چه حالي دارم

- نترس نسترن جان، هيچ اتفاقي نمي‌افتد.

- آخر من فكر ميكنم اگر يكي دو سالي نيايم ديگر مجيد هم عادت مي‌كند و انقدر اصرار نمي‌كند...

علي وسط حرفش آمد و گفت:

- ولي من فكر نمي‌كنم نيامدنمان چيزي را عوض كند. يادت نيست آن سالي كه به بهانه ي كارِ من نيامديم چه اتفاقي افتاد؟

نسترن سري تكان داد و گفت:

- مگر مي شود كه يادم برود؟ پسرم داشت توي تب مي‌سوخت. نمي‌دانم چرا اينجوري شده بود

- واقعا نميداني؟

علي اين را گفت و هر سه به هم نگاه كردند. ديگر كسي حرفي نزد. پيرمرد بچه ها را به سمت خانه راهي كرد و خودش به طرف كارگرها رفت. وارد خانه كه شدند مجيد را مشغول صحبت كردن با مسعود و زهرا ديدند. پسر عمو، دختر عمويي كه همبازي دوران كودكيِ علي بودند و يكي دو سالي از او بزرگتر. پدر مسعود سرايدار خانه‌شان بود و پدر زهرا باغبان يكي از باغ‌هاي‌شان. علي هميشه از خاطرات شيرين دوران كودكي‌اش و روزهايي كه همراه پدر به باغ مي‌رفت و شيطنت‌هايي كه با اين دو نفر انجام مي‌داد براي نسترن تعريف مي‌كرد. هميشه تا زماني كه...  

مسعود به محض اينكه آن‌ها را ديد به سمت‌شان رفت و بعد از سلام و احوالپرسي با نسترن با صميميتي كه كمي عجيب بود علي را در آغوش كشيد. زن‌ها هم به سمت هم حركت كردند و با رسميتي بيشتر و شرمي كه آن هم عجيب بود احوالپرسي مي‌كردند. نسترن بعد از پرسيدن حال زهرا و شوهرش سراغ دخترشان سحر را گرفت. بعد از شنيدن اسم سحر لبخند از روي لب زهرا ناپديد شد و نسترن با چهره‌اي پشيمان و سردرگم به مردها نگاه كرد كه بعد از شنيدن اسم سحر ساكت شده بودند و به آن‌ها نگاه مي‌كردند. مجيد كنار پله‌هاي طبقه بالا ايستاده بود و با كنجكاوي به چهره هر چهار نفر نگاه مي‌كرد. چند لحظه‌اي به سكوت گذشت تا اين كه مسعود با دستپاچگي آن را شكاند و با عجله و لبخندي كاملا مصنوعي و مِن و مِن كنان در حالي كه چمدان‌ها را از روي زمين بر مي‌داشت گفت:

- علي جان! با اجازت من اين‌ها را مي‌برم بالا توي اتاق‌تان. شما هم زياد اينجا نايستيد، اين همه راه را آمديد حتما خسته‌ايد. تشريف بياريد بالا تا نهار آماده بشه يكم استراحت كنيد.

اين‌ها را گفت و به سمت پله‌ها حركت كرد و با لحني كه مي‌خواست مجيد را با خودش همراه كند گفت:

- خب، آقا مجيد بگو ببينم چه خبر از درس و دانشگاه...

و درحالي كه با هم حرف مي‌زدند از پله‌ها بالا رفتند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
داستان خوبی بود، ان شاءالله ادامه اش
Mehran
Mehran
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
انشالله...
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
من فقط موندم داستان به این خوبی چرا ستاره دار نشده
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام آقا مهران؛ بعد از مدت ها یه داستان از شما، باید دید چه اتفاقی خواهد افتاد. تا بعد...
Mehran
Mehran
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
سلام ميرزاي عزيز. انشالله از اين به بعد بيشتر مي نويسم
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
خب اولا این که منتظر بقیه داستان می شیم، دوما این این که چرا بین این همه حرف و کاراکتر داستان رو پیش نبردین و گره ذهنی بیشتری ایجاد نکردین ؟ احساس می کنم مطلب به یک ویرایش و حذف دیگه نیاز داشته :) منتظریم ببینیم چی میشه :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
حرف من هم همینه...کاش موضوع داستان شفاف و دور از دیالوگ های محاوره ای بود.
Mehran
Mehran
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنون از نقدتون. اما اجازه بديد شايد ادامه ي داستان اونجوري پيش نره كه شما فكر ميكنيد
Mehran
Mehran
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنون از نقدتون. اما اجازه بديد شايد ادامه ي داستان اونجوري پيش نره كه شما فكر ميكنيد
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥