شکلات 151
یادداشتی بر داستان «شکلات سبز» نوشته «محمد 151»

شکلات 151

نویسنده : میرزا

(برای دونستن اینکه شکلات سبز داستانش چی بوده، اینجا کلیک کنید)

 

«محمد 151»، از کاربران جوان سایت «جیم»، همیشه دغدغه ستاره‌دار شدن دارد و بعد از تعدادی مطلب که در هفت آسمان یک ستاره هم نداشت، با نوشتن داستان «شکلات سبز»، ستاره‌ای را برای مطلب خویش به ارمغان آورد.

شکلات سبز (نماد آرامش، به معنای آزادی و زندگی جدید) روایتگر داستان جوانی‌ست به نام «سینا» که در این آشفته بازار جامعه امروز که عوام در حوادث، دست به جیب شده و با گوشی تصویر می‌گیرند برای دنیای نسبتاً مجازی، پیرمرد متشنجی را از کنار سطل زباله به درمانگاه می‌رساند و همین تنها نکتۀ مثبت داستان است. پیرمرد در عوض کار خیر سینا، شکلات سبزی به او می‌دهد که قرار است قبل از خواب بگذارد گوشه دهانش، بعد هم با تغییر افکار (که امیدوار است این اتفاق بیفتد!) زندگی سینا را در مسیر تغییر و تحول قرار دهد و نقطه عطفی باشد برای او که این دادن شکلات سبز، نقطه عطف داستان نیز هست. حالا چطور پیرمرد از درمانگاه ترخیص می‌شود با وجودی که سینا حتی پول تاکسی هم نداشت و خود پیرمرد هم جیب‌هایش وصله خورده بود، بماند!

خوردن شکلات سبز، مسیر داستان را به جای دیگری پرتاب می‌کند. نویسنده داستان، تیپی (نه شخصیت!) از سینا ارائه می‌دهد که وقتی شکلات را می‌خورد، صبح چشمان قهوه‌ای‌اش تغییر رنگ می‌دهد و به جای این‌که در حیرت چنین صحنه‌ای باشد، راحت سر سفرۀ صبحانه می‌نشیند و چیزهایی می‌بیند که عوام از دیدن آن‌ها عاجزند؛ از کت و شلوار سفید و عروسی‌اش در رویای مادر بگیرید تا بین‌الحرمین؛ و همین تیپ، که پیرمرد نجات می‌دهد و حتی بین‌الحرمین در چشمان مادر می‌بیند، به مادرش -که عملاً حذف او از داستان، خللی در سیر خطی آن ایجاد نمی‌کند- دروغ می‌گوید: «هیچی مادر من! لنز گذاشتم واسه تئاتر دانشگاه...» در جایی که دروغ دلیلی ندارد.

با بیرون رفتن سینا از منزل، چشم‌های تغییر یافته‌اش، صحنه‌هایی را مرور می‌کند شعارگونه! صحنه‌هایی که هیچ استحکامی ندارند و کوچکترین تأثیری روی مخاطب نمی‌گذارند و علت آن هم سطحی بودن ماجراهاست. سینا، رنگ چشمانش تغییر کرده و باید هنوز در شوک چنین صحنه‌ای باشد، اما با دیدن زوج جوان می‌گوید: «طرفو ببین٬ هم سن منه٬ ماشین ۸۰۰ میلیونی زیر پاشه٬ حالا من باید تو کف یک گوشی دومیلیونی باشم!» یا دختر جوانی را می‌بیند با آرایشی غلیظ و لباسی زننده و می‌گوید: «طرفو ببین! بی‌حیای فاحشه! بخاطر هوس چه کارایی که نمی‌کنه! حقا که شایسته همین شغله.» در حالی که این واقعه باید آن‌قدر سینا را متعجب کرده باشد که حتی فکر آن گوشی به مخیله‌اش خطور نکند، یا قضاوت در مورد دیگران و... (نکاتی مهمی که جای کار زیادی داشت!) چه زود هم با این حالت جدید خو می‌گیرد و متوجه راهکارها می‌شود که مثلاً این حالت جدید، چه کاری از دستش برمی‌آید.

عجیب این‌که سینا قرار است به گفتۀ پیرمرد: «یه چیزی بهت میدم که می‌تونه مسیر زندگیتو تغییر بده»، بی‌مقدمه رنگ چشم‌هایش کم‌رنگ می‌شود و نویسنده نقطه عطف دوم داستان را به سمت گره‌گشایی تحویل مخاطب می‌دهد. اشتباه دیگری را نویسنده در همین‌جا مرتکب می‌شود. روایت داستان، اول شخص است و حال این‌که کاراکتر اصلی (سینا) گاهی مثل یک دانای کل روایت می‌کند: «با توجه به کم رنگ شدن چشمانم، احتمالاً این دختر آخرین انتخاب من برای دیدن رویایش بود.» و این کم رنگ شدن را چه ساده بر زبان می‌آورد و انگار نه انگار که اتفاقی عجیب برایش رخ داده است.

قسمت گره‌گشایی، شعاری‌ترین قسمت داستان است (برای خودم و اهدافم٬ متأسف شدم. به راستی برای چه زندگی می‌کنم؟! برای پول؟! ماشین؟! خانه؟! و یا...» و حتی اسمی از آن گوشیِ ابتدای داستان که دغدغه خرید آن را دارد هم نمی‌آورد و این تغییر ناگهانی، با دیدن چهار صحنه شعاری، برای مخاطب باورپذیر نیست.

این عبارت قرار است تعلیق داستان باشد: «انگاری روی شکلات و پوسته‌اش٬ یک چیزایی نوشته شده بود٬ ولی با خط عجیب و غریب که زیاد هم خوانا نبودند.» که نمی‌شود و تا آخرین لحظه حتی، پوست آن شکلات سبز فراموش می‌شود. نویسنده تا آخرین نفس دست از شعار بر نمی‌دارد و با این جمله: «زمان تغییر فرارسیده٬ رویاهایت را بر مدار منطق و عقل٬ با چاشنی احساس و انسانیت بساز و اضافه کن به دیوار زندگی‌ات.» تکمیل می‌کند هر آنچه از ابتدا قصد داشت در پرده ابهام بگذارد ولی موفق نشد و همین پایان مستقیم کافیست تا همان ستاره سوغاتی را به باد فنا بسپارد.

شروع، نگاه و ایده داستان شکلات سبز بسیار خوب است، اما شخصیت، کشش و کشمکشی در ادامه داستان نیست تا مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد و با خود به نقطه انتها برساند. داستان شکلات سبز، با توجه به این‌که از در آمده و از دروازه مخاطب عبور می‌کند و چیزی به یادگار نمی‌گذارد، اما «محمد 151»، اگر دغدغه ستاره‌دار شدن نداشته باشد و ذهنش را معطوف و متمرکز روی ساختار، عناصر داستان و اصول نوشتن کند (با توجه به اینکه ایده‌های خوب و نابی در سر دارد!) بی‌شک از نویسندگان خوش آتیه خواهد بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
درود به شما جناب میرزا. با جمله ی آخر به شدت موافقم. به عقیده ی من هم، محمد ایده های بسیار بکر و نابی داره. این رو بارها هم به خودش گفتم. من امیدوارم که محمد با استفاده از هوش و ذکاوتی و همچنین پشتکاری که داره، یه روزی از نویسنده های مطرح ایران بشه. علاقه ی محمد به نوشتن توی کمتر کسی دیده میشه. در مورد شکلات سبز هم گفتنی ها رو گفتید دیگه. تحلیل بسیار به جا و خوبی بود. اینطور تحلیل، توی جیم بی سابقه بوده فکر کنم. این اهمیت شما به پیشرفت ما جوونتر ها واقعا جای تقدیر داره. موفق باشید.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
حسین برار!!شرمنده نکن منو :) عرق شرمو نگاه کن :) امیدوارم بتونم نقاط ضعفمو رفع کنم و لز شرمندگیت در بیام داداش :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
رحمت خدا بر تو حسین جان؛ کامنتت، حرف دل منم هست. خوشحال میشم روزی کتابای جیمیا رو بخونم :) صفای وجودت
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام .چقدر خوب میشد برای تمام داستان های این سایت چنین نقدهایی نوشته میشد.به نظر من نقد خیلی خیلی روی بهتر شدن کار تاثیر داره و صد البته دلگر شدن نویسنده..ارزوی موفقیت و سلامتی برای شما و جناب محمد
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
علیکم السلام؛ کم پیدایین بانو! :) منم کاملا با شما موافقم و ای کاش این اتفاق بیفته! سلامت باشید و قلم بزنید! :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
چقدر خوب که دو تا از خوبای داستان نویسی سایت جیم این کامنت رو نوشتن و روش تاکید کردن. خب بسم ا... . ما که سواد درستی در زمینه داستان نویسی نداریم، بیشتر با خبر و گزارش و این جور چیزا سر و کار داریم. شما شروع کنید، اگر بستر و کمکی هم از طرف ما لازمه ما در خدمتیم
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
منم با ایمان جان موافقم :) ما هم همه جوره حاضریم پشتیبانی زیر ساختی و حتی مالی کنیم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام بر هر دو بزرگوار؛ چه خوب که دو تن از خوبان و یزرگان سایت حمایت می کنند. به چشم، امر شما عزیزان مطاع :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
کاملا با خط آخرش موافقم واین هم بگم مثلا برای خود من هم ستاره دار شدن مطلب مثل تشویق برای دوباره نوشتن ونمیتونم لذت ستاره دارشدن نوشته ام را کتمان کنم اما مطمئنا مهم ترین چیزی که باید توجه بهش بشه مخاطب وساختار مطلب جنابی میرزا منم اینطوری نقد میخوام خوشبحال نویسنده شکلات سبز :( اصلا تحلیل این شکلی چه کار نوع وجدیدی بود باشد که کلی چیز از همین تحلیل یاد بگیرم این تحلیلدونا ذخیرش کردم واسه خودم :)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
زنده باشین همشهری! قبول دارم حرفتون رو، اما شنیدین میگن: «چون که صد آید، نو هم پیش ماست» شما سعی کنید اصول رو یاد بگیرید، مطمئنا ستاره باش میاد :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام میزا جان!! به شدت متعجب شدم وقتی عنوان و عکس مطلب رو دیدم،بعد از باز کردن مطلب،این تعجب تبدیل به ذوق مرگی شد :)) خیلیییی ممنون که اینقدر دقیق و تخصصی داستانو نقد و بررسی کردید. نمیدونم اسم این چیزی که میخوام بگم رو چی میشه گذاشت!شاید توجیه اشتباهاتم باشه،ولی لازم میدونم بگم. راستش این داستان رو اوایل نوشتنم نوشتم!زمانی که اصلأ با اصول داستان نویسی و نویسندگی آشنا نبودم.یعنی خیلی وقت بود که داشت خاک میخورد.منم زمان ارسالش اصلأ به فکر ویرایشش نبودم متأسفانه :( نزدیک کنکور هستیم و این قضایا وقت زیادی واسم نمیذاره! شاید این داستان قربانی کوتاهی خودم شد.ولی با توجه به این نقد شما و نقد دوستان،تجربه ی خیلی خوبی واسم شد :) در مورد ستاره هم باید بگم که من واقعأ واسم مهمه که نوشته هام خونده بشن!مطالب بی ستاره هم خیلی کمتر خونده میشن و من از این بیزارم! کلا هم سبز بودن مطلبم رو مخمه!طلایی بودنش رو بیشتر میپسندم :) سعی میکنم کمتر بهش فکر کنم ولی :) باز هم ممنون بابت این نقد و توجهی که کردید.نمیدونم چجوری جبران کنم میرزا جان :) موفق باشید و سربلند.
زێینەب ئەمینی
زێینەب ئەمینی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
فهمیدیم اقامحمد بسه! خخخ
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام علیکم دوست عزیزم؛ سه تا پاراگراف دیگه هم که می نوشتی، تو اصل موضوع تأثیری نداره، شروع کن به قلم زدن، البته بعد کنکور :)
زێینەب ئەمینی
زێینەب ئەمینی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
جناب میرزا بسیار خوب و البته سنگین بود :) چند دور باید بخونمش تا استفاده کنم.ممنون میشم اگه بازم مطالب این چنینی بنویسید.البته در مورد داستان های دوستان نه خودم .خخخخخ
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
لطف دارین خانم؛ سعی خودم رو می کنم بانو و انشالا که این اتفاق بیفته! ممنون :)
zakhar
zakhar
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
یه ایول برا میرزا برا نقد عالیش و یه ایول هم برا ممد151 :) موفق باشین :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
یه ایولم از طرف من زاخارجان که لطف کردی و مطالعه کردی، محمدم حتما خودش ایولشو میده :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
ایول به خودت :) دمت گرم داداش
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
اووووف عجب نقدی نوشتید شما :))))))))))) ینی اگه منم مطلب بنویسیم امیدی هست به اینطور نقدهای استادانه ای؟؟؟؟؟ عایا؟/
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سجاد جان زیاد امیدوار نباش! خخخخخ. حقیقتش رو بگم؟ جناب میرزا توی کل این سایت یک نفر هست. یه دونه میرزا داریم فقط. ایشون لطف میکنن با دقت برای خیلی ها نقد مینویسن. ای کاش پیدا میشدن چند نفری اینجوری. ولی خب شما مطلب بنویس. بنویس بفرست توی سایت، اینجوری نقد نکردن هم توی نظرات مطلب تون از خجالتتون در میایم.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
چی بگم سجاد جان؟ :) شما فقط حواستون به قلم باشه :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
لطف داری حسین آقا، دعا کنید مطالب دوستان که زحمت می کشن خونده بشه!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
این نقد داستانه محمد بود ؟؟
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
سلام؛ بله مجتبی جان
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٠٣
١
٠
قطعا نوشتن داستان ادامه دار و بلند کار دشواری هست . انشالله توی داستان های بعدی موارد ذکر شده رو لحاظ می کنن :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
قطعاً همینطوره بانو؛ نوشتن نقد هم قطعا برای پیشرفت و جبران مافات نویسنده هست، البته اگه منصفانه باشه :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
دارم تصور می کنم هرکسی از دیدن نقد کارش چه قدر خوشحال میشه اون هم به طور مجزا:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
دقیقا درست فکر می کنید خانم انتصاری، امید که فرهنگ سازی بشه! سپاس بزرگوار
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
:)) یادم باشه حتما یه داستان بنویسم :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام سیدجان؛ اول بگو ببینم راه گم کردی؟ :) واقعا که این اسم برازندۀ شماست. بزرگواری سید :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
دم شما گرم میرزا ، خاک پاتیم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
این حرفا چیه آقا؟ شما تاج سر مایی سید.
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
اول اینکه چقدر این کارتون خوب بود..حتی اگر بقیه همت کنن و ادامه پیدا کنه.مثلا هربار یه نفر واسه یه مطلب یه نقد اینجوری بنویسه. که البته حوصله میخواد واقعا!...و البته که خب ما بخوایم بنویسیم به پای نقدهای شما نمیرسه ولی بازم یه تمرینی هس هم برای خود نقد کنننده هم اینکه قیق تر به مسائل و مطالب نظر کنیم.... داستان رو که نخوندم هنوز ولی از صحبت های شما حس کردم شاید چون میخواستن زیاد طولانی نشه سعی کردن زودتر جمع و جورش کنن و برای همین یه جاهایی زود موضوع رو بستن. دیگه اینکه جدای از داستان، نقدتون برای ما هم نکته هایی داشت که خوب بود.خداقوت و متشکر:) تا باشه ازین نقدها
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
اول اینکه خیلی خوش اومدین بانو؛ دوم اینکه ای کاش همین مسیری که هم من بهش ایمان دارم و هم شما متذکر شدین، هموار بشه برا مطالب دوستان و اینکه محبت کردین و قدم بر چشم مجازیِ ما گذاشتین :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
خیلی کار قشنگ و خوبی بود. من که منم ذوق مرگیده شدم اینو دیدم، چه برسه به آقای ۱۵۱! کاش منم داستان نویسی بلد بودم و میتونستم نقدای خوب بکنم 😢 انشاءالله که همیشه نقداتون بالاسر مطالب بچه های سایت باشه 😊
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
شما چرا بانو؟ شما که از بهترین ها هستین! شکست نفسی بود عجیب! :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
خانم باباپور!خواستید کلاس آموزش نویسندگیِ قلمِ ۱۵۱ هنوز یه جای خالی واسه ترم تابستون داره ها!تعارف نکنید!خواستید بگید ثبت نامتون کنم :)))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
ممنون جناب میرزا لطف دارید :) ولی من داستانهایی که نوشتم یا بخوام بنویسم، غریزی بوده و بلد نبودم! / آقای محمد بی زحمت میز اول برام جا نگه دارید :))
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
خیلی کار خوبی بود میرزاا:) اعتراف میکنم به محمد حسودیم شد (غبطه خوردم)که میرزا در مورد داستانش یادداشت نوشته:) کاش این سعادت نصیب همه و من هم بشه موفق باشی میرزا کار خوبیو شروع کردی ما به انتقادات و راهنمایی شما نیاز داریم شدید
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
لطف داری وحیدجان :) عزیز بودی برای من و عزیز هستی :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
دم شما گرم میرزا جان:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام؛ فدای تو بشم صالح جان :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام. سپاس از وقتی که برای نقد نوشته های تک تک جیمی ها میزارید که یقینا کارتون قابل تقدیر است. همه ما اینجا جمع شدیم که در ارتقاء همدیگه سهم داشته باشیم، خیلی ها مثل من غریزی مینویسن و از نوشتن تخصصی سر رشته ای ندارن و این آموزه ها و نقدها در پیشرفت نوشتاری کمک قلمشان خواهد بود. من خودم خیلی مطالب بی ستاره ای دیدم که خوشم اومده و دلیل اینکه بی ستاره هست رو نفهمیدم یا بلعکس. و ما همچنان داریم کیفیت رو به حاشیه میبریم و برامون رنگ ها و شکلها مهم شده، این یک نقد به جیم عزیز است که بهتره نوشته ها رو بدون علامت کنه تا دغدغه دیگر بچه ها هم جای صرف ستاره و لایک آموزش باشه نه چیز دیگری. من خودم خیلی نوشته ها بی ستاره بوده که ترغیب به خوندنش نداشتم، و بهتر این است که خود بچه ها به این کنکاش بیفتن که این متن از چه درجه کیفیتی بر خوردار است و شروع به نقدش کنن تا خودشون هم بهتر بیاندیشند و بهتر بنویسند. بی نهایت سپاس از حضورتان جناب میرزای اصفهانی.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
علیکم السلام؛ خواهش می کنم، محبت دارین. با بند بند و جمله به جملۀ کامنت شما موافقم، انشالا مسئولین محترم سایت هم فکری برای همین ماجرا بکنن، کما اینکه بالقوه حاضرن که در این مسیر کمک کنن. سپاس
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
فقط میتونم بگم خدا بده ازین سوپرابزا:) خسته نباشین
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
فقط میتونم بگم خدا بده ازین سوپرابزا:) خسته نباشین
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
زنده باشین غزاله خانم :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
داستان شکلات سبز خعلی جذبم کرد که ادامشو بخونم مطمینم که در اینده نویسنده ی عالی و خوبی میشن
میرزا
میرزا
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
سلام؛ ببخشین خیلی دیر جواب میدم. ان شاءالله که این اتفاق بیفته :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣