نیمکت تنهایی / قسمت دوم
داستان کوتاه

نیمکت تنهایی / قسمت دوم

نویسنده : هیناتا

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

بعد از آن روز چند بار دیگر هم سعی کردم خلوتش را بهم بزنم و با او هم صحبت شوم اما نشد. به کلی فکر دوستی با او را فراموش کردم. کم‌کم حرف‌هایی را که دوستانم در موردش می‌زدند را باور کرده بودم، از طرفی حرف‌های نرگس بعد از هر بار موفق نشدنم برای هم کلامی با زهرا آزارم می‌داد .

زنگ آخر بود. مثل تمام چهارشنبه‌ها خسته و بی‌رمق سر کلاس ریاضی نشسته بودیم. چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم . از معلم اجازه گرفتم و از کلاس به بهانه آب خوردن خارج شدم. همین طور که غرق در افکارم بودم، صدای هق‌هق گریه‌ای نظرم راجلب کرد. بی‌اختیار سرم را برای یافتن صاحب صدا برگرداندم. زهرا بود، روی همان نیمکت همیشگی نشسته بود و بلند بلند گریه می‌کرد. به سرعت به طرفش رفتم و بی‌اختیار در آغوشش گرفتم. شانه‌هایش می‌لرزید. تحمل دیدن گریه‌اش را نداشتم. محکم‌تر در آغوش گرفتمش. آرام‌تر شد. دستان سردش را گرفتم و گفتم: «آروم باش عزیزم.» اشک‌هایش که بی‌امان از روی گونه‌هایش سر می‌خوردند را با دستم پاک کردم و گفتم: «یه بار واسه همیشه بگو چیه که داره اذیتت میکنه. حداقلش آروم میشی»

سرش را در آغوشم گذاشت و در حالی که هق‌هق گریه‌اش گاهی کلامش را قطع می‌کرد برایم توضیح داد. از نامزدی‌اش با سپهر گفت. می‌گفت: «اوایل نامزدی‌مون خیلی ذوق داشت. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. کلی برنامه واسه عروسیمون داشتیم .اما سپهر یهو تغییر کرد. دیگه اون سپهر همیشگی نبود . دیگه مثل سابق زنگ نمی‌زد، زنگم که می‌زدم به بهانه‌ای زود قطعش می‌کرد. تا این‌که یه روز اومد و گفت علاقه‌ای بهم نداره و میخواد تا دیر نشده نامزدیشو بهم بزنه»

نفس عمیقی کشید و تلاش کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. محکم دستش را گرفتم و گفتم: «لیاقت نداشته. می‌دونم سخته ولی سعی کن فراموشش کنی.» لبخند تلخی زد و گفت: «بعد بهم خوردن نامزدیم سارا هم از این مدرسه رفت. تا این‌که دیروز...»

صدای هق هق گریه‌اش نگذاشت ادامه جمله را بشنوم. گفتم: « دیروز چی؟» گفت: « سارا و اونا باهم دیدم.»

درحالی که از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم گفتم: « سارا؟!» گفت: «صدای خنده‌های سپهر هفتا خیابون اونورترم به گوش می‌رسید. حالا می‌فهمم چرا سارا از این مدرسه رفت.»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
اوه اوه داستان جنایی شد
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
جنایی :دی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
فرمودین سه قسمته همشهری؟ این قسمت بیشتر شبیه قسمت آخر بود :) به هر حال باید صبور باشیم. تا بعد...
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
سلام جناب میرزا بله سه قسمت شمارا به خواندن ادامه داستان دعوت مینمایم
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
علیکم السلام؛ به چشم، حتما :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
عجب دبیرستانیه :)))) یه جا هم اون وسط لهجه کار خودشو کرد ها! "سپهر و اونا" :))) منتظر قسمت بعدیم همشهری جان :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
و همینطور « سارا و اونا باهم دیدم.» :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
نه اینطوریا هم نیست سارا نصف بیشترش تخیله خخخ تو دیالوگ مشکل نداره لهجه نه ؟ مررسی همشهری گلم که میخونی انشالله قسمت آخرا بپسندی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
________
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
ما هم ___________
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
@@
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
اینجا «کم‌کم حرف‌هایی را که دوستانم در موردش می‌زدند را باور کرده بودم،» "را"ی دم اضافیه.در واقعا حرف را دقیقا بعد از مفعول میاد که اینجا کلمه ی حرف ها هست و دوباره نیازی نیست...اینجا هم « خسته و بی‌رمق سر کلاس ریاضی نشسته بودیم» یعنی کل کلاس خسته بودن؟ جمله بعدش فعل به متکلم وحده تغییر کرده.بنظرم اینم بجای بودیم میشد بودم بهتر و هماهنگ تر بود...طبق قاعده، خط یکی مونده به آخر پاراگراف دوم هم «را» باید بعد از اشک هایش بیاد...موفق باشی الهام جان:) مننتظر قسمت سوم میمانیم:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
به به وانیا جان نمیدونی چقد با این نقدای خوبت بهم کمک میکنی امیدوارم تو قسمت بعدی همش درست بشه ممنون
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
بــــــه به سارا خانوم قضییه داشت ..اونم چجور قضییه ای ......نقد های ویرایشی رو دوستان گفتن ..ان شالله که ماجرا به خیر و خوشی تموم شه ...
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
خخخخ قضیه داشت خب قسمت بعدیا پیشگویی کنید
zakhar
zakhar
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
خوب بود :) چن قسمت دیگه داره؟
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنون از لطفدون :) یدونه دیگه
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
شبیه کلید اسرار شد چرا ؟:) لهجه هم رد پاش یهویی دیده شد :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
خخخ والا ما تو کلید و اینا سر رشته نداریم از آقای روحانی بپرس :)) مگه لهجه بده خخخخ
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٣/٠٥
٠
١
سلام الهام خانم قسمت دوم داستان بهتر بود ولی به قول جناب میرزا داستان تموم شده دیده میشه.بعضی جملات زیادی اشاره می کنید واین کار می زنه تو ذوق با این حساب اگر داستان طولانی بشه از حوصله مخاطب خارج می شه .مثلا اونجا که می گید بلند بلند گریه می کردوچند کلمه بعد می گید شانهایش می لرزید .خب اینجا مسلما وقتی کسی بلند بلند گریه کنه شانهاش می لرزه دیگه نیازی به گفتن نیست.یا اونجاکه می گید یه بار واسه همیشه .می تونستید با دو کلمه چی شده زهرا؟ شخصیت داستان را با زهرا صمیمی تر نشون بدید.شرمنده قصد جسارت ندارم از دستم ناراحت نشید .قلم خوبی دارید منتظر قسمت بعدی هستم .سپاسگزارم
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
١
٠
سلام :) آخه من فکر میکردم بیان جزئیات باعث تصویر سازی درستر میشه واحساسات شخصیت داستان را به خواننده منتقل میکنه مثلا اون قسمتش که شانهاش میلرزید هدفم درک غم عمیق زهرا بود چشم دفعه بعدی به نکات خوبی که گفتید بیشتر دقت میکنم :) این حرفا چیه اینکه انقد دقیق میخونید به نکات ریز دقت میکنید بعد دونه دونه بهش اشاره میکنید ینی نه تنها برای نوشتم ارزش قائلید تازه تلاش هم میکنید که نوشته شخصی که داستانشا میخونید بهترم بشه واین عالی من ازدون خواهش میکنم بازم نوشته هاما نقد وممنونم ازدون
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
«سارا و اونا»؟؟؟خخخخخخ مثل اینکه ماجرا دراصفهان در جریانه دی: منتظر بقیه ش میمونم و البته یه چیزی که هست به نظرم زود قضیه سارا لو رفت.....وقتی دیدم قسمت دوم اومده فکر نمیکردم تو این قسمت مشخص بشه.....موفقیات:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
حالا نگاه خخخخ من 60 بار این نوشته را خوندم کلی از این کلمات لهجه دارشا حذف کردم خخخ آخه داستان ادامه داره و من نمیخواستم داستانم بیشتر از 3 قسمت بشه برای همین باید بتونم تو قسمت آیندش خوب جمعش کنم چون میدونم مخاطب حوصله داستان با تعداد قسمت زیادا نداره :) خییلی ممنون که میخونی داستانا عزیزم :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
:( هعی روزگار :(
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
هیع دنیا خخخخ چیشده زینب
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
هیچی.شما به کاردون ادامه بدین :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
نامزدی یعنی نامزدی دیگه؟! ما منتظریم ببینیم چی میشه :)) ببخشید حواسم نبود داستان غمناکه :((
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خخخخخخ
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خخخخخ به به خوش اومدی :) خیلی خوشحالم که داستانما دنبال می کنی :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
ماشالله ماشالله خوب می نویسین ها. چرا این قدر کم می نویسین؟؟ من بودم سارا رو تکه تکه می کردم می انداختم جلو سپهر یا بالعکس!
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
مرسی نظر لطف شماست :) خب به نظردون چطوری تک تکش کنیم خوبه با چاقو من میگم با ماشین از روش رد بشیم خوبتره :دی تا ببینیم زهرا چه تصمیمی میگیره :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
آخ آخ گیس و گیس کشی نشه یهو :دی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خب سارا هم واسه همین گیس وگیس کشی از مدرسه رفته :دی اگه خواست گیس وگیس کشی بشه خبرد میکنم :) ممنون زهرا جان
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
داستان خوبیِ، ازش خوشم امده و منتظر ادامشم :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
خیلی خوشحالم که ازش خوشدون اومده امیدوارم قسمت آخرش مورد پسند واقع بشه :) ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠