هم گروه / داستان کوتاه
قسمت اول

هم گروه / داستان کوتاه

نویسنده : d_radmand

با محسن روبه‌روی حوض دانشکده ایستاده بودم. هوای بهاری بدجوری حال‌مان را خوب کرده بود. ساعت حدودا یکِ ظهر بود.

- سلام ببخشید می‌تونم وقتتونو بگیرم؟

خانم «معصومی» بود که با من کار داشت. 

- سلام، بله خواهش می‌کنم.

رفتیم زیر سایه درخت یاس.

- امروز تشریف نیاورده بودین، استاد گفتن منو شما برای یه پروژه درسی، با هم هم ‌گروه بشیم.

- بله دوستان گفتن. به نظرم از فردا شروع کنیم خیلی خوبه. 

- راستش یه مسئله هست که باید بگم، من اِ ... اِ  نمی‌خوام با یه آقا هم‌گروه بشم، به استاد هم بعد کلاس کلی اصرار کردم ولی موافقت نکردن. فکر کنم اگه شما هم  اصرار کنید می‌شه.

- شما مختارین خانم معصومی ولی همه بچه‌ها با هم گروه شدن و این‌که فکر نکنم کسی از گروهش بخواد جدا بشه.

- فوقش تنهایی انجام می‌دیم، اگه میشه یه کاری کنین وگرنه واقعا من نمی‌تونم این‌جوری . ببخشید وقتتونو گرفتم، خداحافظ شما.

و منتظر حرف نماند و رفت. من هم بلند داد زدم: 

- امیدوار نیستم بتونم کاری بکنم، خداحافظ.

محسن آمد پیشم، ماجرا را برایش توضیح دادم. بلند زد زیر خنده و گفت: وای چه شانسی داری کاش تو هم بهش می‌گفتی نمیخوای با خانوما هم گروه بشی. و باز بلند خندید. داشت اذان می‌گفت، محسن رفت وضو بگیرد و من هم رفتم نماز خانه.

احمد صف اول ایستاده بود، یک لحظه برگشت و مرا دید و دستی تکان داد. نماز اول تازه تمام شده بود. مرتضی آمد سمتم.

- چطوری آریا؟ نیستی؟! حاجی یه کاری داشتم باهات. کلاست کِی تموم میشه؟ 

 - سلامت کو؟ چهار. اگه کارت مهمه بگو نرم. 

 - ببخشید سلام، نه همون چهار خوبه. 

و مهر را برداشتم و با مرتضی در صف چهارم نشستیم. بوی تربت حالم را عجیب کرده بود، یک سجده‌ی شکر کردم، محسن یک دفعه از پشت آمد و در همان حال سجده یک لگد به من زد و من نیم متری به جلو پرتاب شدم و به نفر جلویی خوردم. 

- پسرجون چی‌کار می‌کنی؟

- ببخشین استاد، حواسم نبود. 

محسن را با چشم‌غره نگاه کردم و او هم زد زیر خنده. 

امام جماعت که از نهاد رهبری آمده بود ایستاد و گفت:  خب چند تا احکام مبتلابه بگم ...

محسن هم زیرلبی گفت: حاجی احکام هم‌گروه شدن با خانما رو بگو. و من هم با اشاره دست گفتم: خاک بر سرت، دیگه چیزی بهت نمی‌گم. 

مرتضی داشت با دقت احکام را گوش می‌داد. نماز دوم شروع شد و من هم به فکر فرو رفته بودم «راستی خانم معصومی چرا نمی‌خواست با من هم‌گروه بشه»

محسن از پشت مرا صدا کرد: حاجاقا قبول باشه. دعا کردم براتون انشالله مشکل گروه‌ها و حزب‌ها همه حل بشه.

از شوخی مسخره‌اش بعد نماز عوقم گرفته بود. مرتضی داشت می‌رفت و دست تکان داد و اشاره کرد بعد کلاس منتظرم است.  با محسن و احمد رفتیم سمت غذاخوری.  هوای بهاری حالم را خوب می‌کرد. مخصوصا آن درخت یاس.  غذا جوجه‌کباب بود با ماست موسیر و یک موز! علی غذا نداشت و با حمید می‌خورد. محسن هم انتظار غذایِ من را می‌کشید.

- سلام آقای سلطانی برنجشو بیشتر بکشین لطفا. 

- سلام باشه.

آقای سلطانی آشپز غذاخوری بود. مرد قد بلند هیکلیِ موبور. صدایش را که می‌شنیدی تمام هیبتش یک دفعه از بین می‌رفت. 

- آریا چه‌خبر از پروژه‌تون؟ فکر کردین چی‌کار کنین؟

- چطوری مهدیار؟ نه راستش یه مشکل پیش اومده ببینیم چی میشه .

- اِ ایشالا که حل شه پس فعلا .

- یا علی .

محسن قاشق و چنگال به دست منتظرم بود، البته نه من، بلکه غذای من. 

- محسن حداقل یه نوشابه بگیر با هم بخوریم لامذهب.

- ببین راستش من با یه آقا نمی‌تونم نوشابه بخورم هار هار هار 

- زهرمار. چیزِ قضیه‌رو درآوردیا. حالا بنده خدا یه چی گفت دیگه. چقد بی‌جنبه‌ای

- آخه اومده مستقیم بهت گفته نمی‌خوام با شما هم‌گروه شم. عجبا

بی‌خیال صحبت با محسن شدم، سعی می‌کردم هر لقمه را چهل بار بجوم که به بار بیستم نمی‌رسید و قورتش می‌دادم. درِ سالن غذاخوری کمی باز بود و هوای بهاری حال مرا خوب می‌کرد.

- اه اه این چی بود؟ آشغال گوشته، نگا کن آریا ... 

محسن تکه گوشتی را از دهانش درآورده بود و به من نشان می‌داد. 

- خاک توی سرت کنم این کثافت بازیا چیه آخه 

- بابا آشغال گوشته 

- خب حالا، خوبه حالا پولشم نداده

محسن حالش گرفته شد و ابروهایش را به هم کشید. یک جوری نشست که انگار قهر کرده

- قهر نکن حالا بیا باهم بخوریم

و محسن دهانش را به پهنای یک پایِ چهل و چهار ِبو گندو باز کرد و خندید.

ساعت را نگاه کردم، ۱۳:۴۰ بود.  دو کلاس داشتم و به فکر کاری که مرتضی با من داشت بودم. غذا خوردن تمام شد و محسن سیگار را از جیبش درآورد

- بریم آریا؟

- بریم.

و سیگار را روشن کرد. دودِ سیگار برایم بویی آشنا بود. بوی پدرم را می‌داد، مخصوصا وقتی که با آن سیبیل‌هایش مرا بوس می‌کرد و از جیبش برایم اسمارتیس در می‌آورد. آقا ولی دو سالی است که معده درد گرفته و غذای روزمره‌اش از گلویش پایین نمی‌رود، چه برسد به دود کردن این آت‌وآشغال‌ها. 

 - محسن نکش پدرم کشید الان افتاده یه گوشه، نکش. 

 -  حالا یه نخ اشکال نداره. دارم یواش یواش ترک می‌کنم

 - آدم نمی‌شی تو. دیره، بدو بریم سر کلاس 

 و ساعت ۲ بود و کلاس اندیشه اسلامی داشتیم.

 ادامه دارد....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
سلام علیکم. به نظر داستان جالبی میاد. باید دید که ادامه ش چی میشه؟ // اما یک نکته. ما یک بحثی داریم که میگه شخصیت رو حین روایت تعریف کنید. ببینید شما توی این داستان در مورد آشپز دانشگاه مینویسید: «آقای سلطانی آشپز غذاخوری بود. مرد قد بلند هیکلیِ موبور. صدایش را که می‌شنیدی تمام هیبتش یک دفعه از بین می‌رفت.» در اینجا شما تمام صحنه رو متوقف کردید و به توصیف میپردازید. در حقیقت برای نشان دادن و تعریف کردن شخصیت نیازی نیست که شما صحنه رو متوقف کنید و شخصیت رو با توصیف نشون بدید. شما خیلی راحت میتونید داستان رو پیش ببرید و صحنه رو متوقف نکنید و در عین حال شخصیت رو نشون بدید و تعریفش کنید. مثال میزنم: « _سلام اقای سلطانی بی زحمت برنجش رو بیشتر بکشید. آقای سلطانی هیکل درشتش را تکانی داد. انگشت اشاره اش را برد میان موهای بورش و سرش را خاراند و بعد از کمی فکر با صدایی که اصلا به چهره اش نمیخورد گفت: باشه.» ببینید. من فقط من باب مثال عرض کردم. وگرنه شما میتونید خیلی خیلی بهتر کار کنید. ولی خب دقت کنید که من توی این تیکه روایت رو متوقف نکردم. شما هم از این به بعد سعی کنید بدون متوقف کردن روایت شخصیت ها رو تعریف کنید.// براتون آرزوی موفقیت دارم.
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
نکته ای که جا موند متاسفانه: «توقف روایت، جذابیت رو از داستان میگیره و خواننده ممکنه جذب نشه. باید یک جوری باشه که خواننده از هر خطی از داستان شما که شروع کرد به خوندن، براش جذاب باشه و اون خط دارای روایت و داستان باشه.» امیدوارم موفق باشید
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
بعد این داستان طولانی؛ بیای این نظر طولانی رو بخونی؛ برا ادم نطری می مونه؟
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
مجتبی جان، داستان طولانی به نظر میرسه. چون همه ش دیالوگه خیلی دراز شده. دیگه دیدم یه نکته نگم و برم به جنبش ظلم کردم! خخخخخ. برای همین گفتم.
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
علیکم السلام! تشکر فراوان بابت تایپ این همه حروف! استفاده کردم سخی جان.
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
آقا مجتبی قبول نیست نظر بدید. این داستانِِ خودش سه قسمت بود جیم یکیش کرد و ممنون ازش!
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
سلام علیکم. خواهش میکنم. برای پیشرفت باید همدیگه رو نقد کنیم. موفق باشید.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
آفرین حسین!
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
داستانش قشنگ بود حتما ادامشا میخونم موفق باشید :)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
سلام تشکر
مهدیه
مهدیه
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
منتظرم قسمت بعدی رو بخونم. تا این‌جا لذت داشت
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
ما هم گاهی وقتها با یک ژتون دو نفره غذا میخوردیم، حالی میداد. برنج بیشتر بریز،ته دیگ بزارو... همون جا بود که ته دیگ خور شدم. یاد باد و دوباره پیش باد.
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
چه خوب
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
آفرین به شما؛ فرق است بین گفتگو و مکالمه. در داستان ما نیاز به گفتگو داریم و نه مکالمه، مکالمه مثل آب سردیه که روی داستان ریخته میشه و اون حس رو از مخاطب می گیره. کل دیالوگ هایی که شما نوشتین مکالمه هستند و از جذابیت داستان کم می کنه. «سلام آریا خوبی؟» «سلام محسن، من خوبم، تو چطوری؟» این مکالمه س: «آریا چه‌خبر از پروژه‌تون؟ فکر کردین چی‌کار کنین؟» «چطوری مهدیار؟ نه راستش یه مشکل پیش اومده ببینیم چی میشه.» کوچه بازاری، کلامایی که ممکنه با دوستتون در حالت عادیِ زندگی هم به کار ببرین. اما این میشه گفتگو: «رو پروژه کار کردی آریا، ازتون زور نشه؟» «نه والا، اگه مشکلات بذاره...» مثال عرض کردم. گفتگو ها و دیالوگ های خوب، داستان رو شیرین می کنند. «سلام چطوری؟» ها و «سلام، من خوبم، تو چطوری؟» ها برای مکالمات روزمره ما آدم ها اختراع شده. امیدوارم منظورم رو گرفته باشید. موفق باشید!
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام. تشکر بابت این همه لطف که به متن داشتین(:
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
یه نکته که آقای محمدرضا سرشار فرمودن این بود که داستانی که می‌نویسیم همان مکالمه‌های خودمانی خودمان است از این جهت بوده که من این طور نوشتم و قبول دارم که زیاده روی شده در این گفت وگوها.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
امیدوارم عاقبتش مثل فیلم دل شکسته نشه که محکوم می شین به تقلید و اقتباس و اینا :))قاطی پاطی شدن نگارش محاوره و رسمی رو هم می ذاریم به حساب شوق و ذوق نوشتنتون :) بقیه اش رو می خونیم و باز نظر می دیم:)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام العاقبه للمتقین اشاره می‌کنید کجاش ذوق زده شده نویسنده؟
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
اون چیزی رو هم که حسین گفت کاملا درسته، من به زبان دیگری براتون بازگو می کنم که همیشه در ذهنتون بمونه. آشپز بودن آقای سلطانی رو باید نشون بدین و اگه بنویسین: «آقای سلطانی آشپز غذاخوری بود.» شما از حیطۀ داستان خارج و وارد گزارش نویسی شدین؛ یعنی گزارش دادین. همین که نوشتین: «سلام آقای سلطانی برنجشو بیشتر بکشین لطفا» کافیه فقط آقای سلطانی یه دست به روپوش سفیدش بکشه، مخاطب تا آخر ماجرا دستش میاد.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
شیفته شوخی های کلامی داستان شدم:-)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام . هرکسی از ظن خود شد یار من ...
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
نوع روایت داستان هم جالب بودش
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
ممنون که می‌خونید
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
اینجور که دوستان میگن زیر و بم های داستان نویسی خیلی زیاد ئه ..هم حرفای سخی عزیز و هم حرفای میرزای عزیز اموزنده بود ..تا اینجا داستان هم به دل میشینه ..فقط این دوست ش یه کم زیادی شوخ طبع ئه !
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام. ممنون. خیلی خوبه که دوستان چه درست چه غلط، که عمدتا درست متنو نقد می‌کنن. ممنون بازم بخونید
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
ما هم چون دیگران منتظر ادامه اش می مونیم:)...در ادامه صحبتهای دوستان منم چیزایی که بنظرم رسیده رو میگم..یک نکته ای که خیلی به چشم میاد تعداد زیاد شخصیت های داستانه که حتی بعضی جاها اصلا نیازی هم بهشون حس نمیشه، توی هرچند خط یه اسم جدید اومده ه آدمو موقع خوندن گیج می کنه...مورد دیگه قسمت صحبت کردن اون خانومه که میگن: اِ...اِ..بنظرم بجای اینجور گفتن مثلا دوبار می نوشتین: من... من... ...یه مورد دیگه تکرار اون جمله هوای بهار حال مرا خوب می کرده.بنظر میاد خواستین مثل بعضی داستانها و نویسنده ها خواستین این کارو انجام بدین ولی اینجا این تکرارها چیز خاصی به ذهن نمی رسونه و تا حدی اضافی به نظر میاد...لامذهب هم معمولا تو گفتار تبدیل به لامصب میشه...فکر کنم خیلی ایراد گرفتم:دی...البته تازه قسمت اوله و ان شاالله قسمت های بعد بهتر و بهتر میشه داستانتون...یه نکته ای هم الان یادم اومد. بعد نوشتن متن حداقل چندباری یبخونین و هی حذف کنین.جاهایی رو که با حذفش خلل و نقصی به داستان وارد نمیشه.تا جایی که یه متن خالص بمونه که دیگه نشه ازش چیزی زد...موفق و موید باشین:)
d_radmand
d_radmand
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
سلام. اول در مورد اولی که خودم قبول دارم شخصیتا زیاده و ازشون بعضی جاها استفاده خاصی نمی‌شه ولی شما که ادامه داستانو نمی‌دونید از کجا می‌گید که ازشون استفاده نمی‌شه؟ بعضی از شخصیت ها هم برای جلو بردن داستان وارد شدن بعضی ها هم برای توصیف فضا. نکته دوم خب گفته اِِ نگفته من. ولی شاید می‌تونست بگه من. مورد سوم این‌که هوای بهاری چیزی بهتون اضافه نمی‌کرد دو تا مسئله‌س یک اینکه شما ادامه‌ی داستانو مگه خوندین؟ و این‌که بر فضاسازی هم استفاده شده. و علاقه خودم به بهار و ... . مورد بعدی هم این‌که من خودم می‌گم لامذهب و دوست داشتم خخصیت اصلی داستانم بگه لامذهب ولی قبول دارم که خیلی نادره این اتفاق. و آخرین نکته‌تونم قبول دارم . مرسی واقعا. باز هم نقد کنید. خیلی خوشحال شدم
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
آخ که منم میخواستم تعداد زیاد شخصیت ها رو بگم ها! درسته خانم وانیا منم موافقم با نظرتون
m.babaee
m.babaee
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
داستان زیبایی بود تا به اینجا موفق باشید منتظر ادامه داستان هستیم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦