کاش «نه» گفتن را آموخته بود
داستان کوتاه

کاش «نه» گفتن را آموخته بود

نویسنده : m_sistani

تلوتلو خوران در خیابان راه می‌رفت و گهگاهی به عابری برخورد می‌کرد؛ به هرکس می‌خورد یک ببخشید می‌گفت و در ازایش بد و بیراه تحویل می‌گرفت. اما مرد بدون اعتنا به حرف‌هایی که می‌شنید به راهش ادامه می‌داد و فقط به مقصد فکر می‌کرد و به دردی که بندبند استخوان‌هایش می‌کشید. به در خانه‌ای قدیمی و چوبی در انتهای کوچه‌ای خاکی رسید؛ شروع به در زدن کرد و آن‌قدر این کار را ادامه داد تا این‌که در باز شد. مردی در چارچوب در قرار گرفت، به طوری که تمام در را اشغال کرد. با سبیل‌های از بناگوش در رفته و یقه‌ای باز که گردنبند طلایش را به رخ می‌کشید. چند خالکوبی روی دست و زنجیر کوچکی که دور انگشتش پیچیده بود. با حالتی طلبکارانه پرسید: «چی می‌خواهی؟»

مرد با حالتی ملتمسانه گفت: «شرمنده داداش؛ الان پول ندارم؛ تو منو بساز، قول میدم فردا برات بیارم.» هنوز حرفش تمام نشده بود که دست سنگینی روی سینه حس کرد، وقتی به خودش آمد دید توی جوب وسط کوچه افتاده و تمام لباس‌های کهنه‌اش لجنی شده بودند. مثل یک بچه چهار دست و پا به سمت در رفت و التماس می‌کرد ولی در بسته شده بود و کسی جوابش را نمی‌داد.

مرد که خسته و ناامید شده بود راهش را گرفت و از در آن خانه دور شد اما نمی‌دانست باید کجا برود. توی کوچه‌ها و خیابان‌ها بدون مقصد می‌چرخید تا به پارکی رسید، زیر درختی نشست و بچه‌ها را تماشا کرد.

دختر بچه‌ای که در حال بازی کردن بود متوجه مرد شد و سریع به طرف مادرش رفت و گفت : «مامان... مامان  اون آقاهه به نظرم گرسنه باشه؛ بهم پول میدی برم بهش بدم آخه بابا بزرگ گفته کمک کردن به اینطور آدما ثواب داره.» مادر کمی پول دست بچه داد و گفت: «برو این پولو بهش بده و زودی برگرد نکنه وایستی باهاش حرف بزنی». دختر بچه یک چشم گفت و به طرف مرد حرکت کرد، نزدیک مرد شد و پول را به سمتش دراز کرد.

مرد با کمی مکث پول را از دختر بچه گرفت و مدتی به پول خیره شد. یاد پول‌های بی‌حساب و کتابی افتاد که از پدرش می‌گرفت، یاد چند سال پیش خودش افتاد که جوان رشید فامیل بود و با این‌که پسر بود دو تا خواستگار داشت. زمانی که به دنیا آمد مادرش اسمش را آرش گذاشت تا مثل آرش کمانگیر او هم افتخاری باشد برای کشورش. شاگرد اول مدرسه بود، کلی مدال توی مسابقات ورزشی داشت، همه دوستش داشتند و غبطه چنین فرزندی را می‌خوردند و بچه‌های خودشان را با او مقایسه می‌کردند. اما در یک شب همه چیز عوض شد انگار سرنوشت آرش را از سر نوشتند! شبی که با یک به اصطلاح دوست به جایی رفت که نباید می‌رفت و تعارفی را قبول کرد که نباید می‌کرد.

تقصیر خودش هم نبود از بچگی با «نه» گفتن غریبه بود ؛ هر وقت برای کاری جواب منفی می‌داد با برخورد شدید پدر و مادرش مواجه می‌شد. درسی را خواند که والدینش دوست داشتند، ورزشی را انجام می‌داد که آن‌ها خواسته بودند و حالا جرات «نه» گفتن را از دست داده بود.

در آن مهمانی کذایی آرش برای اولین بار با موادمخدر آشنا شد، استفاده کرد و پس از آن دیگر نتوانست از آن جدا شود. از خانواده و فامیل طرد شد و زندگیش نابود. آرش در همین افکار بود و هوا کم‌کم تاریک می‌شد و سرد ولی او هیچ‌کدام را حس نمی‌کرد.

شب گذشت...

دختر بچه که صبح زود به همراه مادرش برای ورزش به پارک آمده بود، متوجه شلوغیه گوشه‌ای از پارک شد. هرکس عبور می‌کرد روی زمین پول می‌انداخت و سری تکان می‌داد و به راهش ادامه می‌داد عده‌ای هم ایستاده بودن و فیلم می‌گرفتند برای لایک گرفتن! دختر بچه از روی کنجکاوی به طرف شلوغی رفت و صحنه‌ای را که می‌دید باور نمی‌کرد. مردی را که دیروز به او پول داده بود آرام و بی‌حرکت روی زمین دراز کشیده بود و هنوز پولی که به او داده بود در دستش بود.

آرش مرده بود؛ با چشمانی باز و خیره به پول کف دستش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٣/٠٣
١
٠
خیلی خوب بودش :))))
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
ممنون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/٠٣
١
٠
هعیییی ... امان از رفیق بد ... امان از تربیت نا صحیح ...
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
واقعاً ...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
چقدر غم انگیز...
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
یه درسی داشتیم تو ادبیات فارسی که اسم شخصیت داستان خسرو بود و با همه موهبت هایی که داشت سرنوشت تلخی واسش رقم خورد، یاد اون افتادم
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
خیلی تلخ اینجور داستان ها.کسانی که یه زمانی کسی بودن واسه خودشون ولی بعد افتادن تو دام اعتیاد و هیچی اززش نمونده جز حسرت..
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
در مورد داستان یه چیزایی به نظرم رسید، در حد خودم میگم امیدوارم آزرده نشید.قصدمان خیر است:دی...پاراگراف اول: «به در خانه‌ای قدیمی و چوبی در انتهای کوچه‌ای خاکی رسید؛ شروع به در زدن کرد و آن‌قدر این کار را ادامه داد تا این‌که در باز شد. مردی در چارچوب در قرار گرفت، به طوری که تمام در را اشغال کرد. با سبیل‌های از بناگوش در رفته و یقه‌ای باز که گردنبند طلایش را به رخ می‌کشید. چند خالکوبی روی دست و زنجیر کوچکی که دور انگشتش پیچیده بود.» قسمت در زدن اگر می نوشتین آنقدر در زد، به جای شروع بع در زدن کرد و این کار را ادامه داد بنظرم کفایت می کرد و منظور رو هم می رسوند. توصیفات مرد صاحبخانه حالت مستقیم گویی داشت. مثلا می گفتین در باز شد و حجمی ...(مثلا رنگ لباس مرد) رنگ تمام چارچوب در را پر کرد.بعد بخش توصیفات ظاهریش و حیت مکالمه دونفره شون میاوردین.مثلا موقع حرف زدن گردنبند طلایش از زری یقه ی باز پیراهنش بالا و پایین می رفت.و برای باقیش هم همین طور
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
پاراگراف دوم دقیقا چیزی بود که ما همیشه تو فیلم و سریالای تلویزیون می بینیم. یه معتاد که میره دم خونه ی یه ساقی و التاسش می کنه..شاید واقعا اینطوره نمیدونم. ...قسمت دخترک ماجرا حتی اگر حذف میشد آسیبی نمی زد به داستان.مرد حتی با دیدن بچه های میتونست برگرده به کودکی و گذشته اش....پاراگراف آخر بیشتر به نظر میوممد گوشه خیابون باشه تا گوشه ی پارک.(شلوغی و رفت و آمدو .. تو پارک اونم صبح زود چندان نیست)..وو اینکه معمولا همچین صحنه هایی رو مادر اجازه نمیده دخترش اونم کوچیک بره بببینه...یه غلط املایی هم بگیرم: شلوغی درسته نه شلوغیه...قلمون مانا:) و موفق باشین:)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
واقعا ممنونم از بابت نقدی که کردید حتماً تو کارهای دیگه رعایت میکنم.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
پایان جالبی داشت
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٠٤
١
٠
جالب بود.خسته نباشید میگم.خیلی از اونایی کە بە این روزافتادن ،افراد ازادی بودن کە ازشدت ازادی عمل دست بە امتحان همه چی میزدند.توی رودرواسی نبوده،ازسر کله شقی بوده.من همیشە متفاوت نوشتن هارو دوست دارم :) کاش ازاین لحاظ مینوشتین .اینجوری سرش هم به سنگ میخورد.
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
سرنوشت آرش همین بود. شاید این داستان بر اساس واقعیت باشه! ممنون بابت نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤