یک نفر در صفحه چهارم دفتر آبی‌ من خوابیده!

یک نفر در صفحه چهارم دفتر آبی‌ من خوابیده!

نویسنده : saleheh_3274

سلام دوست قدیمی من. مدت‌ها بود کنج بخش خاک گرفته خاطرات کودکی‌ام خوابانده بودمت. وقتی تو خوابیدی من تازه شب بیداری‌هایم شروع شد. تازه فهمیدم دنیای بیرون از اتاق همیشه گرمت چقدر زمستان است. وقتی تو خواب بودی من رهسپار جاده‌هایی شدم که قرار بود انتهایش به جایی به نام بزرگ شدن برسم. همه دوست‌های قدیمی‌شان را کنج قبرستانی قدیمی دفن کرده بودند و من چقدر با فاصله از آن‌ها راه می‌رفتم. به خودم می‌گفتم روزی برمی‌گردم و با صدای جوش آمدن آب سماور و بوی خوش نان تازه‌ی داغ تنوری، تو را از خواب بیدار می‌کنم.

من بدون تو ساکت شدم به امید این‌که در سکوت بیشتر فراموشت نکنم. با دیدن تابلوی پنج کیلومتر تا بزرگ شدن چیزی در قلبم رسوب کرد! چیزی مثل صدای یک خنده بی‌غل و غش، چیزی مثل یک گریه بی‌اشک و پر سر و صدا. وقتی داشتم به بزرگ شدن می‌رسیدم چیزی در من رسوب کرد، چیزی به نام کودکی. اما نگران نباش تو را از تاوان رسیدن‌ها جدا کرده‌ام. آرام خواباندمت توی اتاقت. من هم رسیدم مثل تمام قاتل‌هایی که با من هم سفر بودن، مثل کسانی که دست‌های پدر و مادرشان را ول کرده بودند و دویده بودند تا به بزرگ شدن برسند! من هم رسیدم. مثل تمام دخترهای لوسی که موهای‌شان را خرگوشی بسته بودند. من هم به بزرگ شدن رسیدم. جایی که بر خلاف انتظارم نه سر سبز بود، نه همه دست در دست هم خندان می‌رفتند. این‌جا که رسیدیم قد همه بلندتر شده بود و قلب همه برای دوست داشتن کوچکتر. الهه‌ی پول خیلی‌ها را عاشق خودش کرد. بزرگ که شدیم کمر پدرمان کمی خمید، مادرمان گوشه‌ی چشم‌هایش چین افتاد و توپ‌های پلاستیکی‌مان فهمیدند تا آخر عمرشان باید کنج انباری منتظر دست‌های مشتاق یک کودک باشند.

تو که خواب بودی من از ترس بیدار شدنت یک بار هم به تلفن قدیمی اتاقت زنگ نزدم. من هم بزرگ شدم. مثل تمام کودکانی که رویای‌شان بزرگ شدن بود، آنقدر برای بزرگ بودنم تاوان دادم که بی‌حساب شدم، روزی خسته از بزرگ بودن و بی‌صدا بغض کردن در بطری سبز روزنامه پیچیده زیر تختم یک کاغذ پیدا کردم، نیم برگ کوچکی بود با دست خط خودت. نوشته بودی وقتی رسیدی بیدارم کن ! 

و تو نمی‌دانی مدت‌هاست واژه‌ها معنی خودشان را به ارزانی فروخته اند. دیگر هیچ رسیدنی خستگی جاده را از تنم نمی‌برد، نمی‌دانی دوست من. نمی‌دانی دیگر تمام دغدغه‌ام شکستن عروسک مشترک‌مان نیست. نمی‌دانی دیگر برای خواب رفتن شمردن میلیاردها ستاره هم چاره ساز نیست.

شاید بگویی چرا؟! اما جوابت شاید لحظه‌ای سکوت باشد و گفتن این‌که توی راه غم‌ها هم کنارم بزرگ شدند، تمام مشکلات کوتوله‌ام قد کشیدند، حتی نگرانی‌های مظلوم هم چاقو کشیدند روی گردنم! تو نمی‌دانی، تقصیری نداری تو را خوابانده است. کودک خیال پردازی که هیچ‌کس باور نکرد در صفحه چهارم دفتر آبیش یک نفر خوابیده!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
نمیدونم چرا این روزا همه از بزرگتر شدن می ترسن و دوستش ندارن. بزرگ شدن هم یه بخش طبیعیه زندگیه..با همه مشکلاتش و سختی هاش که باهامون بزرگ میشن بازم میتونه شیرین باشه..اون کودک صفحه چهارم دفتر ابی گمونم کودک درونه.گمونم بهتره هرچه زودتربیدارش کنین. رنگ میپاشه به زندگی.بیدارش کنین تا عادت نکرده به همون کنج..
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
سلام..چرا کامنتهای شما تکه هایی از متنه¿بهتره جملات را نقد کنید نه اینکه عین جمله را بنویسید خانم وانیا
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
این کامنتم که تیکه از متن نبود..و در اون مورد که میگین معمولا تو یه جمله ای اگه نگته خاصی بببینم ترجیح میدم به جای اینکه آدرس بدم و بگم فلان پاراگراف و فلان خط همون یه جمله رو بنویسم و بعدشم نکته ی مد نظرم رو درموردش بگم:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
میشه تعریف کلی یا غایت و هدف نهایی متن را کامنت کرد
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
هرکس یه جور کامنت میده..اون هدف و تعرییف کلی از متن رو بقیه دوستان زحمتش رو می کشن منم ترجیح میدم اینطور نظرمو ابراز کنم:)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
«خسته از بزرگ بودن و بی‌صدا بغض کردن در بطری سبز روزنامه پیچیده زیر تختم» اینجارو نفهمیدم..بطری سبز روزنامه یعنی چی؟
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
بطری سبز روزنامه پیچیده... ینی دورش روزنامه پیچیدن.دوست قدیمیش یه پیغام گذاشته که منو یادت نره بیدار کنی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
مفهوم زندگی چیزی جز این نخواهد بود:که ادم با درد انس میگیرد تا رشد کند
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
حرفتو قبول دارم
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
ایول:-)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
سختی لازمه موفقیت و شادکامی است اگر بتوانیم با صبر و تامل از انها بگذریم
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
آدما محکومن به بزرگ شدن. یه روزی باید بزرگ شن. عنوان جالب بود. جذاب بود. ولی فکر کنم اون کودک درون همیشه بیدار باشه. موفق باشید.
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
خیلیا کشتنش...ولی اون خوابوندتش...
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
ما که هنوز کودکیم. باید ببینیم چی میشه؟ بزرگ شدیم میکشیمش یا میخوابونیمش؟ باید منتظر بود و دید.
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
و ایا کسی بیدارش میکنه؟؟
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
ای کاش که همیشه بیدار باشه.
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
اگه بیدار باشه نمیذاره بزرگ بشیم...
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
تمام مطلبتون به کنار، تیتر هم به کنار:) تیتر روی خیلی دوست داشتم
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
بذارین همونجور توی دنیای بدون رنج و غصش باشه و از لای اون صفحه به بیرون سرک نکشه...شاید اگه بیدار بشه و فکر و موقعیت الانمون و ببینه اصلا ما رو نشناسه ..کاش دنیامون همون رنگی و با همون آرامش باقی می موند...متن زیبایی بود:))
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
بیدارش نمیکنم... اگه تحمل داشت هیچوقت تنهایی نمیرفتم سمت بزرگ شدن!! با خودم میبردمش...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣