کدامین جای شهر نفس می کشی؟!
روزها را می شمارم، 3 قرار دیگر باقیست....

کدامین جای شهر نفس می کشی؟!

نویسنده : حضرت باران

 

دست هایم را گرفت گفت: اصلش این است که برای قدم زدن در این شهر باید از عینک دودی استفاده کنی! میدانی برای چه؟! به خیالت باس خاطر نور آفتاب می گویم باید از عینک دودی استفاده کنی؟!

نه جوون! اصلش این است نور برای چشم ها کمش لازم است نور اگر نباشد نمی توانی راهت را از بیراهه تشخیص بدهی! جوون توی این شهر دود و الودگی شهر را گرفته است. اصلش این است که مخترع عینک دودی، عینک دودی را برای خاطر دود های شهر ساخته است نه برای نور و گر نه اسمش را میگذاشت عینک نوری دیگر.

راست می گفت؛ سال‌هاست شهرمان را دود گرفته است؛ سال‌هاست که داریم در دود مطلق زندگی می‌کنیم و نفس‌هایمان دیگر در نمی آید، سال هاست که به زندگی کردن در دود شهر عادت کردیم به اینکه هر چند وقت یک بار برای نفس هایمان به دکتر مراجعه کنیم.

راست می‌گفت: «آن قدر دود ها اطرافمان را احاطه کرده است که بدون عینک دودی نمی شود چیزی را دید، نمی شود سالم زندگی کرد، نمی شود ریه ها هوای پاک تنفس کنند»

راست می‌گفت: «لای دودهای زندگیمان محو شدی، دود های زندگی و مشغله ها ما را از دیدنت محروم کرد، دود ها مانع دیدارشدند، دود ها نگذاشتند که از هوای پاک با تو بودن نفس بکیشم، دود ها نگذاشتند که بفهمیم درست کجای این شهر ساکن هستی؟ و چه میکنی؟»

مدت هاست که در دودهای زندگیمان غرق شدیم و با آن زندگی کردیم... مدت هاست که درگیر بیماری های تنفسی هستیم و با آن روز گار گذارنیدم... و نفهمیدیم زندگی بدون دود یعنی چه؟ نفهمیدیم که تنفس کشیدن در هوای پاک یعنی چه؟ نفهمیدیم علت دو های امتداددار شهرمان چیست؟ نفهمیدیم که درکدامین جای شهر هستی؟!

دودهای زندگی مانع شد که پیدایت کنیم! کجای این شهر هستی ای پاک کننده‌ی دود های زندگی؟! کجای این شهر هستی ای از بین برنده ظلم و ناعدالتی ها؟

***

قرار عاشقانه: قبل خواب دعای الهی عظم البلا....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨