تنها تو را می‌خواهیم...
#مناجات_با_خدا #به_این_بیچاره_نگاه_کن

تنها تو را می‌خواهیم...

نویسنده : sh_jahantiq

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام خدا صبح بخیر. هنوز به تاریک روشنِ صبح نرسیده‌ایم، هوا سیاهِ مایل به قرمز تیره و پُر از مه است. ساختمان‌ها و درخت‌ها تا نیمه دیده می‌شوند، انگار یکی پاک کن به دست گرفته بالای نقاشی را پاک کرده همه چیز نصفه است. درست مثل دل من که هنوز نیمه ندارد. از نماز صبح می‌آیم و یک زیارت عاشورای تنهایی و گریه‌ای بی‌امان برای مرگِ دلم. گریه برای دلی که قاتلِ خوبی‌های یک نفر شد و دستِ آخر خودش هم دارد می‌میرد. مگذار که بمیرد. مگذار که بمیرد.

ظلمتُ نفسی. آنچنان ظلمی به خودم کرده‌ام که در ذهن کوچکم نمی‌گنجد. خسته ام. از غرق شدن در دنیایی پوچ و هرآنچه که وصل می‌شود به شهوت و بدخُلقی و حرص و حسادت، خسته‌ام. شرم دارم که بگویمت معبودا، من بنده ضعیف توام. چرا که لحظه‌ای بندگی‌ات را نکردم. من تنها و تنها برده بودم، برده‌ی هوا و هوس. برده‌ی شکمِ خود. برده‌ی هر آنچه که دلم ببیند و بخواهد. برده‌ی شهوت. برده‌ی افکار کوتاهی که از سقف اتاقم بالاتر نرفته‌اند هرگز.

حالا ای معبود من. برده‌ی بی‌پناهِ خسته‌ی درمانده‌ای از دور دست‌های خودش، تو را می‌خواند. چگونه پاسخش نمی‌دهی وقتی هر قطره اشکش «العفو» گویان تمام رویِ بی‌آبرویش را غسل می‌دهد. معبودا بغضم شکسته از بی تو بودن. از عجیب بی‌تو زیستن. از تو را خواستن ولی نیافتن. گم کردنت و سپس تا ته تنهایی گم شدن. آغوشی جز تو را جستن و آرام نگرفتن و مردن. بسیار مردن.

اگر تو این برده را آزاد نکنی، چه کسی آزادش کند؟ اگر تو بند از دستانش باز نکنی، دستانی که توان بالا آمدن ندارند برای دعا کردن و تو را خواندن... اگر غل و زنجیر از پایم باز نکنی چه کسی پای دردمند این برده را برای پیمودن این راه سخت قوت خواهد داد؟ پناهی جز تو نمی‌جویم. پناهی جز تو نمیابم. گمشده‌ام. مرا پیدا کن. مرا نجات بده. مرا روزی کن چشمان پر گریه و گلوی کوچک پر بغض و دلی مادام در جستجوی خود. مرا بشوی با آب چشمانم. مرا پاک کن از غبار گناه. سیاهم، بسان همین صبح تاریک. نامم صبح ولی تاریکم. هر که ببیندم خوب می‌بیند ولی کسی جز تو چه می‌داند در نهان ِمن چیست؟

قلبی خسته، چشمی گریان و لبانی خشک دارم. اگر نگاهم نکنی به کدام چشم خیره شوم؟ اگر تو هم مرا نخواهی. اگر تو هم بگویی برو که خرابی دختر. پرگناهی دختر. وصل به زمینی دختر. برو که بال پرواز نداری دختر. برو که روسیاهی دختر. نیا. دیگر به سراغم نیا. اگر تو هم این‌ها را بگویی قلبم می‌ترکد. به حسین که می‌دانم عزیز کرده‌ات است، دلت است، به حسین و کربلایش اگر بگویی برو... اگر وقتی اینچنین درمانده پناه آورده‌ام در آغوشم نکشی، می‌میرم. به حق حسین سینه‌ی تنگم را گشایش ده. دوستم بدار. به مادرش زهرا بگو برایم مادری کند. بگو در آغوشم بگیرید. بگو دوستم بدارد. بگو ‌«عبد» بودن را یادم بدهد. بند دلم پاره شده است. به این بیچاره نگاه کن. 

من الغریب الی الحبیب

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
باز هم یک مناجات عاشقانه زیبا :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٤
٠
٠
عخی چقد با احساس بود :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
چقدر زیبا و پر احساس بود:)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
بچه که بودم شبای قدر حاج اقا صابری میومد مسجد جمعه ،امام حسین (ع) الان ..وقت قران سر گرفتن یادم خودش میگفت خودش م زار میزد ..الان که گاهی اون حرفا رو توی ذهن م مرور می کنم میبینم چه حس نابی داشت ...... خدا از شما هم قبول کنه ان شالله
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١