جواب سلام واجب است
#خاطره_بامزه

جواب سلام واجب است

نویسنده : سارا یوسفی

یکی از ویژگی‌های بارز هر فرد بزرگ شده ایران، مقاومتش در برابر تغییر است. حال این مقاومت می‌تواند در برابر آموختن زبان یا موسیقی و امثالهم باشد یا در مقابل تغییر خانه یا خرید وسایل خانه. اما ایرانی‌ها بارها ثابت کرده‌اند که هیچ گونه دشمنی‌ای با تکنولوژی و ورود ابزار به زندگی‌شان ندارند و حتی دیده شده که به نام ریموت کنترل پنکه قسم خورده‌اند و فرموده‌اند بدون کنترل بهتر است گرم‌شان بماند و الباقی. 

یکی از این مسائلی که بین ما ایرانیان غیور به نحو احسن پذیرفته شد، تلفن همراه بود. که در حال حاضر تنها شک وارده بر آن، این است که جزئی در ادامه استخوان کف دست بوده یا در امتداد شست.

دیروز، ظهری از همان ظهرهای گرمی بود که سابقا که هنوز منطقه‌مان این برتری را پیدا نکرده بود و این آب و هوا در اردیبهشت‌ها اتفاق نمی‌افتاد، میشد گفت آفتاب گرم مرداد است که می‌تابد. هاله‌ای از گرما بالای آسفالت خیابان‌ها قابل مشاهده بود و کف کفش‌ها داغ می‌شد. بچه‌ها هم که خب طبق معمول گریه می‌کردند و بزرگترها هم با چهره‌های در هم کشیده و گرما خورده نگران هوای داخل اتوبوس‌هایی بودند که رانندگان‌شان روشن کردن کولر را مقوله‌ای کاملا وابسته به تقویم دیجیتالی جلوی اتوبوس می‌دانند و روشن کردن آن اندک ارتباطی با دمای هوا نیز ندارد.

القصه، در هوای کذا و فضای کلافگی مذکور، این بنده‌ی حقیر هم پیاده روی مسیر پنج خیابانه و طولانی مدرسه تا خانه را پیش روی خود می‌دیدم و سایه‌های سر راهم را شمارش و ارزیابی می‌کردم تا مشخص شود که حرکت از سمت چپ پیاده روی طرف راست خیابان به صرفه‌تر است یا این‌که باید از عرض خیابان رد شوم.

ذهنم آشفته ضخامت و طول سایه‌ها بود که از مردی که به شکل عمود بر مسیر من ایستاده بود صدایی برآمد که «سلام خانوم.» من هم با شک و تردید نگاهی به پشت سر انداخته و بعد از اطمینان از این‌که ایشان، حداقل چشم سمت راست‌شان که به سمت من قرار داشت، در حال نگاه کردن به اینجانب است، با تعجب اما با گمان این‌که شاید آدرسی بخواهند بپرسند، جواب سلام را دادم و در گرمای میانه‌ی اردیبهشتی منتظر ماندم. چند لحظه سکوت برقرار شد و پس از آن گفت‌وگو شکل گرفت.

- خوب هستید، خسته نباشید.

- خیلی ممنون، سلامت باشید.

- راستش می‌خواستم ازتون بپرسم که این ساختمان پزشکان که گفتید تو این خیابونه کجاست؟

در همان فکر که من که هیچگاه به کسی نگفته‌ام ساختمان پزشکانی در این خیابان است، طبق ادب و رسم کمک، دستم را بالا آوردم تا به چند متر آن طرف‌تر اشاره کنم که یک دفعه صدای ایشان شنیده شد که

- خیلی هم دستتون درد نکنه خانوم ضیایی. برای همسرتون هم نوبت می‌گیرم.

در حالی که امیدوار بودم گرفتار دوربین مخفی نشده باشم، ز بنیان خود را به کوچه به علی چپ پرتاب کرده و مسیر خانه را بدون کلمه‌ای در پیش گرفتم. 

خوش شانس بودم که از خیر گفتن جمله «اشتباه گرفتید» گذشتم.

چون هنوز از شخص موصوف عبور نکرده بودم، که او از حالت نیم رخ، ابتدا به سه رخ و سپس به حالت تمام رخ در آمد و من توانستم تلفن همراهش را در مجاورت گوش چپش ببینم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
:-)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
به هم چنین! :)))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خخخخخ. تیتر مکمل متن بود و خیلی عالی. تبریک میگم به این قلم توانا. موفق باشید.
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خیلی ممنون :) مرسی که خوندید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خیلی خوب مینویسی :) در ضمن شیفته ی اواتارتم :)) دختر خلاق :)
هاچ
هاچ
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
آواتار به سبک فوفانویی :))
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خیلی هم مرسی که خوندی :))) آواتارم هم شیفته ته اتفاقا :)))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خخخخخخ چقد باحال بود سارا خیلی خوب مینویسی آفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
خیلی مچکر که میخونی الهام :)))
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
عالی اصلا خدا هیچ جوونی رو ضایه نکنه :)))
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
ضایع شدن خیلی درد بدیه نامرد :))) مرسی خوندی :)))
هاچ
هاچ
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
نتیجه میگیریم که جواب سلام واجبه به هر حال! :دی
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
آره دیگه، شما جواب سلام بدید،، بقیه شو دیگه خدا بزرگه، یه وقتم طرف واقعا آدرس میخواست :)) ممنون خوندی :))
هاچ
هاچ
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
:))
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
ورودتون رو به جمع جیمی ها تبریک میگم / خوب نوشته بودید /ممنون سارا خانوم :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٦
٠
٠
ممنونم :) نظر لطفتونه :) متشکرم که خوندید :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
ای وای آخرش چه قدر غافلگیر کننده بود :)))
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
تو واقعیت غافلگیر کننده تر بود :))) مچکر از خوندنت :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
آیا لازم است که کامنت اکثر دوستان رو تکرار کنم همشهری؟
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون :) مرسی که خوندید :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
منم حسابی تهش غافلگیر شدم :))))
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
منم اون روز غافلگیر شدم کلی :))) مرسی خوندید ؛ )
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
اون شب توی سرویس سر کار بودم که یه نفر حین رد شدن از جوی اب سر خورد ..خیلی سریع بلند شد و فقط اطراف رو نگاه کرد ببینه کسی متوجه افتادن اون شد یا نه و بعد چند قدم که دور تر شد پاش رو گرفت ...انگار خیلی درد میکرد ...شما هم اون لحظه اطراف براتون خیلی مهم شد ؟ ..اما انصافا اخرش غافلگیر کننده بود ..زیبا نوشتید
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
خب منم بعد که رد شدم خوشال شدم که کسی نشنیده که مسخره م کنه :))
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
خیلی شیرین و بانمک بود مررسی
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
خوشحالم که به نظرت خوب بوده، ممنون که خوندی :)
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
وااااای منم دقیقا دیشب رفتم داخل یه گالری که دیدم خانم فروشنده با گرمای خاصی بهم سلام کرد، منم با صمیمیتی دو چندان جوابش رو دادم بعد هم گفت شبتون بخیر ، بنده هم در ادامه فرمودم شب شما هم بخیر و سلامتی ، ببخشید شما گرامافون دارید؟ که دیدم بنده خدا با تعجب خاصی سرش رو از تلفن جدا کرد و گفت جااان؟؟ واقعا لحظه سختی بود نمیدونم چه جوری اومدم بیرون از مغازه!!
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
پس شمام تجربه کردید :))) حس عجیبیه :)))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
تهش خیلی خوب بود :))) یاد قصه های امیرعلی افتادم :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
اگه واقعا یک چهارم قصه های امیرعلی هم خوب بوده که خیلی خیلی خوشال میشم :))) خیلی ممنون که خوندید :))
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
خخخ خیی خوب بود:) آخرشم بامزه تموم شد:) اون تیکه در مورد تلفن همراه هم که تکه ای در امتداد شست بوده یا استخوان کتف هم به دلم نشست..قلمتون مانا:)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
مرسی :)) ممنون که خوندید :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
مطلب بامزه و قشنگی بود ... دست مریزاد خانوم صیفی :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/١١
٠
٠
خیلی ممنون که خوندید :) اضافه کنم که فامیلی من سیدیوسفی ه، نه صیفی، یه جور واسه نام کاربریام سعی کردم مخففش کنم مثلا و حق با شماست، به صیفی نزدیک تره :))) تا حالا توجه نکرده بودم :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
:) ... ببخشید خانم سید یوسفی ، من متوجه نبودم :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
هیچ نیازی به معذرت خواهی نبود :) خواهش میکنم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨