من؛ متولد اواخر قرن 14 هجری شمسی!
#تاریخ_ادبیات #شعر_زنده

من؛ متولد اواخر قرن 14 هجری شمسی!

نویسنده : سارا یوسفی

امتحان ادبیات داشتیم و سوال سیزده از من خواسته بود قرن تولد و زندگی شاعران را بنویسم. می‌خواستم بنویسم. می‌خواستم بنویسم که سوال غلط است. می‌خواستم بنویسم که شاعران هر روز متولد می‌شوند، که تاریخ تولد هر شاعر دقیقا زمانی است که یک پدر، یک دوست، یک دلدار برایت از شعرهایش بخواند. می‌خواستم بنویسم که شاعران و نویسندگان، ارواحی هستند که در روز و سال و قرن خاصی به دنیا نمی‌آیند. که سرگردان‌اند و می‌چرخند و می‌چرخند و یک مرتبه در یکی از نوشته‌هاشان، همان موقع که چشمانی گرم واژه واژه آن را می‌بلعند متولد می‌شوند. که شاعران نمی‌میرند. این همه مقبره، این همه بنای یاد بود، این همه روز بزرگداشت. زمانی که فردوسی سال‌های آینده با طنین صدای کسی جلویم متولد خواهد شد، چه مفهومی دارند؟

که سهراب سپهری متولد هفت سال پیش است. مولوی متولد مهر ماه سال نود و یک. حافظ اسفندی است. هم سن مولوی. که نادر ابراهیمی متولد آذر یک هزار و سیصد و هشتاد و نه شمسی است و تولستوی یک دهه نودی محسوب می‌شود. داستایوسکی نود و دویی است و شکسپیر یک سال از او کوچکتر است. از همه مسن‌تر؟ جی‌کی‌رولینگ و هری‌پاترش. باید متولد هشتاد و شش باشند. می‌خواستم جلوی نام پرویز خرسند بنویسم هنوز متولد نشده است. و می‌خواستم همه این‌ها را توضیح بدهم.

اما ادبیاتی که ما می‌خوانیم، این ادبیات نیست. آن چیزی نیست که ادبیات وار، شنونده‌ی این حرف‌ها و چنین ایده‌هایی باشد. ادبیاتی که ما می‌خوانیم، یک مشت قالب بدون فکر است. یک مشت نمره است برای امتحان نهایی‌ای که بیست و پنج درصد کنکوری را تشکیل می‌دهد که بی‌شک کم یا زیاد تاثیر خودش را در زندگی‌مان خواهد گذاشت. که ادبیاتی که ما می‌خوانیم بر نمی‌تابد که هنوز سعدی‌اش چند ساعت بیشتر سن نداشته باشد و فعلا فقط بتواند بگوید «از خویشتنم فریاد». خودکار آبی حرکت کرد. سعدی از قرن هفت است. حافظ هشت. سهراب سپهری در پنجاه و خرده‌ای سالگی فوت شده است.

و امان از درد نوشتن چیزهایی که به آن اعتقاد نداشته باشید...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
وقتی یادم میاد که روزی مجبور بودم این ها رو حفظ کنم از زندگی الانم خیلی خوشحال تر میشم :)
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
منم وقتی میبینم که یه روزی قرار نیس دیگه اینا رو حفظ کنم از زندگی اون روزم خوشحال تر میشم حتی!! :))))
s.alifarrokh
s.alifarrokh
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
یه روزی میاد که از اینکه خیلی وقت شده از این چیزا حفظ نکردید ناراحت میشید :|
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
شایدم حق با شما باشه! فعلا از این زمانی که من توشم که به نظر میاد چیزای خیلی دوست داشتنی تری برای حفظ کردن باشه، چهار بیت از یه شاعر بهتره مثلا تا چار تاریخ از وقایع زندگیش!
s.alifarrokh
s.alifarrokh
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
موافقم.خوشبختانه یا متاسفانه منم الان یه همچین وضعیتی دارم
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
آقا این نیز بگذرد اصلا :))
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
شاید به جای جمله آخر باید می نوشتید: درد حفظ کردن چیزهایی که به آن اعتقادی ندارید.
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
شاید... این جمله ای که گفتید دقیق تره احتمالا... حفظ کردنشون درد بیشتری داره...
s.alifarrokh
s.alifarrokh
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
امتحان دادنشونم درد بیشتر تر!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
به قول شاعر:تاریخ تولدت مهم نیست..تاریخ تبلورت مهم است..تاریخ تبلور زمانی است که مفهوم شعر که خود شاعر راضی تر است را به اعداد زمانه که فراموش میشود ترفیع بدهی
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
چه قدر خوب بود!
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
بله... شعرا تاریخ و عدد و رقم براشون بی مفهومه... ممنون که خوندید :)
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
دقیقا همینطوره...غیر از تاریخ ها دقت کردید که کتابای درسی از هر شاعری بدترین شعرش رو انتخاب کرده؟؟؟ حالا اگرم بدترین نگم ؛شعرای قشنگتری هم دارند... بدتر از همه اینا هم اینه که یه دبیر ادبیات با یه لحن تند و جدی سهراب بخونه! من از زنگ ادبیات توقع احساس قشنگ تری دارم
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
راحت میشه گفت اون چیزی که به ما تدریس میشه ادبیات نیست حتی...
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
دقیقا. لازمه شعر احساسه ک ازش صرف نظر میشه...پس ادبیاتی ک تدریس میشه ادبیات نیست
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨