پس انداز مهربانی برای روز مبادا

پس انداز مهربانی برای روز مبادا

نویسنده : z_amini

دستم که گوشه پاکت بزرگ سی‌تی‌اسکن رو گرفته بود، دور زانوهام حلقه شده و با دست دیگه‌ام نگه داشته شده بود. سرمو به دیوار اتاق تکیه داده و به سقف خیره شده بودم. اشکام بی‌وقفه از گوشه چشمام سرازیر میشدن. توی سرم همهمه‌ای به پابود. بغض گلومو گرفته و توانایی نفس کشیدن رو ازم گرفته بود. هر چند لحظه یه بار که نفس کم می‌آوردم یه دم و بازدم از راه بینی انجام می‌دادم. فک‌ام از شدت فشاری که دندونام روی هم می‌آوردن، بی‌حس شده بود. توی دلم با خدا حرف می‌زدم: خدا! مگه من چند سالمه؟ بچه بودم که پدرمو ازدست دادم. هیچ خوشی‌ای توی زندگیم ندیدم. هنوز ازدواج نکرده‌ام. بیست وپنج سال خیلی کمه خدا!

با باز شدن ناگهانی در اتاق، تکانی خوردم و حصار دور زانوهام باز شد. زهرای چهارساله با بلوز شلوار سفید، موهای بلندِ گیس باف شده و صورت خندون باگفتن؛ِ خاله! پرید توی اتاق. اما با دیدن حال خراب من، همونجا ماتش برد.

پاکت رو روی تخت انداختم. دستهامو به صورتم کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. صدام گرفته بود. سرفه‌ای کردم و گفتم: سلام خاله جون!

دوباره خندید و دوید سمت من. گرفتمش توی بغلم و بوسیدمش.

از اتاق که بیرون رفتم، مامان و ریحانه توی سالن نشسته بودن. با دیدن من، انگارکه چیز وحشتناکی دیده باشن، وحشت زده به من و بعد به همدیگه نگاه کردن. ریحانه بلند شد و اومد منو بغل کرد. یادم افتاد که ما هیچ وقت رابطه صمیمانه‌ای با هم نداشتیم. اما این روزها عجیب مهربون شده بود و عجیب‌تر علاقه من نسبت به اون بود. شاید اگه زودتر رابطه‌مونو درست می‌کردیم خیلی بیشتر از بودن با هم لذت می‌بردیم.

آب سماورِ روی تخت در حال جوشیدن و بخارشدنه. چند روزیه که ریحانه غروب میاد و ما زیرسایه‌ی درخت‌ها چای و بیسکویت می‌خوریم. عجیبه که قبلا اینطوری دور هم جمع نمی‌شدیم. مادرم با محبت چای رو به من تعارف می‌کنه. چقدر دوست دارم بغلش کنم. چرا قبلا بغلش نکرده بودم.

خدایا! دنیات چرا انقدر قشنگ شده؟ درخت‌ها وگل‌های حیاط چقدر قشنگن. نشستن بین اونا چه حس خوبی داره! خدایا! آدم‌هات چقدر مهربون شدن! خدایا ! من نمی‌دیدم یا اینا نبودن؟ چرا حالا که فهمیدهم  و فهمیدن که فرصتی نمونده، خوب و مهربون شدن؟ چرا تا حالا محبت‌شونو نشون نداده بودن؟ حالا می‌ترسن بمیرم و بعدش عذاب وجدان داشته باشن؟ خب اگه منم مثل خیلی‌ها یکباره می‌مردم که همین محبت پس انداز شده برای روز مبادا هم روی دستشون می‌موند. کسی چه میدونه کی می‌میره و کی می‌میرن؟ پس چرا این محبت رو خرج دیگران نمی‌کنن؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام؛ در مورد ساختار حرفی نمی زنم، ولی پیشنهاد می کنم که شکسته نویسی رو کنار بذارید مگر اینکه ضرورت ایجاب کنه. در مورد محتوا اما، خیلی حس صمیمیت داشت. بهتره اینطور بگم که حس خوبی رو منتقل کرد. سپاس خانم امینی :-)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
سلام جناب میرزا.پیشنهادتون هم بروی چشم.ممنون ازحضورتون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
کاش اینطور نبودیم ... کاش مهربونی رو برای دقیقه آخر نمیذاشتیم ... کاش کاش و بازم کاش ...
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
باکاش چیزی حل نمیشه.از همین امروز وهمین الان شروع کنیم :) سپاس از حضورتون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
چشم :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
عخی با خوندنش یاد یه شخص افتادم چقده با احساس نوشتی آفریییی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
اگە باعث ناراحتی ات شدم معذرت میخوام.مرسی ازنظرت .سپاس :)
zahra_haghighi
zahra_haghighi
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
بە بە زهراخانوم :) مرسی ازحضورت رولە!
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
خیلی احساسی بود....البته به نظرم شاید میتونست بیشتر تشبیه و اینا داشته باشه...ولی حس رو خوب منتقل کرد....من فکر میکنم این ویژگی همه آدماست ولی خب ویژگی خوبی نیست و باید تغییرش بدیم...اون طوری احتمالا دیدمون به همه چیز و همین طور روابطمون با همدیگه خیلی بهتر میشه....ممنون زینب بانو:))))
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنونم دوست عزیز.تشبیه رو حتما بهش توجه میکنم.احساسات من همین قدره دیگه.شرمنده :) ممنونم وسپاس از حضورت :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود داستانک تون. فقط من با بخشی از فحوای کلامتون مخالفم! اینکه همیشه مهربونی کنیم چون نمی دونیم کی عزیزانمون رو از دست می دیم یا خودمون می میریم رو کاملا موافقم . اما با این موضوع که به کسی که در انتظار مرگ بیشتر مهربونی کنیم مخالفم! چون حس بدی داره براش!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
ممنونم ازحضورتون جناب استانه.سپاس.البته که مخالفت تون صحیحه ولی منظورتون اینه که من این حرفو نزده ام تو داستانم؟ اون همه حیرت از مهربون شدن افراد دور و برم برا همینه دیگه.من فهمیده ام ترحم میکنن بهم.البته من یعنی شخصیت ماجرا که دراصل جوانی بیست وهفت ساله اس.بهم میگفت :از وقتی فهمیدن که وقتی نمونده،هرشب زوری منو ورمیدارن میبرن بیرون که بهم خوش بگذره :((((((((((
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
خیلی متن صمیمی و راحتی بود زینب جان. خوشم اومد :) ، تیترشم خیلی خوب بود
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
مایم ئە تعریفای شما خیلی خوشمان امد :))))) سپاس از حضورت :)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات