بیداری / داستان کوتاه
داستان کوتاه

بیداری / داستان کوتاه

نویسنده : E_aminigy

چشمم به قطره‌های بارون پشت شیشه خشکیده بود. صدای ناله بابا بلند شد، به سمتش رفتم و دستشو آروم گرفتم تو دستم. صدای به هم خوردن درو که شنیدم خیالم راحت شد. بالاخره اومد. به ساعت نگاه کردم 8 و نیم شبه. سر بابا رو بلند کردم با یکم آب گلوش تر میشه.

«الهام» که دلش می‌خواد صداش کنم «الی» کوله به دست وارد اتاق شد «hello mom»

کوله رو یه گوشه پرت کرد و تازه خم شد چکمه‌های بلندشو بکنه.

- عزیزم باز با کفش اومدی تو؟

دستشو تکون داد

- حالمو نگیر مام. چطوری دد پیری!

نمی‌دونم کی می‌خواد مودبانه صحبت کردنو یاد بگیره. ولش کن... تو فکر فردام... صبح جمعه و انتخابات.

لب تخت نشستم. بابا آروم حرف می‌زد، سرمو بردم جلو

- فردا رفتی مسجد بگو منم میخوام رای بدم یه صندوقو هماهنگ کنن

- چشم بابا

صدای زنگ گوشی الهام بلند شد.

- های چطوری؟

صدای بلند خندش رو اعصابمه و... بیرون رفت

از پشت پنجره نگاش کردم، چقدر زود بزرگ شد و از من دور شد

***

صدای یا الله گویان مردان حیاط رو پر کرد. پرده رو بالا زدم، چادرمو رو سرم مرتب کردم: بفرمایید

دوتا مرد وارد شدند. دست یکیشون یه صندوقه، یکی هم چند تا برگه. الهام از جرز در نگاه می‌کرد و ریز ریز می‌خندید. مردها اومدند کنار تخت بابا. کارای رای دادن بابا که انجام شد آروم دست بابا رو آوردم بالا و کاغذ و انداختم توی صندوق. وقتی مردا رفتن الهام اومد تو اتاق و غرغرش شروع شد.

- چه بیکارین ها... حالا مثلا که چی... رای دادن شما چیه؟! چیو تو این مملکت عوض میکنه؟!

نمیدونم چی باید بهش بگم، چطوری قانعش کنم. فقط بهش خیره شدم. کوله شو برداشتو راه افتاد: فعلا...

دستشو تو هوا تکون داد: بای

- کجا میری صبح جمعه‌ای!

و رفت....

***

هوا داشت تاریک می‌شد. باز دلشوره اومد سراغم. این دختره کجاست؟!

کنار تخت بابا گلدوزی می‌کردم، صدای اذان مغرب از مسجد اومد، دست بابا از لب تخت آویزون شد. از بالای عینک نگاش کردم، انگار سرش از روی بالشت پایین افتاده. به طرفش خیز برداشتم 

- بابا... بابا جون...

سردی دستش میگه که خیلی وقته که تنها شدمو نفهمیدم. دلم میخواد گریه کنم ولی...

- بابا برای شفام دعا کن، برای من مردنم شفاست، بعد 28سال. منتی ندارم، برای دفاع از ناموسم رفتم. خودم راهمو انتخاب کردم. فقط دعام کن...

صدای پا از تو حیاط اومد. عجیبه! کی الهام اومد که نفهمیدم. وارد اتاق شد. نگاهش به نگاهم خیره مونده. دفترچه خاطرات جنگ بابا دستشه

- تو... توی زیر زمین بودی؟!

قطره‌های اشک منو الهام رو صورتمون راه کشید. دفترچه رو گذاشت روی تخت کنار بابا و رفت سمت کشوی کمد.

- مامان جون شناسنامم کجاست؟ میخوام برم رای بدم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
عجب !
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
سلام ... ايده‌اي زيبا بود و کشش لازم را داشت. مواردي همچون اينکه بارها اشتباه کردم که راوي و الهام مادر دختر هستند يا خواهر هستند؟ هرچند که اول مشخص شد که مادر دختر هستند ولي بيان راوي گاهي به خواهر بودن مي‌چربيد در اين ديالگ «- بابا برای شفام دعا کن، برای» و قبل از آن «کنار تخت بابا گلدوزی می‌کردم، ...» /// در داستان کوتاه 30 خطي سه تا فصل خارج از قواره است در حالي که خيلي راحت مي‌شد متصل کرد /// مقدمه داستان بايد در خدمت داستان باشد اين جمله شما «چشمم به قطره‌های بارون پشت شیشه خشکیده بود.» کاملاً اضافي و در طول داستان هيچ تاثيري نداشت و يک جمله سخت گيرانه در داستان کوتاه داريم که به داستان کوتاه نبايد يک جمله کم و يا زياد کرد //// فصل آخر بسيار بسيار ضعيف بود «هوا داشت تاریک می‌شد. باز دلشوره اومد سراغم. این دختره کجاست؟!» اون پنجره‌اي که قبلا اورده بوديد مي‌شد اينجا جمله توضيحي را کنشي کند و اين فصل داستان همش توضيحي بود و بسيار اغراق آميز /// موفق باشيد
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
چون میخواستم داستان هم کوتاه باشه و هم در سه روز متوالی به سه بخش مختلف تقسیم کردم و شخصیت مذکر داستان پدر بزرگ خانواده بود ممنون از نظرات و وقتی که گذاشتید حتما ازشون در داستان های بعدی استفاده میکنم
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ببخشید منظورم سه زمان متوالی بود امروز فردا صبح و فردا دم دمای غروب
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ببخشید اصلاح میکنم در سه زمان متوالی: امروز جمعه صبح و جمعه غروب
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
قدر بعضی چیزهارو وقتی دیگه نداریمشون میفهمیم....
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنون بابت وقتی که گداشتید
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
هعییی ... :((
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
فوت پدر داستان چقدر یک هویی بود! و البته آخرش هم یک جوری تموم شد! یکمی "هندی" مانند بود به اصطلاح. یعنی از واقعیت به دور فکر میکنم.
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
اون عجب من هم دقیقا برای عجیب بودن قصه بود.یه دخترک ظاهرا سربه هوا و بی خیال یهو از خونه میزنه بیرون.بعد چرا باید از زیر زمین سردربیاره بدون اینکه توی قصه معلوم باشه کسی اونو کنجکاو کرده که دفترچه رو بخونه؟
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنون از وقت و نظرتون پدر داستان از اول داستان در بستر بیماری بودند بازم ممنون از نظرتون حتما روشون کار میکنم
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
نمی دونم چی بگم، دوست داشتم آخر کار یکی بزنم تو گوش الهام
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنون از نظر و وقتی که گذاشتید راحت باشید...:D
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
داستان خوبی بود اما انگار یه کم تناقض داشت ..اون وسط حس کردم خواهر یا برادر باشه ...ته ش انگار مادر بود ... موفق باشید
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
چندجا به مادر بودن اون خانم اشارە شد کە.اون سلام کە به مامانش کرد.اون حالمو نگیر مامان.
banooo_a
banooo_a
٩٥/٠٣/١٣
٠
٠
جالب بود ولی به نظرم یک نفر با یک عقیده ای که سالها اونو پرورش داده با یک دفترچه خوندن اینقد راحت تغییر عقیده نمیده ... اقلا چند روز برای فکر کردن به زمان نیاز داره ... ولی در کل موضوع جذابی بود ... قلمتان مستدام
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
با تشکر از نطر و وقتتون
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنون از نظر و وقتتون
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
خب اون دختر آگاهی کامل نداشت اما در آخر دفتر خاطرات پدر در دوران دفاع مقدس بود که خوند و خیلی چیزا فهمید خیلی چیزا که شاید خیلی از ماها ندونیم
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
میبخشی ... اینجا غیر شخصیت مادر و الهام و پدر ..شخصیت دیگه ای هم داره داستان ؟
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنون از نظرتون نه شخصیت های اصلی این داستان فقط در پدربزرگ البته و مادر و دختر خلاصه میشه
E_aminigy
E_aminigy
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام به تمامی دوستان عزیز ممنون از همه به خاطر نظرات و کمک هایی که با تعاریف یا انتقاد های خود کردید همشون برای من ارزشمندن این اولین داستان من بود و چون میخواستم فقط 100کلمه و کوتاه باشه نمیشد خیلی طولانی بنویسم ممنون از همه بابت وقتی که گذاشتید و خوندید
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/٢٨
٠
٠
مطلبورسوند در کل . مضمون قشنگی داشت
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨