دلدادگی...
#این_یک_داستان_عاشقانه_نیست!

دلدادگی...

نویسنده : Mahdiyar_m.toosi

راستش کلافه شدم از دیدن آدمای مختلفی که خسته و آشفته با لباس‌هایی خاکی وسط یک جاده ایستادن و گاهی راه بازگشت ندارن !

 

دیگه تنهام نذار !

- من میام خواستگاری، حق دارم که بیام، تو هم نمیتونی مانعم بشی .

- کی این حق رو بهت داده؟

امیر تقریبا فریاد زد :

- چرا نباید شانسم رو امتحان کنم؟

- آروم‌تر، همه دارن نگاهمون میکنن .

امیر شیشه ماشین رو پایین کشید و سر راننده ماشین کناری فریاد زد: چیه؟ تا حالا یک عاشق بدبخت... و چراغ سبز شد و الهه پاشو تا ته روی گاز فشار داد تا جمله امیر ناقص بمونه و با صدایی بلندتر امیر داد زد :

- چون دوست دارم.  نمیخوام خودت رو کوچیک کنی. من همیشه دوست داشتم ولی نه به عنوان یک شوهر. می‌فهمی من از تو بزرگترم؟

- فقط یک ماه. یعنی این عدد لعنتی تو شناسنامه اینقدر مهمه؟

- آره مهمه. تو هنوزم یکی از بهترین دوستای منی ولی برای ازدواج جواب من همونه که شنیدی!

- آخه چرا؟

- اگه میخوای بیای خواستگاری و رسما جواب منفی بشنوی و خودت رو کوچیک کنی، بفرما راه باز  ...

- نگه دار من پیاده میشم .

- اما هنوز تا خونتون خیلی . . .

- گفتم نگه‌دار، می‌خوام قدم بزنم .

امیر با چشمای گریون از 206 نوک مدادی الهه پیاده شد و محکم در رو بست .

الهه پنجره رو پایین داد و گفت: اینو جا گذاشتی و جعبه مکعبی کوچیک انگشتر رو به امیر پس داد، امیر جعبه رو چنگ زد. الهه با سرعت رفت، بغضش ترکید، تصویر تاری از امیر تو آینه دید، ضبطش رو بلند کرد . . . «اشکام جاریه بی اختیار . . . دیگه تنهام نذار . . . » تا دیگه امیر تو آینه دیده نشد .

امیر به آهنگی که همیشه تو ماشین الهه گوش می‌دادن فکر می‌کرد ، قرار بود هیچوقت تنهاش نذاره، اون آهنگ رو با خودش زمزمه میکرد «روزها میگذره بی اعتبار  . . .» راه می‌رفت و فکر می‌کرد، به اولین ترمی که با الهه آشنا شد، به همه کلاس‌هایی که با هم گذروندن و خاطره‌هایی که داشتن، به بقیه دانشجوها که اونا رو خوشبخت‌ترین نامزدهای دانشگاه می‌دونستن و الان که جعبه مکعبی کوچک حلقه در دستش سنگینی می‌کرد، بعد از این همه مدت شک داره که واقعا الهه لیاقت اون همه عشق و محبت رو داشت؟  این شک لعنتی !

 

فالوئر سینه چاک !

اینجوری فایده نداره، تا دیالوگ‌ها رو حفظ نباشین نمیشه حرکت کار کرد، خسته نباشید .

مسعود با حالت اعتراض گونه‌ای به پوریا گفت: واقعا که خیلی... چهار تا دیالوگ نمی‌تونی حفظ کنی؟ و به سمت کارگردان دوید: آقای درایتی یک لحظه صبر کنید، اینطوری برای اجراها آماده می‌شیم؟ درایتی همین طور که داشت سالن تئاتر مدرسه رو ترک می‌کرد گفت: نمیدونم، امیدوارم. مسعود به طرف پوریا برگشت: تو چت شده امشب؟ این دیالوگ‌ها رو که حفظ بودی !

پوریا که انگار توی فکر بود گفت: امروز صبح حامد بهداد رو دیدم .

- دروغ میگی! کجا؟

- توی قبرستون .

- بی ادب .

- جدی... دوباره برای مراسم یکی از فامیلاش اومده بود مشهد، امروز صبح فهمیدم فامیل خیلی  خیلی دور ما هم هست .

- جان ما؟ پس بگو چرا فالوئر سینه چاکشی! خون، خون رو میکشه، خوب الان باید خوشحال باشی دیگه !

- بره به جهنم .

- خیلی بی‌ادب شدی‌ها !

- رفتم جلو بهش سلام کردم و گفتم تئاتر کار می‌کنم، بهش گفتم عاشق بازی‌هاشم.

- خوب چی گفت؟

- به زور جواب سلامم رو داد، وقتی گفت موفق باشی یک لبخند مسخره‌ای زد که یعنی من روزی هزار تا جوجه بازیگر مثل تو می‌بینم.

- مگه غیر از اینه؟

- هنرمند باید متواضع باشه. نذاشت یک سلفی بگیرم، یک امضا نداد، بعد من احمق ادمین خفن‌ترین فن پیجشم .

- تو هم توی بد شرایطی مزاحمش شدی .

پوریا بغض کرده بود : ولی من تو همه شرایط دوستش داشتم، حتی خل بازی‌های مراسم فجر، میدونی گاهی شک می‌کنم طرفدار آدم درستی بودم! و یک قطره اشک ریخت .

- تو واقعا داری به خاطر یک بازیگر گریه میکنی ؟   

این شک لعنتی .

 

به نفع خودشه !

- عزیزم خودتم میدونی این تصمیم به نفع مامان هم هست .

- آره، ولی... یک وقت یادمون نره آخر هفته‌ها بیاریمش خونه خودمون؟!

- نه من خودم یادآوری می‌کنم، به خدا برای منم سخته، دیدی که توی این مدتم مثل مادر خودم ازشون مراقبت کردم، ولی آلزایمر...  واقعا سخته خودشون اذیت میشن .

پیرزن با چادر مشکی روی تخت ِتوی اتاق نشسته بود و زل زده بود به چمدونی که عروسش براش بسته بود. همه حرف‌هاشون رو گوش میداد. اون شاید آدرس خونشون و اسم پسر و عروس و نوه‌هاش رو یادش نمیومد ولی می‌دونست که قراره ببرنش خانه سالمندان. پسر خودش میخواد ببرش. شاید اسمش رو یادش نیاد ولی میدونه براش خیلی زحمت کشیده، خیلی بهش محبت کرده، منتی سر پسر نیست. این عشقه مادریه ولی مادر شک داره که پسرش بتونه آخر هفته‌ها بیاد پیشش، شک داره که پسرش بتونه بخشی از محبتش رو بهش برگردونه. این شک لعنتی .

 

آنچه در ذهن مشوش نویسنده این حکایت‌ها میگذرد .

گاهی خودتو وسط جاده‌ای می‌بینی که به جایی نمیره ، مقصدی نداره. گاهی شک می‌کنی که جاده رو درست اومده باشی. این شک لعنتی . تو خیلی توی این جاده رفتی و برگشتن برات سخته. اگه این جاده یک جاده کوهستانی باشه، از اونایی که سخته ولی قشنگه، حتی اگه بازم به مقصد نرسی، به خاطر همین که راه افتادی از مناظر لذت میبری. اگه یک جاده کویری باشه و وسط راه بفهمی که مقصدی در کار نیست . باید برگردی و برگشتن به اندازه رفتن، حتی بیشتر برات سخت و عذاب آوره. محبت کردن ما آدم‌ها هم حکایت راه افتادن تو همین جاده هاست . بعضی از عشق و محبت‌ها کوهستانیه و حتی اگه طرف مقابل محبتت رو بهت برنگردونه و به مقصد نرسی، از محبت کردنت لذت بردی و گاهی تو جاده‌های کویری تو فقط برگشت محبتت رو میخوای که احتمالا بهت بر نمیگرده .

کاش یک جاده‌ای باشه که بدونی به مقصد می‌رسی، بدونی این جاده جنگلی و قشنگه، بدونی که هرچی محبت کنی بهت بر می‌گرده، بدونی که یک مقصد خوب داره(1). یک جاده‌ای که تو هرچقدر براش وقت بذاری بدونی که اون بیشتر از تو برای این رابطه وقت میذاره و مطمئن باشی که اون میدونه الان حالت چطوره و هیچ وقت تو رو از یاد نبره(2). اینجوری با خیال راحت فقط توی اون جاده قدم میذاری و بقیه علاقه مندی‌هات رو تو این مسیر قرار میدی، چون یک نفر هست که کافیه. اون مثل یک پدر دلسوزه، از یک برادر تنی به تو نزدیک‌تره و از مادر مهربان تره(3) . راستی نیمه شعبان و تولدش نزدیکه .

=============

پی نوشت ها

1. امام رضا علیه السلام : اي فرزند شبيب! اگر خوشحال مي‌شوي که با ما در درجات والاي بهشت باشي در اندوه ما اندوهگين و در شادي ما شاد باش و بر تو باد به ولايت ما. پس، اگر کسي سنگي را دوست بدارد خداوند او را با آن سنگ در قيامت محشور مي‌کند.

2. امام زمان در نامه‌ای به شیخ مفید مینویسند : ما در مراعات حال شما کوتاهی نمی‌کنیم و یادتان را از خاطر نمی بریم.

3. امام رضا علیه السلام : امام دوست سازگار و پدر دلسوز و برادر تني و مادر مهربان نسبت به فرزند كوچك خويش است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٣/٠٢
٠
٠
متن خوبی بود. خصوصا اینکه با احادیث پایان داده بودید.
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٣/٠٣
٠
٠
ممنون که مطالعه کردید
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٠٧
٠
٠
هم حس خودت در مورد جاده زیبا بود و هم جمع بندی مطالبت ... پی نوشت ت هم که اب پاکی رو میریزه روی دست ادم
Mahdiyar_m.toosi
Mahdiyar_m.toosi
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون از لطف شما.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠