چشمی که دستگاه چاپ لیبل است
دلنوشت

چشمی که دستگاه چاپ لیبل است

نویسنده : الهام حبشی

از خانه که بیرون می‌روم و در پیاده روهایی که بی‌وقفه عابر می‌زایند، گام برمی دارم، چشم‌هایم دیگر چشم نیست. توی خیابان چشم‌های من دستگاه چاپ لیبل می‌شود، چشم‌هایم لیبل صورت تو را اتوماتیک وار، تهی از ذره‌ای اختیار چاپ می‌کند و روی سی‌دی صورت عابرین می‌چسباند. دستگاه چاپ چشم‌های من حافظه‌اش قدیمی است، استاتیک است، یک جور جنس بنجل قدیمی است، از همان قدیمی‌هایی که سنتی بودند اما اصالت‌شان زبان زد بود.

یک بار که نمی‌دانم کی و کجا تصویرت وارد این مموری مفلوک ذهن من شد و تا ابد هر چه جوهر در این مخیله‌ام ریختم باز تو چاپ شدی. چاپ شدی و از چشم‌های من روی صورت این و آن ریختی .

گاهی با خودم فکر می‌کنم تو تا چه اندازه سخاوتمندی، آنقدر سخاوتمند که حاضر می‌شوی درون ذهن من رایگان چهره‌ات را با مردمی که نمی‌شناسی‌شان و حتی یک بار هم ندیدی‌شان شریک بشوی.

حتما همه آدم‌هایی که در نگاه من چهره تو را بدست می‌آورند، آدم‌هایی بس بلند اقبال هستند، آدم‌هایی که می‌توانند حتی برای لحظه‌ای کوتاه مثل تو زیباتر از محدوده توصیف باشند. خوشا به حال همه آن‌هایی که ثانیه‌ای داشتن چهره تو را در نگاه من تجربه کرده‌اند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
سلام؛ ارتباط برقرار کردن با این مطالب کمی برام مشکله خانم حبشی، اما خب اسمش روشه دیگه، دلیه! ممنونم و موفق باشید!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
اگر چیز مبهمی هست بگین توضیح بدم :) تشکر که وقت گذاشتین :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
خواهش می کنم؛ نه بانو، همه چیز واضحه، مشکل از جانب بنده س:)
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
کلا همیشه با جمله های پایانی مطالب تون خیلی حال میکنم :) این بار هم همینطور. با خوندن متن تون یاد این افتادم:(( بعضیا انقد خوب هستن که میتونن تا ابد، قالب ذهن مون رو برای خودشون تسخیر کنن و یه جورایی بشن خودِ قالبِ ذهنِ ما برای ادراک و حس کردن ما سِوا .))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
شما خیلی لطف دارین :) راستش بعضی آدم ها خوب هم نیستن اما به قول این متن باز هم قالب ناخودآگاه آدمیزاد میشن :) ... کاش قالب ذهن همه ی ما اون آدم خوبا باشن :)
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
بله :) امیدوارم...
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٢/٢٦
١
٠
خوشبحالشون:))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
:)) مرسی که خوندین .
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
حس خوبی داشت متن که منتقل شد:) موفق باشید :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
تشکر که خوندین :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
خیلی دید جالبی بود، واقعا لذت بردم، ممنون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
ممنون که خوندین :)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
واسه آدم عاشق این اتفاق طبیعیه فکر کن عاشق خدا بشی اونوقت هرجا رو نگاه میکنی خدا رو میبینی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٧
١
٠
حق با شماست، ای کاش خدا نعمت عشق رو به ما آدم ها بده :) و از اون بهتر عشق خودش... ممنون که خوندین :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

آیا تو هم مرا...؟

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات