شکلات سبز - قسمت آخر
داستان کوتاه

شکلات سبز - قسمت آخر

نویسنده : سناتور :[]

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید

 

دختری را دیدم که چهره‌ای بی‌حس و سرد داشت. چهره‌ای مانند آیینه صاف و بدون مو. روسری زرد رنگ گل گلی را بر سرش انداخته بود. سری که مو نداشت. اصلا حال خوشی در نگاهش دیده نمی‌شد. دست در دست مادرش که لباس‌های کهنه‌ای داشت٬ از داروخانه خارج شدن. به همراه یک کپسول و کلی دارو. مادر هم اصلا راضی به نظر نمی‌رسید. چشمانش گود افتاده بود.

با توجه به کم رنگ شدن چشمانم، احتمالا این دختر آخرین انتخاب من برای دیدن رویایش بود. نور همه جا را فرا گرفت و دریچه باز شد‌. تصویری دیدم که غیر قابل تصور و باور به نظر می‌رسید. بطور کل جا خوردم از دیدن چنین رویایی. یک قبر کوچک در گوشه‌ای از قبرستان٬ آرزوی دختر بچه بود. بله٬ او مرگ را آرزو داشت در دنیای پر از امید و نشاط کودکی. من دلیلش را نمی‌دانم٬ ولی شاید دوست ندارد بیش از این پدر و مادرش بخاطر بیماری او٬ زیر بار قرض و بدهی بروند. شاید دوست ندارد، پدرش شرمنده نگاهش شود. شاید تحمل گریه‌های شبانه مادرش را نداشته باشد. شاید...

دیگر تحمل دیدن رویای هیچ‌کسی را نداشتم. رویاهایی که فاصله تفاوت‌های‌شان با رویاهای من٬ با هیچ واحد و مقیاسی قابل اندازه‌گیری نبود. عینک آفتابی‌ام را به روی چشم‌هایم گذاشتم و به سمت خانه حرکت کردم.

در راه بازگشت سرم را به روی کفش‌هایم دوخته بودم٬ شاید باورتان نشود٬ ولی همین کفش‌ها٬ روزی جزو آرزوهای من بودند. فکر و ذهنم درگیر آرزوهای پوچی بود که در لیست انتظار٬ خاک می‌خوردند و به شدت من را آزار میدادند.

شب بود وقتی که به خانه رسیدم. حواسم پرت خودم شده بود. پرت اهداف و آرزوهای پوچم. رفتم به اتاقم و سرم را روی بالش نگذاشته٬ خوابم برد. خودم را دوباره در یک حباب بزرگ دیدم، مکانی که بر دیواره‌هایش عکس‌های آرزوهایم چسبانده شده بود.

تصاویری که جز طمع و حرص‌های دنیوی، هیچ مشخصه‌ای نداشتند. هیج بویی از معنویت و انسانیت نبرده بودند. برای خودم و اهدافم٬ متأسف شدم. به راستی برای چه زندگی میکنم؟! برای پول؟! ماشین؟! خانه؟! و یا...

درحال تماشای تصاویر بودم که ناگهان٬ حباب منفجر شد. بعد از چند لحظه، اتاقی بزرگ، با ستون‌های بلند و قطور، در برابرم ظاهر شد. اتاقی که دیوارهایش، پر از قاب عکس‌های خالی بود. دیوارهایی که انتظار آرزوها و اهداف مهم‌تر و عقلانی‌تری را می‌کشیدند.

طولی نکشید که از خواب بیدار شدم. حالم خیلی خوب شده بود. قابل قیاس با صبح روز قبل نبود. انگار سبک شده بودم٬ وزنه‌های آرزوهای سنگین و پوچ از من جدا شده بودند.

جلوی آیینه رفتم و خودم را دیدم. چشمانم به حالت و رنگ قبل بازگشته بودند. پوسته شکلاتی که از پیرمرد گرفته بودم را نگاه کردم. باورم نمیشد ٬ولی یک نوشته بر روی آن٬ ظاهر شده بود.

نوشته ای با این مضمون: «زمان تغییر فرا رسیده٬رویاهایت را  بر مدارمنطق و عقل٬با چاشنی احساس و انسانیت بساز و اضافه کن به دیوار زندگی ات.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
جا داره اصلاح کنم :) جزء درسته«شایدم جز»،نه جزو
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
جالب بود ، به نظرم شاید بهتر باشه یکم از حجم کلماتش کم کنی :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنون ک خوندید :) حجم از این کمتر؟
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
آخی طفلک دختر کوچولو :( خب خداروشکر شخصیت داستان عاقبت بخیر شد :دی ممنون از داستانتون :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
شبیه سریال ماه رمضانی خاصی ک نبود؟؟ خیلی ممنون بابت همراهیتون :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
نه خداروشکر خودش میتونه یه سریال ماه رمضونی منحصر به فرد بشه :دی :))))
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
اساسأ نابود کردید دیگه :))
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
چقدرخوبه که ادم از یە جایی به بعد متوجه اشتباهاتش بشه و راهشو عوض کنه :) خسته نباشید
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
خیلی خوبه،کاش به این حد برسیم. تشکر بابت حضورتون :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام؛ باید دوباره از اول بخونم محمد. می رسم خدمتت انشالا!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
سلام.منتظرم :)
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
من داستانا رو دنبال نمیکنم کلا تو جیم، ولی چون به کامنت و ستاره و این چیزا علاقه دارین این کامنت تقدیم به شما. :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٨
٠
٠
:| دست شوما درد نکنه!ولی اینکارتون از صدتا توهین بد تر بود!هرچند نیتتون خوب بود! ولی ای کاش نمیذاشتید این کامنتو! ممنون در هرصورت
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٢٨
١
٠
توهین چیه؟ فقط خواستم متوجه بشین راستش این کامنت و ستاره مهم نیست میشد بیام بنویسم به به چه داستان قشنگی اما راستشو نوشتم. مهم نیست واقعا کامنت و ستاره و بازدید، مهم اینه شما ی چیزی نوشتین و ی عده ای خوندن و دوس داشتن. ببخشید اگه فک کردین توهینه. :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٨
١
٠
قشنگ تموم شد :) موفق باشین .
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٨
١
٠
ممنون ک خوندید :)
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام محمد : «از داروخانه خارج شدن.» شدند درسته. // توی این قسمت هم مقداری همو قضیه ی نصیحت مستقیم رو احساس کردم اگرچه احتمال میدم نسبت به قسمت قبل کمتر بود. دقیق یادم نمیاد قسمت قبل رو و خودت میدونی تنبلم نمیخونم اون قسمت رو دوباره! خخخ.// اصلا بزار برم بخونم قسمت قبل رو بازم میام.
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ببین محمد جان؛ توی قسمت قبل توی توصیف حالات افراد به نظرم خوب عمل کرده بودی. ولی این قسمت توصیفات به شدت کاهش پیدا کرده بود. به نظرم توی این قسمت توصیفات خوب جای خودش رو داده بود به نصیحت مستقیم. من هم مثل بقیه ی دوستان میگم که جالب تموم شد. یه جورایی خوب از پسش بر اومدی. چیزی که مهم هست و تو باید بهش توجه کنی میدونی چیه؟ اینه که قلمت داره روون تر میشه. نسبت به متون و یادداشت های قبلی، از کلمات آسون تر و راحت تری استفاده کردی. ایده هایی هم که تازگی ها بهشون میپردازی، دارن میرن به سمت ایده های بکر و جالب. به نظرم روند پیشرفتت خیلی خیلی مشهوده. ان شاءالله که همین روند پیشرفت ادامه داشته باشه. موفق باشی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
دمت گرم ک میخونی و نقد میکنی :) ان شاءالله اصلاح میکنم این نقص توصیف و نصیحت رو :) هرچند ک نصیحت مستقیم رو باهات موافق نبودم تا حدودی :) دمت گرم بازم :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٣/٠٨
٠
٠
عالی بود واقعا داستان پر محتوایی بود و ب خاطر حجم کمش ادمو خسته نمیکرد ممنون . موفق باشید
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٠٩
٠
٠
سلامت باشید.ممنون ک خوندید : ]
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات