رها... / داستانک
داستان کوتاه

رها... / داستانک

نویسنده : h_khamooshi

+ دیشب هم که خونه نرفتی

- پیش امین بودم

+ چندتا بی‌کار که یه باند تشکیل بدن و آزادی داشته باشن، کم‌کم دورهمی‌هاشون با چیز میز می‌چسبه. حالا این وسط، تو هیزم‌تر معرکه هم که باشی، یک روزی دود این آتش سوزی چشم تو رو هم می‌سوزونه و تا چشم باز کنی می‌بینی رفیقت همون چیز میزا شده.

- دایی جان کشوندیم این‌جا تا حرفای دیگران رو تحویلم بدی 

+ نه . مریم حرفایی می‌زد.

- آره. با یه دختر آشنا شدم. دوسش دارم. چند روز پیش اومدم خودم بگم مغازه شلوغ بود.

+ خب می‌دونی اون دختر کس و کارش کیه؟

- آره. رها کاشف

+ دختر محمد آقا کاشف

- شما از کجا می‌شناسی؟

+ کاشف، کاشف... نه که این شهر، تا دو شهر بالاتر و پایین‌تر بری بگی کاشف، صدتا چاکر و نوکر دست به سینه به صف می‌شن. این وسط فقط تو خودتو زدی به کوچه علی چپ و نمی‌دونی کاشف کیه. پسر این آدم کله گنده‌تر از تو رو که برو و بیایی دارن یک شبه، فقط با یه تلفن می‌تونه کله پا کنه.

- پس حتما اونقدر داره که ملاک انتخاب دامادش پول نباشه.

+ چه خوش خیال، داماد خاندان کاشف. هزار هزار خواستگار میلیاردی صف کشیدن برای دختر کاشف که امثال تو نباید حتی به خودشون اجازه بدن که این فکر به ذهنشون خطور کنه.

-  برعکس، افرادی که دیده نمی‌شن حرفای زیادی برای گفتن دارن. کافیه آمار قبول شدگان هر سال بهترین دانشگاه‌های ایران رو ببینین. به کسایی برمی‌خورین که شاید هزینه رفت و آمد از شهرستان به شهر دور براشون سنگین باشه ولی همینا اگه روز کنکور با خودشون فکر می‌کردن که تحصیل برای از ما بهترونه، هیچ وقت سر کلاسی که به قول شما اغنیا حضور داشتن جاشون نبود.

+ درس و مشق بستگی به تلاش خودت داره، که به قله برسی یا همون پایه‌های کوه کم بیاری و بزنی زیرش. این چه ربطی به شاخ به شاخ شدن با پول داره. پوله که برنده می‌شه، فهمیدی؟ تو توانایی رقابت با اونو نداری، چون چیزی نداری. این پنبه رو از گوشت در بیار. ببین بچه جان، مردایی امثال من و تو که نون در حد بخور و نمیر دارن و افتادن زیر خط فقر، باید صبح تا شب جوری جون بکنن تا شب که به خونه رسیدن راه به راه بیفتن و بخوابن. نه تنها جسم که فکرشون هم باید خسته شه و بخوابه، تا به این بیخودی‌ها فکر نکنه. پسر دختر شاه پریون لقمه دهن من و تو نیست. بفهم.

- اگه توی این موارد بنا به نفهمی باشه، من نفهم‌ترین فرد روی زمینم. آدم عاشق فهم و منطق سرش نمی‌شه، معادلاتش بهم می‌ریزه. اگه هم بنا به داشتن باشه،خیلی چیزها دارم. دایی جان که اون میلیاردی‌ها ندارن. من دختر کاشفو دوست دارم. دختر کاشف هم گفته منو دوست داره.

...

من هم چه خوش خیال. نشستم این جا توی ذهنم کارایی که هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد رو مرور می‌کنم. آخه تو دیشب خونه نبودی، جرات داری تا دو قدمی مغازه دایی خان بری؟ چه برسه به این‌که قهرمان بازی دربیاری توی فیلمی که ساخته‌ی ذهنته و جلو دایی خان سینه سپر کنی و حرف از دختر کاشف بزنی؟! گوش‌ِت رو بیخ تا بیخ می‌بره میذاره کف دستت.

آاای رها رها... خدا بگم چیکارت کنه. همه این خیالبافیا تقصیر امیدواری‌های کاذب تو به منه، من و چه به این حرفا...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
سلام؛ خیال پردازی یک عاشق زیر خط فقر، سوژه تازه ای نیست، اما دیالوگ محور بودن این داستان، با وجود دیالوگ هایی که از نظر من اضافه نداشت، نقطه قوت داستان بود. قلمتون به کار باشه همیشه! :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
سلام خیلی ممنووون ... مرسی ک خوندین و تشکررر از نقد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠