نیمکت تنهایی / قسمت اول
داستان کوتاه

نیمکت تنهایی / قسمت اول

نویسنده : الهام خانم

تازه  پلک چشمانم سنگین شده بود و داشت خوابم می‌برد، که با صدای تلفن از جا پریدم. چشمانم را به زور باز کردم تا شماره را بخوانم؛ شماره ناآشنا بود؛ با بی‌میلی جواب دادم، صدایی از پشت تلفن گفت: الو الهام خودتی دختر؟! خواب بودی؟ هنوز که تنبلی، پاشو ببینم. شناختیم؟

گیج شده بودم! حافظه‌ام یاری نمی‌کرد. گفتم: ببخشید ...

نگذاشت حرفم تمام شود، گفت: دختر تو چقد گیجی، منم زهرا، نشناختی؟

سه متری به هوا پریدم وگفتم: زهرا تویی؟

گفت: پس میخواستی کی باشه دختر؟

هنوز هم همان صدای زیبا و آمیخته با شیطنت همیشگی را داشت. جریان افکارم مرا به پارسال برد، به اوایل دوستی‌مان، آن وقت‌ها هنوز با هم صمیمی نشده بودیم .چهره جذاب و مهربانی داشت اما معمولا با کسی حرف نمی‌زد. اگر هم کسی می‌خواست به بهانه‌ای سر صحبت را باز کند، جواب‌های کوتاه و سردش جلوی هر دوستی با او را می‌گرفت. رفتار او باعث شده بود همه بچه‌ها احساس تنفری عمیق به او داشته باشند. بچه‌ها می‌گفتند بعد از دوستی‌اش با سارا دیگر با کسی دوست نشده. سارا که ازدواج کرد زهرا هم تنها شد .

سعی کردم با ترفندی به او نزدیک شوم شاید دم به تله دهد و بتوانم با او دوست شوم. روی نیمکت سبز کنار حیاط مدرسه نشسته بود، کمی از موهای طلایی‌اش از مقنعه‌اش بیرون زده بود و زیر نور خورشید می‌درخشید . کنارش نشستم لبخندی زدم وگفتم: چرا تنها نشستی؟

جوابم را نداد. سردی نگاهش لحظه‌ای برای ادامه صحبت دچار تردیدم کرد اما در نگاهش چیزی بود که هیچ وقت ندیده بودم. رفتارش اما با نگاهش یکی نبود؛ نگاهش چیزی را می‌خواست بگوید که درست برعکس رفتارش بود .به صحبتم ادامه دادم و گفتم: من تازه به این مدرسه اومدم. مدرسه خوبیه؟

جواب نشنیدم. گفتم: شما از من یه سال بزرگترید مگه نه؟ فقط گفت: بله. گفتم: آوازه دوستیت با سارا همه شهر رو پر کرده حتما خیلی با هم خوب بودید؟

انگار نفت روی آتش ریخته باشم. صورتش سرخ شد و اشک در چشمانش حلقه زد و بدون این‌که چیزی بگوید از کنارم بلند شد و رفت .

ناراحت از این‌که نتوانسته بودم با او بیشتر حرف بزنم از روی نیمکت بلند شدم و به طرف آبخوری رفتم. حتما خیلی دلش برای سارا تنگ شده بود. نباید او را به یاد دوست قدیمی‌اش می‌انداختم. در این افکار بودم که حرف‌های نرگس رشته افکار را پاره کرد. دستش را به شانه‌ام زد وگفت: چیه تو رو هم ناراحت کرد؟ ولش کن دختره از خود راضی مغرور انگار خانم شاهزاده‌اند وما نوکراش

ادامه دارد ....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
هوووووم.....داستان جالبی به نظر میرسه.....منتظر بقیه ش هستم حتما.....فقط اون جای «پلک های چشمانم»، به نظرم چشمانمش اضافه س و ایجاد حشو کرده:)))))دستت مرسی:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون :) چقد خوشحالم میکنی با دنبال کردن داستانم :) اونا واسه توضیح جزئیات نوشتم که تصویر سازی بشه
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
چون سارا عروس شده انقد ناراحت بود؟؟
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
نمیدونم بقیشا بخون خخخخ
یاسون هستم :)
یاسون هستم :)
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
خخخخ یه لحظه مثل این معلمایی جواب دادید که در جواب سوال بچه ها در سر جلسه ی امتحان، میگن: من چیزی بلد نیستم! خخخخ
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
آره خخخخ انقد کیف داره بلد باشیا جواب ندی
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
قضاوت نمی کنیم تا قسمت دوم
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون که میخونید داستانما امیدوارم قسمت دوم باب میلدون باشه
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون که میخونید داستانما امیدوارم قسمت دوم باب میلدون باشه
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
حتما
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
یهویی قضییه سارا رو گفتی ...توی مقدمه چینی عجله کردی ..اما خب این زنگ زدن بعد مدتها خواننده رو منتظر نگه میداره ...حتمن فکرای خوبی برا هیجان داستان داری
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
مطمئنی قضیه سارا لو رفت ؟؟ اصن از کجا معلوم سارا قضیه داشته باشه ؟؟ ممنون که خوندید امیدوارم به اندازه کافی هیجان داشته باشه
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
خوبه الهام، داستانت به نظر هیجان انگیز میاد :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
١
٠
مررسی کلیک رنجه کردی :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
خب قضییه داشتن .بخاطر عکس العمل زهرا بعد بردن اسم سارا .......نوشته توی ذهن نویسنده چند دست میچرخه ..یهو میبینی قهرمان داستان ش رو از کوه پرت میکنه ...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
یاد خودم افتادم :))
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
من فقط سوال پرسیدم قطعا حرف شما درست یادم جناب میرزا گفتن موقع داستان نویسی اگه اسم یه تفنگا آوردی باید یه جایی از داستان اون تفنگ شلیک کنه قطعا سارا یه جایی از داستان نقش داره
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
استارت جون داری زدید، موفق باشید :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون خوشحال میشم دو قسمت بعدیشم بخونید
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
جالبه. به نظر داستان جالبی میاد. جذاب نوشتید. توصیفات(جمع توصف) خوب بودن. امیدوارم داستان همین روند رو طی کنه. // یک مورد هست که شک دارم. ولی میگم اگر صاحب نظری در این مورد میتونه من و خانم نفری رو راهنمایی کنه بکنه : توی خط اول دو تا نقطه ویرگول پشت هم استفاده شده. ببینید. من توی اکثر داستان هایی که خوندم، موقع توصیف یک حالت، بین جملات نقطه ویرگول نمیزارن. یعنی وقتی یک جمله کامل هست و میخواد با جمله ی بعدی فاصله داشته باشه باید از نقطه استفاده کرد و نه نقطه ویرگول. «چشمانم را به زور باز کردم تا شماره را بخوانم» این جمله یک جمله ی کامل هست و بعدش نباید نقطه ویرگول بیاد. جمله ی بعدش هم. در ضمن نیاز به مکث زیادی هم هست بین این دو جمله که به نظرم باید نقطه گذاشته بشه. البته اگر نکته ی قابل ذکری هست و یا من اشتباه میکنم خوشحال میشم اگه کسی میدونه به من هم بگه.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
بله شما درست میگید چون من تو علائم نگارشی ناشیم خخخخ ممنون که خوندید نظرادون تو نوشتن داستان خیلی کمکم میکنه
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٠٥
٠
٠
یکی از موارد استفاده نقطه ویرگول وقتیه که یه جمله می نویسیم و جمله ی بعدش یه توضیح یا تکمل جمله ی قبله..در حالیکه جمله ی اول هم خودش ار=ز لحاظ معنایی کامله..اینجا جمله شماره نآشنا بود رو میشه گفت یه جورایی توضیح یا تمیل جمله قبلش هست..پس نقطه ویرگول درسته..امام بعد از اون دیگه نقطه ویرگول نمیخواد؛ یعنی دومی باید نقطه باشه..من در این حد میدونم
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
شروع خوبی داشت :) ایول
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنووون امیدوارم دو قسمت بعدیشم نظردونا جلب کنه
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
در مورد ساختار و محتوای داستان الهام خانم فعلا نظری نمیشه داد تا موقعی که به اتمام برسه. در مورد ویرایش متن، چند نکته خدمتدون میگم. اولاً کامنت حسین آقا، یک موردی هست که من می خواستم خدمتدون بگم و ایشون زحمتش رو کشیدند. «نقطه ویرگول» کاربرد زیادی نداره مگر موراد خاص، پیشنهاد می کنم مروری داشته باشید در مورد این علامت نگارش، یا در نت و یا در کتاب های درسی خودتون. جمله که تمام و کمال باشه، نقطه گذاری کفایت می کنه./ در موارد دیالوگ نویسی، دیالوگ ها رو بعد از علامت نقل قول، درون گیومه قرار میدن، مثلاً: به صحبتم ادامه دادم و گفتم: «من تازه به این مدرسه اومدم. مدرسه خوبیه؟» و در غیر این صورت از "_" استفاده می کنند. تا بعد همشهری...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
علامت های نگارشی رو حتماً به کلمۀ اول بچسبونین و بعد فاصله رو بزنید.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
ممنون که راهنمایی میکنید با نظرادتون
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
سلام جناب میرزا :) باید یه طوری این شناخت علائم نگاریشما تقویت کنم انشالله بعد امتحانا :)اون گیومه که گفتیدا من یکم کیبورد کامپیوترم مشکل پیدا کرده نداردش سری قبل ادمین زحمت کشیدند گذاشتند واسه دیالوگا گفتم شاید این سری هم بذارند
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
علیکم السلام؛ بله، انشالا بعد کنکور، مروری حتما روی علامت های نگارشی داشته باشید، چون مؤثرند در کار نویسنده :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
چشم :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
سلام جناب میرزا :) باید یه طوری این شناخت علائم نگاریشما تقویت کنم انشالله بعد امتحانا :)اون گیومه که گفتیدا من یکم کیبورد کامپیوترم مشکل پیدا کرده نداردش سری قبل ادمین زحمت کشیدند گذاشتند واسه دیالوگا گفتم شاید این سری هم بذارند
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
منتظر قسمت های بعدی هستیم :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
ممنون عزیزم که خوندی :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
سلام. داستان معلوم میشه داستان با محتوایه ولی یک نکته کوچیک اون جا که میگه جریان افکارم مرابه اوایل دوستیمان برداگر حذف بشه ودنبالش از ان وقتها شروع بشه فکر می کنم تعلیق از همین جا شروع میشه و اگر از سارا اسم نمیبردید بهتر بود.سوای اینکه ما دنبال اتفاقی هستیم که برای سارا افتاده دنبال اینم بودیم که شما از چه کسی دارید حرف میزنید.موفق باشید سپاس گزارم.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
سلام :) خیلی ممنون که با دقت داستانا خوندید ونکات ریز داستانا بهم یادآوری میکنید مطمئن باشید دفعه های بعدی از راهنماییهادون استفاده میکنم . ممنون
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
ببینیم چی میشه :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
انشالله باب میلدون میشه بقیه قسمتاش ممنون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
واقعا در این حد کم حرف که جواب آدم رو هم نمی داده ؟
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
آره حوصله نداشته :))))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥