پلیور خاکستری
#از_قبر_برگشته

پلیور خاکستری

نویسنده : saleheh_3274

روزی تمام قانون‌های دنیا را بهم می‌ریزم. کفن پوسیده‌ام را از روی چشم‌هایم کنار می‌زنم و از توی قبرم بلند می‌شوم و می‌آیم سمت حیاط پشتی خانه‌تان. هوا سرد است که سرد است! استخوان پای چپم توی قبر جا مانده است که جامانده است! اصلا به جهنم که دیگر موهای قهوه‌ای خوش حوالتم روی سرم نیستند! من این حرف‌ها را نمی‌فهمم... می‌آیم سمت خانه‌تان ...

پدرت در خانه نشسته است که نشسته است. خواهر کوچک و فضولت پشت در فال گوش ایستاده است که ایستاده است. من دیگر خاک از سرم گذشته .می‌آیم پشت پنجره اتاقت .به جهنم که وقتی از روی نرده‌ها می‌پرم پای راستم میان نرده‌ها می‌ماند!

از میان باغچه گِلی و بی‌گُل پشت خانه‌تان خودم را می‌کشانم دم پنجره اتاقت. با انگشت‌های استخوانی‌ام به پنجره‌ات می‌کوبم، با همان رمز همیشگی و تو پنجره را خیلی زود باز می‌کنی و به رویم نگران لبخند می‌زنی و زمزمه می‌کنی خیلی سرد است هوا! 

و من چقدر دلم برای لبخندهایت تنگ شده.  می‌شناسمت. میدانم دستم را می‌گیری و حتی با دیدن بدن نصف و نیمه‌ای و اسکلتی‌ام جا نمی‌خوری، بغلم می‌کنی و روی تخت می‌نشانیم. می‌نشینی روی صندلی و با حوصله آخرین ردیف از پلیور خاکستری را می‌بافی و می‌آیی سمتم. پیشانی گلی‌ام را پاک می‌کنی و پلیور را آرام تنم می‌کنی و با ذوق می‌گویی، خیلی بمن می‌آید. می‌گویی حتی از هنرپیشه‌ها هم بهترشده‌ام! و من چقدر دلم برای چشم‌های ذوق زده‌ات  تنگ شده است. 

می‌دانم اگر خواهر دهن لقت پدرت را کشانده باشد دم اتاق و پدرت با داد و بیداد بیاید پشت در اتاقت... میشناسمش میدانم ... بدون این‌که اجازه‌ای بخواهد در را باز می‌کند و به تمام اجزای اتاق با دقت نگاه می‌کند، از عصبانیت قرمز می‌شود و سر خواهر کوچکت داد می‌زند و می‌گوید که چرا باز هم دیوانه شده است، حتی تهدیدش می‌کند به خوابگاه شبانه روزی! می‌خواهد برود بیرون که نگاهش می‌افتد به پلیور نا تمام خاکستری روی صندلی خاک گرفته و با نگاهی خسته پرده ضخیم پنجره را کنار می‌زند و به انتهای باغچه بی‌روح حیاط پشتی نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: چرا هیچوقت تمومش نکردی دخترم؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
:((
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
آخیییی.‌‌..خیلبچی قشنگ بود.....یه نگاه جدید داشت...ممنون:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
:((((((((((((( چقد با احساس نوشتی وغم انگیز
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
خیلی تلخ خیلی ترسناک خیلی غم انگیز:(
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
ترسناک?! ?!
Sara_syfi
Sara_syfi
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ای بابا ای بابا :( چه غمناک بود :(
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
با دیدگاه جدید و ..موثر بود
لیلی
لیلی
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
تا قبل از شروع چهار خط اخر خوب بود(در استفاده از کلمات دقت کنید:اینکه صفات بد شخصی را با فضول یودن یا دهن لق بودن بیان کنید چندان شایسته متنی ادبی نیست..این صفات اگر به نظر جایز التایپ هستند باید به شیوه ای هنری تر ننوشته شوند مثلا به جای فضول ؛کنجکاوی های بی موقع. ..استفاده میکردی
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
مرسی از راهنماییت ... ازین به بعد رعایت میکنم
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
با نام خدا

مرا یاری کن

٩٥/١٠/٢٨
حس خوب

مه ای در بامداد

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات