تسویه از جهنم...
دلنوشت

تسویه از جهنم...

نویسنده : banu69

می‌دانی؟ همه این‌ها تمام می‌شود.

بالاخره آن روز می‌رسد که پنج نسخه از پایان نامه‌ات را همراه با لوح فشرده‌اش تحویل می‌دهی به امور پژوهشی و در حالی که مدرک «کارشناسی ارشد!» و بقیه مدارک ثبت نامی‌ات را توی یک پاکت ریخته‌ای برای آخرین بار یک نگاه نفرت بار به دانشگاه می‌اندازی و سوار سرویس‌های بی‌نهایت فرسوده و متعفن دانشگاه می‌شوی و همان‌جا شماره همه همکلاسی‌های ارشدت را حذف می‌کنی و می‌گویی لعنت به همه‌شان! آدم‌های خود ملا پندار!

و خیلی دلت می‌خواهد به دانشگاه ارشد یا همان ساختمان‌های وسط بیابان تف بیندازی و به خاطر نت ضعیف و سلف کثیف و قوانین متحجرانه و بی‌خردانه‌اش آن‌جا را خراب کنی و از برای همیشه از دانشگاهی بروی که جای «تو» همیشه در آن خالی بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام.در دو خط اخر اونجا که میگه«و از برای همیشه از دانشگاه بروی»اون از اون اضافی هستش یا عمدی؟ من محیط دانشگاه رو تجربه نکردم اما خیلی ها رو دیدم و از خیلی ها شنیدم که با دوری از این محیط دچار غصه شدن..البته دلیل های شادی و غصه مسلما فرق داره:))موفق باشید
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
وقتی منم از خدمت فررار کردم همین حسو داشتم
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
معلومە خیلی به اعصابتون فشار اومده :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
عجب !
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
خانم انتصاری عزیز به گمونم شما فقط از نوشته های تعجب می کنید چون اکثرا در نظراتتون می نویسید عجب! ممنونم از خوندن این مطلب..ک
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
«!» برای کارشناسی ارشد خودش چارتا مقاله است! نبود حتی یه نکته خوب؟! :)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
آخ آخ آخ آخ بند آخرش منو گرفت
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
:)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
خب منم دانشگاه نرففتم ولی مشابه این حس رو داشتم ..وقتی هنرستان فنی رو ترک میکردم ..وقتی دبیرستان تموم شد ..وقتی از قسمت اموزشی قلعه مرغی اومدم توی یگان پاسداری ش ..وقتی خدمت تموم شد ...و همه اینها بهم میگفت که یه دوره از زندگی تموم شد و یه روز با حسرت ازش یاد خواهی کرد .....بعضی دردها بعد گذشت زمان درد محسوب نمیشن ...یاداوری درد ن ..چندش اور .. حس تون رو خوب بیان کردید
پربازدیدتریـــن ها
از صدا و سیمای میلی تا بی تفاوتی زنان

من به این سکوت معترضم!

٩٧/٠٢/٢٥
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

تمام خانه‌ای که پریشان گشت

٩٧/٠٢/٢٥
تمامی متن‌های زیر شایعه هستند و قطعا واقعی نیستند! (خیابانی_طور!)

شایعات الشایدات!

٩٧/٠٢/٢٦
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
هزار بار نوشتم

ردپای قلم

٩٧/٠٢/٢٤
اثر جدید مانی حقیقی

درباره فیلم خوک

٩٧/٠٢/٢٤
خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم

غصه ای که قصه شده است

٩٧/٠٢/٢٦
این بزرگترین آرزویم بود

سرعت ثانیه های زندگی

٩٧/٠٢/٢٥
امنیت مانع پیشرفتتان نشود

ناحیه امن

٩٧/٠٢/٢٤
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
اقیانوس آرام

سال هاست…

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠