میان افق باورها کفر و ایمان چه به هم نزدیک اند
گشت و گذاری کوتاه در آسایشگاه جانبازان

میان افق باورها کفر و ایمان چه به هم نزدیک اند

نویسنده : محدثه عارفی

عرصه پارک ملت پر از جوانان و افراد کهنسالی است که برای ورزش صبحگاهی پیاده روی میکنند و گاها میدوند. کسانی با لباس های ورزشی که نشاط و سرزندگی صبح را با خود بهمراه دارند و از پرورش جسم خود احساس غرور میکنند. همراه آنها حرکت میکنم به سمت مکانی که گویی روحم برای رسیدن به آنجا لحظه شماری میکند. میله هایی به باریکی چند سانت در داخل پارک ملت، آنجا را از عرصه ی عمومی جدا کرده است. راهم را کج میکنم به سمت مسیر فرعی خلوتی که دروازه ورودی آسایشگاه است. نگهبانی و آسایشگاه در بین درخت هایی است که سر به آسمان میسایند و صدای پرنده هایی که چهچهه میزنند و سبزه هایی که در مقابل چشم ناظران فخر میفروشند.چشمم ثابت میماند روی ویلچر های فلزی که در کنار نگهبانی ردیف شده اند و جانبازهایی که بر روی آنها نشسته سنگ فرش ها را طی میکنند. زمین فوتبال، وسایل ورزشی، سالنی که در بسته که روی آن نوشته سالن تیر اندازی تمام مسیری است که برای رسیدن تا آسایشگاه طی میکنم. تک و توک افرادی روی آنها نشسته و خود را با وسایل ورزشی سرگرم میکنند، صبح بخیرمان را با لبخند پاسخ میدهند.

 

|| باورتان میشود تیر به بیلم خورده بود؟!

وارد میشوم و از جلوی آینه ای میگذرم که تا سطح زمین بیشتر از یک متر فاصله دارد و آکواریومی که داخل آن جز خاک چیزی مشاهده نمیشود. سمت چپ، سالن ناهارخوری، سمت راست سرویس های بهداشتی، پشت سر عرصه ی سرزنده پارک ملت و در رو به رو بعد از دفتر سرپرستار حدود 50 تخت میبینم که کنار هم ردیف شده اند. تخت هایی با ملحفه های سفید که روی هر کدام از آنها یک جانباز دراز کشیده است و یک مهر، تعدادی گل و چند کتاب روی میزهای کنارشان به چشم میخورد. گل هایی که به جای گلدان، در داخل شیشه های پلاستیکی قرار دارند. برخی از آنها کمتر به صحبت کردن علاقه دارند اما به حرف های دوستانشان گوش میدهند و گهگاه سری به نشانه تایید تکان میدهند. 

جانبازی حدودا چهل ساله در بین آنها سر شوخی و خنده گذاشته و دانشجویانی که برای بازدید و تبریک به آسایشگاه آمده اند را دور خود جمع کرده است. میگوید ساعت سه نیمه شب در مرز دیده بانی میکرده است که میخواهد ساعت سه برای تغییر شیفت برود. اگرچه اذان ندادند اما مینشیند به وضو گرفتن تا نماز را خوانده! بعد بخوابد. میگوید بیلی را به زمین میزند تا پارچه ای را روی آن خشک کند. مشغول وضو گرفتن بوده که تیری از خاکریز عبور میکند. در حالیکه همه منتظرند که بگوید تیر به او برخورد کرده، خنده ای میکند و میگوید: باورتان میشود تیر به بیلم خورده بود؟! صدای خنده دانشجویان داخل سالن می پیچد.

 

جانبازی روی ویلچر که کنار تخت اوست، رشته صحبت را به دست میگیرد و میگوید زمان جبهه 17 سال داشتم و درباره نخاع چیزی نشنیده بودم، ترکش که خوردم 20 متر به هوا پرتاب شدم. وقتی افتادم، نخاعم قطع شد، آنوقت آن را شناختم. خنده ای میکند و ادامه میدهد راستش از آن روز به عظمت خدا پی بردم که حتی اگر ترکشی به کوچکی یک عدس در کار او دخالت کند چه زخم بزرگی بر پیکره خلقت وارد میشود.

 

یکی از آنها گوشیش را برمیدارد و از داخل گوشیش شروع میکند به خواندن اشعار. شعر هایی که عمدتا از خودش هستند و برخی از آنها به قدری خنده دارند که صدای دست حضار بعد از تمام شدن شعر به گوش میرسد. میگوید دوست ندارد شعر هایش را قبل از چاپ مجموعه اشعارش عنوان کند ولی به جای آنها، برایم شعری از نیما یوشیج میخواند که بسیار به آن علاقه دارد:

فکر را پر بدهیم و نترسیم که از سقف عقیده برود بالاتر

فکر باید بپرد

برسد  تا سر کوه تردید

و ببیند که میان افق باورها کفر و ایمان چه بهم نزدیکند

فکر اگر پر بکشد

جای این توپ و تفنگ این همه جنگ

سینه‌ها دشت محبت گردد، دست‌ها مزرع گل‌های قشنگ

در بین نگاهشان دنبال ذره‌ای پشیمانی، یاس و ناامیدی گشتم وقتی پرسیدم در لحظه‌ای که ترکش جانبازی به آنها اصابت کرده چه حسی داشته اند، میگفتند حسی باور نکردنی و درخشان بود. حسی که هنوز هم گاهی تلاش میکنند تا به آن بازگردند و گاهی از لذت تجسم آن لحظه به گریه می افتند و حالشان خوش میشود.

 

وقتی دانشجویان گل ها را به دستشان میدهند با خنده میگویند: ما که میدانیم گل ها را از باغچه حیاط خودمان کنده‌اید! همه میخندند و در بین خنده حضار خداحافظی کرده از سالن بیرون می آیم. سالن جانبازانی که دکترشان میگوید سختی زیادی می‌کشند. آنقدر زیاد که تا وقتی دکترشان نشده نمی‌توانسته تصور کند. به آنها فکر می‌کنم، به کسانی که به گفته خودشان نمادی از ایثار در جامعه امروزند و سفیرهایی هستند که هویت آنها به مانند یک پرچم برای من و همنوعانم افتخار می آفریند و کسانی که شکستند تا ما راست بایستیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد یاسین حیدرزاده
محمد یاسین حیدرزاده
٩٥/٠٢/٢٢
١
٠
خيلي قشنگ بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنونم. :)
محمد شاه
محمد شاه
٩٥/٠٢/٢٢
١
٠
من داخل عكس ها دانشجويي نديدم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
کادر بندی عکس طوری بودته که نیفتادن. :/
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنونم محدثه جان بابت مطلب خوبت...یک حس شرمندگی همیشه نسبت بهشون دارم که حتی روم نمیشه برم دیدنشون..
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ولی دیدنشون یه حس تازه بود برام. چون هیچ طلبی از هیچ کس نداشتن. :)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
ممنون:)گزارش خوبی بود...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنونم نجمه جان.
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
مختصر و مفید :) عالی بود، خسته نباشید :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنونم. :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٢/٢٣
١
١
به نظر من همه گزارش یک طرف و شعر اون شاعر جانباز یک طرف. بنده خدا برای خودش سهراب سپهری بوده
محمد شاه
محمد شاه
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
زماني كه شما شعر سهراب مي خوبيد انها با حونشون داشتن بازي مي ردنند
translator
translator
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
تو متن که نوشته شعری از نیمایوشیج خوندن بجای شعرخودشون.یوشیج شعر دفاع مقدس داره؟؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
البته هر جنگی دفاع مقدس نیست قطعا. و طبیعیه که هر شاعری شعری درباره جنگ داشته باشه. چون معمولا همیشه ی خدا یه گوشه دنیا جنگ هست بالاخره... :(
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
شعرهای طنزی که ایشون برای همسرشون گفته بودن رو باید میشنیدین. واقعا بامزه و پرمعنی بود. :)
translator
translator
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خیلی خوب بود ممنون
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنونم. :)
فرزانه ابراهیمی
فرزانه ابراهیمی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
دیدار دانشجویان از آسایشگاه تلنگری بود واسه امثال من که یادمون نره حداقل وظیفه مون یه سرزدن ساده ست .مرسی خانوم عارفی خیلی خوب بود.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنونم فرزانه جان. واقعا همینطوره. دیدنشون علاوه بر انجام وظیفه یه حس خوبی هم به همراه داره. :)
فکرالود
فکرالود
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
سپاس. خوب بود. شعر نیما هم خیلی زیبا بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
ممنونم. :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
من یکبار اینجا رفتم، ترم دوی دانشگاه! رام ندادن گفتم خبرنگارم! آقا مهدی بودن هنوز؟! چقدر قشنگ حرف میزد... دلم تنگ شد :((
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
آره. نباید اسمی از خبرنگار بودن آورد. ؛) :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٢/٢٦
٠
٠
نه اونموقع که خبرنگار نبودم! گفتم خبرنگارم رام دادن! خخخخ
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات