آینه‌های خیس / داستان کوتاه. قسمت هشتم
داستان کوتاه

آینه‌های خیس / داستان کوتاه. قسمت هشتم

نویسنده : A_Emadi

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

 

(رز سرخ)

همان شب فرید حال و روز دیگری داشت. شاید این اتفاقاتی که در دور و بر فرید در حال رخ دادن بود چهره‌ای کامل از بدترین اتفاقات ممکن بود که برای او رخ دهد. می‌دانست مشکلاتی که به وجود آمده است زاده‌ی تصمیمات نادرست اوست. همه دردسرها، هرچه که ناخواسته رخ می‌داد و او توان هیچ کاری را در مقابل آن‌ها نداشت. بزرگترین اشتباه عمرش را انجام داده بود. نه جرات فکر کردن به گذشته را داشت و نه این‌که می‌توانست به جز خودش کس دیگری را مقصر این بدبختی‌هایش پیدا کند. آری بدبختی، اگر نام این همه اتفاق بد پیاپی را بدبختی نگذارد چه واژه‌ی متناسبی می‌شد برایش پیدا کرد؟!

وسوسه ثروت آقای کاظمی تنها چیزی بود که او را به نوعی وادارکرده بود خودش را به نازنین نزدیک کند و توانسته بود بدون این‌که هیچ حس خاصی نسبت به او داشته باشد، ادای انسان‌های عاشق پیشه را در بیاورد. و برای رسیدن به آن ثروت هنگفت و نه نازی، خیلی راحت از روی عواطف و احساسات نازی و برادرش سعید رد شود. سعیدی که دلبستگی‌اش به نازی را فقط و فقط به فرید گفته بود. فرید مسیری را پیموده بود که سر راهش حتی برادرش را هم فدای هدف نادرست خودش کرده بود. مسیری با پیچ و خم‌های زیاد و فراز و نشیب‌هایی سخت و دشوار. اما برایش رنج‌آورتر از همه این‌ها این بود که وقتی به انتهای این راه رسیده بود، تازه فهمیده بود که مسیرش را اشتباه انتخاب کرده و راهی هم برای بازگشت به گذشته ندارد.

در خیابان‌های شلوغ شهر دو برادر داخل خودرو سعید همانند مورچه‌ای در بین هزاران مورچه دیگر مشغول جنب و جوش بودند. از این خیابان به آن خیابان، تا بالاخره به جایی که می‌خواهند برسند. جلوی کافی شاپ سعید به زحمت جای پارک پیدا کرد و پس از پارک ماشینش هر دو از خودرو پیاده شدند و با گام‌هایی استوار از لابه‌لای جمعیت پیاده‌رو راهی به داخل کافی شاپ یافتنند. هر دو برادر در شیک پوشی چیزی از یکدیگر کم نداشتند. سعید پیراهن کرم رنگی بر تن داشت که طرح‌های اسلیمی روی آن چشم هر بیننده‌ای را نوازش می‌کرد و فرید هم بارانی طوسی رنگی بر اندامش دوخته بود که با پیراهن سفیدش ترکیب رنگ زیبایی را به وجود آورده بود. سعید و فرید رو به روی هم دور همان میز همیشگی‌شان نشستند. همان میزی که آن شب معروف نازی هم کنارشان نشسته بود. در کنار میز درختچه بید مصنوعی بود كه صفای خوبی به آن میز می‌بخشید. برادران شکیبا هنوز چند لحظه‌ای از نشستن‌شان نگذشته بود که گارسونی جوان و خوش بر خورد، سری به نشانه احترام فرود آورد و پرسید:

- سلام آقای شکیبا... خوش اومدین... چی میل دارین؟

فرید بالافاصله از سعید سوال کرد:

- سعید ایشون فامیلتو از کجا میدونه؟

سعید سرش را به سمت فرید چرخاند و جواب داد:

- تو چند باری بیشتر نیست که میای اینجا ولی من خیلی وقته که میام اینجا. بيشترم با بچه‌های دانشگاه میام.

فرید سری به نشانه تایید تکان داد و رو به گارسون گفت:

- دو تا قهوه تلخ لطفا...

سعید با تبسمی که بر لب داشت حرفش را به کلام برادرش چسباند و گفت:

- یکیش شیرینم بود اشکال نداره!

گارسون لحظه‌ای چیزی را روی کاغذی که در دستش بود نوشت و با لبخندی آن محل را ترک کرد. دو برادر دو قلو با هم مشغول صحبت شدند که دوباره جوانک گارسون سر و کله‌اش پیدا شد اما این بار با یک سینی استیل منقش که داخلش دو فنجان قهوه بود. فنجان‌ها را بسیار مودبانه پیش روی فرید و سعید قرار داد و چرخی زد تا به سمت آشپزخانه برود ولی ناخودآگاه برگشت و رو به سعید سوال کرد:

- ببخشین آقا سعید دوستتون پیغاممو بهتون رسوند؟!

سعید با تعجب سوال جوانک را با سوال پاسخ داد:

- کدوم دوستم؟

-آقا همون دوستتون که اون روز دوتایی اومدین اینجا... 

فرید که از حرف‌های سعید و گارسون چیزی سر در نمی‌آورد رو به سعید پرسید:

- کدوم دوستتو میگه سعید؟

- نمیدونم احتمالا سینا رو میگه... من تازگیها فقط با اون اومدم اینجا. . 

سعید از گارسون پرسید:

- چه پیغامی دادی بهش حالا؟

- کیف پولتون اینجا جا مونده از اون روز که با آقا سینا اومدین

- جدی؟ کجاست حالا؟

- تو دفتر کافی شاپ، تشریف ببرین از مدیر تحویل بگیرین. . 

- باشه دستت درد نکنه...

–خواهش می‌کنم. وظیفمونه، من دیگه مزاحم نمیشم. . 

جوان گارسون به سمت آشپزخانه حرکت کرد که این بار خود سعید صدایش زد:

- ببینم سینا تنها اومده بود اینجا؟!

- نه؛ اول یه خانوم جوون اومدن رو همین میز نشستن چند دقیقه بعد آقا سینا اومدن.

فرید هنوز هم هیچ چیزی متوجه نمی‌شد، با چهره‌ای کنجکاو از سعید پرسید:

- تا جایی که من یادمه خانوم سینا اونقدرها اهل کافی شاپ نیست. 

سعید خواست تا با جوابش حرف فرید را تایید کند اما فرید زودتر از او سوال دیگری را مطرح کرد. ولی این بار از گارسون:

- اون خانومی که اون روز سینا باهاش قرار داشت و نمی‌شناختی؟

گارسون که هیجان وارده به برادران شکیبا بر روی او هم کمی اثر کرده بود با کلامی شک‌آور و جالب پاسخ داد:

- چهره‌اش واسم آشنا بود. فکر کنم دو سه باری اینجا اومده بود. ولی اینکه بشناسمش، نه!

- باشه دستت درد نکنه، برو به کارت برس.

- باشه چشم. . آهان فقط اون روز آقا سینا یه دسته بزرگ گل رز قرمز داد به اون خانوم. . 

گارسون این را گفت و آن‌ها را ترک کرد . فرید با لبخندی ظریف چشمانش را درشت کرد و به سعید گفت:

- خوبه؛  سینا هم ازین کارا بلد بوده و ما نمی‌دونستیم!

- آره؛ حالا اون دختره کی بوده خدا میدونه . . 

صحبت‌های گارسون هر دو را به فکر فرو بره بود. سعيد نگاهش را به زمین دوخته بود و قهوه‌اش را می‌نوشید. فنجان کوچک را با دو دستش به سمت دهانش می‌برد و سپس فرود می‌آورد.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤