آینه‌های خیس / داستان کوتاه. قسمت هفتم
داستان کوتاه

آینه‌های خیس / داستان کوتاه. قسمت هفتم

نویسنده : A_Emadi

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

 

(شیوا)

اواسط پاييز در آبان ماه شهر تهران رنگ و بوی خاص خود را دارد. شور و هیجان جالبی مردم را فرا گرفته است که وصف ناشدنی‌ست. باران‌های زیبای پاييزي که هر چند روز یک بار فضای شهر را عطر آگین می‌کند.

اما در منزل آقای کاظمی خبری از شور و شوق نیست. آن شب عروسی و آن اتفاقات و آن صحبت‌های فرید مانند بمبی بود که هنوز هم ترکش‌هایش هر از چند گاهی به یکی از اعضای این خانواده اصابت می‌کرد. ترکش‌هایی که هر کدام مدام همه، به خصوص نازنین را می‌آزرد. نازی پشت پنجره رو به حیاط دل گشای خانه‌شان نشسته بود و به آهنگ ملایمی که در اتاقش در حال پخش بود گوش می‌داد. به ظاهر این بود اما در باطنش غم همه وجودش را محاصره کرده بود. فکر کردن به گذشته تلخی که خیلی از گذشتن آن نمی‌گذرد، برایش عذاب آور بود. او در آتش اشتباهی می‌سوخت که خودش نیفروخته بود. دیگر نه از آن نازی با اعتماد به نفس و مغرور خبری بود و نه از آن نازی که در عین داشتن غرور لطافت و گرمی‌اش در روابط با دیگر افراد زبانزد خاص و عام بود. سر خورده همه جا بود و سر افکنده در بین خانواده. تمام این‌ها کافی بود تا نازنین را دچار افسردگی شدید کند. فقط به گذشته می‌اندیشید. آینده برایش معنایی نداشت که حتی به آن فکر کند. در همین افکار بود که مادرش وارد اتاقش شد و کنار نازی نشست. نازی آهسته نگاهش را روی مادرش برد. نگاه مادرش را خیلی دوست داشت. نگاهی معصومانه و پاک. آرام سرش را روی شانه او گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:

- مامان؟

- جونم عزیزم. بگو فداتشم، بگو ببینم چی میخای بگی؟!

- من خیلی بدبختم مامان. حس می‌کنم خیلی تحقیر شدم توی زندگیم.

مادر نازنین با دستش موهای قهوه‌ای دخترش را نوازش کرد و ادامه داد:

- تو می‌تونستی با فکر بیشتر تصمیم بهتری بگیری ولی اشتباه کردی. اما الان دیگه با غصه خوردن که چیزی درست نمیشه. حالا تموم کن این حرفا رو که ناراحت می‌شم‌ها!

- مامان به خدا خیلی سخته. نمی‌دونم چیکار کنم. نمیدونم. 

- خوشگلم تموم کن دیگه. ای بابا...  تو اصلا میدونی من چرا اومدم توی اتاقت؟

- نه.چیزی شده مگه؟

- نه. فقط.

- فقط چی مامان بگو دیگه!

مادر نازنین به سرعت از کنار او بلند شد و روبه‌رویش ایستاد و با هیجان تمام و صدای بلند گفت:

- میدونی کی میخاد بیاد؟

- کی؟

- نیم ساعت پیش شیوا زنگ زد گفت فردا پروازشه، بعد از ظهر میرسه تهران.

- راست میگی مامان؟ مگه درسش تموم شده؟

- آره عزیزم. گفت امتحاناشون زودتر برگزار شده. خانوم مهندس مدرکشو گرفته و داره میاد.

- وای مامان باورم نمیشه شیوا داره میاد. قربونش برم!

- دیدی گفتم دنیا به آخر نرسیده؟ حالا پاشو این بند و بساط و جمع کن دیگه داره هوا تاریک می‌شه، الانا بابات میاد دیگه فکر کنم.

مادر بوسه‌ای زیبا بر گونه‌های نازنین گذاشت و اتاق را ترک کرد. اما نازی کاملا متفاوت با چند دقیقه پیش بود. حال و هوای آمدن شیوا دختر خاله‌اش که کاملا جایگاه یک خواهر را برایش داشت او را از آن افکار ناامیدانه دور می‌کرد. شیوا؛ کسی که از کودکی با هم بزرگ شده بودند. هر دو با هم وارد دانشگاه شدند ولی شیوا به دلیل بورسیه‌ای که نسیبش شده بود درسش را در یکی از بهترین دانشگاه‌های انگلیس خوانده بود. گذشته چیزی بود که دوباره نازی در حال اندیشیدن به آن بود. اما نه مثل چند دقیقه پیش به خاطرات دانشگاه و فرید و آن شب عروسی و تمام این چیزها. او به خاطرات نوجوانی‌اش که همراه با شیوا بود می‌اندیشید. شنیدن خبر آمدن شیوا آن‌قدر برایش خوشحال کننده بود که انرژی وصف ناشدنی را به او ببخشد. سریع از جایش بلند شد و به سراغ سیستم صوتی‌اش رفت و آن را خاموش کرد. از کمدش که بیشتر به یک شعبه کوچک بوتیک شبیه بود از بین ده‌ها مانتو رنگارنگ یک مانتو مشکی را بیرون کشید و بر تن کرد. بسیار عالی بر تنش نشست. البته جای تعجب ندارد او با آن هیکل و اندام هر چه که می‌پوشید برازنده‌اش بود. با یک دستش دکمه‌های مانتواش را می‌بست و با دست دیگر کشو کمدش را به جلو کشید. کشو با صدای جالبی باز شد. یک شال سفید با خطوط و رگه‌هایی سرخ رنگ را برگزید و بر سرش کشید و از اتاقش بیرون رفت. 

نیلوفر دست دخترش عسل را گرفته بود و کمکش می‌کرد تا از پله‌ها بالا برود که نازی را شادمان دید که با تبسمی خاص در حال پایین آمدن از پله‌ها بود. نیلو عسل را در آغوش گرفت و با تعجبی خاص پرسید:

- آبجی خانوم کجا تشریف میبرن با این عجله؟ میشه بگین چی شده تا ما هم خوشحال بشیم؟!

نازی که با سرعت زیاد از پله‌های پیچ دار منزل آقای کاظمی پایین می‌رفت و چند پله هم از خواهرش عبور کرده بود، سرش را برگرداند و با خنده‌ای دل نشین پاسخ داد:

- مگه خبر نداری فردا شیوا میخاد بیاد.

- چرا اینو می‌دونم.  ولی تو با این عجله کجا داری میری؟!

- چند تا کار دارم که باید قبل از اومدن شیوا انجام بدم. 

نازی بدون این‌که کلمه‌ای دیگر بگوید به سمت درب ساختمان رفت و به سمت خودرواش که در گوشه حیاط زیر سایبان مجللی قرار داشت حرکت کرد. نیلو هم با چهره‌ای متعجب‌تر از قبل عسل را با شدت بیشتری در آغوش گرفت و چند پله باقی مانده را هم گذراند و وارد اولین اتاق شد.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
این قسمت که ماجرای خاصی نداشت باید ببنیم قسمت بعدی چی میشه :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠