شکلات سبز / قسمت سوم
داستان کوتاه

شکلات سبز / قسمت سوم

نویسنده : 151

برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید

 

بخاطر رنگ چشم عجیب و غریبم٬ هر کسی به نحو غریبی به من نگاه می‌کرد. انگار که چیز خیلی عجیبی دیده باشند؛ البته حق داشتند.

همین‌طور که داشتم پیاده روی میکردم٬ چشمم به یک زوج جوان افتاد که سوار یک ماشین لوکس قرمز رنگی در برابر مطب دکتر زنان و زایمان توقف کرده بودند. با خودم گفتم: «طرفو ببین٬ هم سن منه٬ ماشین ۸۰۰ میلیونی زیر پاشه٬ حالا من باید تو کف یک گوشی ۲ میلیونی باشم.» سعی کردم روی یکی از آن دو تمرکز کنم٬ زن ثروتمند را انتخاب کردم که مانتویی سبز رنگ به تن داشت و روسریِ قرمزرنگش، فقط نیمی از موهای مشکی‌اش را پوشانده بود. واقعأ عجیب بود که با این همه پول و ثروت، چرا اینقدر ناراحت است. با تمرکز روی او، دوباره همه چیز سفید شد٬ دریچه باز شد٬ درون دریچه فقط یک تصویر دیده میشد. پسر بچه نوزاد زیبایی در آغوش زن ثروتمند؛ ولی او دیگر غمگین نبود٬ خیلی شاد و خوشحال نوزادش را نوازش می‌کرد و به همسرش لبخند می‌زد. کمی منقلب شدم٬ سری به نشانه تأثر تکان دادم و به راهم ادامه دادم.

پسر بچه نوجوان فال به دستی را دیدم که کفش‌های گشاد صورتی‌اش، زار می‌زد در پاهایش و چشمان آبی‌اش، در صورت دودی شده، خواب را ناله می‌کرد. چشمانِ مچاله شده را منگنه کرده بود به ویترین فروشگاه لوازم خانگی و آه می‌کشید. آخر چرا یک پسر بچه باید به لوازم خانگی نگاه کند و حسرت بخورد؟! مشتاق شدم دلیلش را بدانم. دریچه ی نورانی باز شد٬ تصویر زنی بود که لباس‌های کثیف را در ماشین لباس شویی می‌ریخت و بعد از آن، لبخندزنان با جاروبرقی خانه قدیمی و کوچکش را تمیز می‌کرد. کمی که به این تصاویر فکر کردم، با خود گفتم، یحتمل پسر بچه فال فروش، دغدغه کمر درد و دست‌های پینه بسته مادرش را دارد که آرزویش، راحتی و خوشحالی مادرش، حین تمیز کردن خانه است. درحالی که اشک بر چشمان پسرک حلقه زده بود٬ نگاهی به پول‌های پاره و کهنه جیبش کرد و آن‌جا را ترک کرد.

بغضی در گلویم چنگ می‌انداخت بر احساسم، ولی اجازه ندادم جدی شود و خودم را به نفهمی زدم و به راهم ادامه دادم. همینطور که دست در جیب، دنبال سوژه جدیدی می‌گشتم، دختر جوانی را دیدم که با آرایشی غلیظ و لباسی زننده، طول خیابان را قدم می‌زد، ولی سوار تاکسی نمی‌شد٬ انگار قصد کار دیگری را داشت. با خودم گفتم: «طرفو ببین! بی‌حیای فاحشه! بخاطر هوس چه کارایی که نمی‌کنه! حقا که شایسته همین شغله.» همینطور که داشتم نگاهش می‌کردم٬ تصویری برایم مجسم شد. همان دختر را دیدم که دست‌های پیرزنی را گرفته و از بیمارستان بیماری‌های خاص خارج می‌کرد. همان دختر بود که برای دختر بچه‌ای لباس گرم  می‌خرید تا زمستان را زنده بماند و در خیابان‌های نامرد، گل بفروشد. انگار مادر و خواهرش بودند‌‌. یک لحظه قلبم گرفت و بدنم داغ شد، دوست داشتم زمین شکافته شود و من به درونش فرو بروم. واقعأ برای خودم متأسف شدم. واسه این جهان کثیف و نامرد تأسف خوردم. صدای فشرده شدن دندان‌هایم روی هم، به خوبی به گوشم می‌رسید. در همین حال و هوا بودم که دیدم ماشین مدل بالایی، جلوی دختر ایستاد. پس از کمی صحبت٬ درحالی که اشک در چشمان دختر حلقه زده بود٬ سوار ماشین شد و رفت.

دیگر نتوانستم تحمل کنم٬ اشک، چشمان من را هم‌ بی‌نصیب نگذاشت. اشک‌هایم را پاک کردم و به راهم ادامه دادم. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. در آن شلوغی خیابان، که همه مدل ماشین و وسیله‌ای دیده می‌شد و سر و صدای بوق و اگزوز‌های‌شان، امان همه را بریده بود، دو پسر نوجوان را دیدم که بهم خیره شده بودند. خیلی دوست داشتم ببینم چه چیزی در سر دارند. یکی از آن دو که دوچرخه سوار بود٬ به پسری نگاه می‌کرد که در ماشین بدون سقفی نشسته بود. هر دو را مورد بررسی قرار دادم و تقابل این دو با هم، به شدت به نظرم عجیب بودند. آرزوی پسر بچه دوچرخه سوار که موهای بوری داشت و سر زانوهایش، پوسیده شده بود، این بود که جای آن پسر باشد و سوار آن ماشین، هیچ دغدغه‌ای برای زندگی بچگانه‌اش، نداشته باشد. پسربچه مرفه٬ کلاه لبه‌دارِ سیاه خودش را چرخاند و به دوچرخه سواریِ دیگری نگاه می‌کرد و نگاهی به پاهای بی‌حس خودش و ویلچر جمع شده‌ای که زیر پاهایش تکان می‌خورد. او هم دوست داشت جای آن پسر باشد و دوچرخه سواری کند. ولی فقط می‌توانست آرزوی چنین کاری را داشته باشد.

چقدر جالب و دردناک بود این تقابل آرزوها. هر یک آرزوی نبودن در جایگاهی را داشت که آرزوی دیگریست. در حال و هوای آن دو پسر بچه بودم که یک لحظه چشم‌هایم به شدت درد گرفتند و تعادل خودم را از دست دادم و برای جلوگیری از زمین خوردن، خودم را تکیه دادم به درختی که کنار خیابان بود. چشمانم را در آینه بغل یک ماشین نگاه کردم٬ رنگ چشم‌های من٬ درحال کمرنگ شدن بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
اولن که دستتون درد نکنه و خسته نباشی ولی بنطر من مثله برخی سریالها و برنامه ها خودتون خیلی چیزارو توضیح میدین مثلن برای مثال: یه ماشین گرون جلوی مطب دکتر زنان بود و زن غمگین بود کاملن کافیه تا ما بفهمیم خانومه بچه دار نمیشه !یه جورایی انگار که فقط برا شما این موضوعات تازگی داشته باشه نوشته تون رو توضیح واضحات میکنه و باعث میشه آدم دیگه بره سطر آخرو بخونه !ولی خب جمله ی آخرش کورسوی امیدی برای قسمت بعد میده به ادم! اینکه چشاش کمرنگ میشه احتمالن ینی دیگه داره دیدشو از دست میده البته بینایی ظاهریشو!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
قرار نیست چیزی مجهول و گنگ باشه!اصلأ هدفم این نبوده. قراره از همه ی این اتفاقات و حوادث،یه اتفاق بزرگ و مهم برای «سینا» بیرون بیاد. اینکه گفتم جلوی مطب،بیشتر واسه درک آسون موضوع بود،وگرنه یه ماشین مدل بالا جلوی یه مطب هم میتونست نباشه،یعنی کنار خیابون پارک شده بوده،ولی اینکه قطعأ کارش با مطب بوده،مشخص نبوده!شایدم نباید توضیح میدادم که جلوی مطب پارک کرده :) ولی هدفم درک و توصیف فضا بوده. قشنگ مشخصه که راضی نیستید از روند داستان ها :) ممنون ک میخونید در هر صورت :)
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢١
٠
٠
قسمت های قبلی همه یادم رفته! بزار بخانم بیبینم چیطور مشه؟
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
شما حسین مداحی نبودید!؟چرا شدی سخی!!!ش
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
سخی اسم هنری مویه! خخخخ. از ای به بعد به اسم سخی عادت کنن.
سخی
سخی
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خوب بود محمد. // «واسه این جهان کثیف و نامرد تأسف خوردم» واسه یک کلمه از یک لهجه ست. واسه اشتباهه. باید بنویسی برای. // احساس کردم یک مقدار به مسائل کلیشه ای توجه کردی توی داستانت. یعنی چیز بکری نبود. محمد سنگ نوشته های یک غارنشین فوق العاده ایده ی بکری هست. این نشون میده که تو ذهن فوق العاده خلاقی داری که توی ایده پردازی میتونه موفق باشه. ولی توی این قسمت از داستانت من موضوعاتی کلیشه ای رو دیدم. // به هر صورت برات آرزوی موفقیت میکنم.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون ک خوندی و نقد کردی داداش :) راستش این داستان واسه چند ماه قبله و الآن هم زیاد نخواستم تغییرش بدم.به نظرم بعضی موضوعات در عین کلیشه ای بودن،تأثیر خودشونو میذارن.هرچند من زیاد هم با حرفت موافق نیستم :) ولی در مقایسه با دانکو این داستان خلاقیت کمتری داشت واقعأ :) دمت چخچخی در هر صورت :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
طرف چشم برزخی پیدا کرده نکنه؟ :دی اینکه یک جوری این موضوع پشت پرده زندگی افراد رو نشون بدی تو دساتانت خوبه ها ولی خب راهی که اینتخاب کردی یکم زیادی صریحِ به نظرم اگر بتونه تو لفافه تر بیانش کنی بهتر تا اینجور توصیف مستقیم | خوبه یک "ادامه دارد"ی چیزی ته مطلبت بزنی ما بدونیم حداقل چطوری اوضاع | همون خط اول یکم به نظرم باید بیشتر توجه کنی بهش. «بخاطر رنگ چشم عجیب و غریبم٬ هر کسی به نحو غریبی به من نگاه می‌کرد. انگار که چیز خیلی عجیبی دیده باشند؛» نگاه کن تو نصف خط 2 بار از کله عجیب و غریب استفاده کرده. به نظرم بهتر بود جمله بندیت رو جوری انتخاب میکردی که این اتفاق نیفته. مثلا "بخاطر رنگ چشم عجیب و غریبم٬ هر کسی جوری به من نگاه می‌کرد که انگار آدم فضایی دیده است؛
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون که نظر دادی :) مجهول مینویسیم میگید گنگه :) صریح مینویسیم میگید واضحه :) چوکار کنم من؟ خب من هدفم همین بوده ک واضح باشه داستان!وگرنه پیچوندن داستان ک کاری نداره :) امیدوارم قسمت بعد جبران بشه.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٢
١
٠
این بار یاد فیلم " توکیو بدون توقف " افتادم :ی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٢
١
٠
:)) خوبه که یادِ پنج کیلومتر تا بهشت نیفتادید باز :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
بنظرم خیلی جالبه که ادم مشکلات مردم رو ببینه.دست از ناشکری برمیداره
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
بله.خیلی خوب میشه اینطوری :) ممنون ک خوندید
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی خوب دارید قسمتای داستانا میبرید جلو من هرچی گشتم ایراد پیدا نکردم بیام نقددون کنم اگه هم اشکالی داشته باشه من متوجه نمیشم ولی به عنوان خواننده داستاندون عالی بود به نظرم
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون ک میخونید و دنبال میکنید :)
نارين بانو
نارين بانو
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
من ياد پنج كيلومتر تا بهشت افتادم :دي خيلي خوبه :) ادامه بديد
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٢
٠
٠
دست شوما هم درد نکنه :\ حتمأ :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
چرا ابنطوری شده -|قسمت اول طنز بود ولی الان که نتیجه اخلاقی شده همش ؛
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
طنز؟داستان من؟صرفأ یه جاهاییش تو دیالوگ ها طنز پردازی شده بود،وگرنه این داستان طنز نیست!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
بخاطر طنز پردازی دیالوگ ها میخوندم که باعث طنز بودن فانتزی های داستان بود:-/
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
بابا این داستان طنز نبود خب.
Far!de
Far!de
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
هی... چی بگم ازین دنیا... دستمون به هیچ جا بند نیست ... خدا همه رو عاقبت بخیر کنه وهدایت به راه راست :)خوب بودمحمداقا :) خسته نباشین !!
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
هیییع! ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨