بوی سیب اردیبهشت
#ده_سال_بعد_از_حال_این_روزام

بوی سیب اردیبهشت

نویسنده : banu69

فلانی را دوست داشتم. ده سال پیش دوستش داشتم خیلی زیاد. قرار بود با هم همکلاس شویم. بشویم دوم ریاضی. با آن همه فکر و طرح قشنگ توی کله‌ام که اگر به سرانجام می‌رسید مرا به اوج و بی‌نهایت می‌رساند.اما او یک‌دفعه و بی‌مقدمه زد به سرش و رفت تجربی شیفت مخالف! هیچ وقت نگفت چرا؟ ده سال پیش قبل از این‌که بشویم دوم ریاضی، توی یک بعد از ظهر بهاری ساعت2:20 دقیقه برایم خاطره نوشت. درست ده سال بعد همان روز و همان ساعت دیدمش. جلوی درِ دانشکده.

خودم را به ندیدن زدم اما او لبخند زد، دستم را گرفت و صدایم زد. نمی‌دانست چه به سرم آورد. نمی‌دانست چقدر مسیر زندگی‌ام را با یک جایجایی ساده عوض کرد. نمی‌دانست چه حوادث و چه روزها و چه اشک‌هایی بر من گذشت. دلم می‌خواست آنجا به جای این‌که بهش لبخند بزنم و گرم و گشاده رو باشم از وَجَنات و سَکَنات(!) رشته‌اش بگویم؛ می‌گفتم تو که می‌خواستی زبان انگلیسی بخوانی می‌مردی بمانی ریاضی؟ توی تجربی شیفت مخالف چه غلطی می‌خواستی بکنی که توی ریاضی شیفت خودمان نشد؟ شاید اگر ده سال پیش کنار هم مانده بودیم. من به جای آن‌که ترم دو ارشد این رشته نسبتا تاپ علوم انسانی باشم؛ دانشجوی دکترای معماری یا نرم افزار بودم که این‌قدر این رشته‌ها را دوست داشتم. توی جایگاهی بودم که همیشه می‌خواستم، نه چیزی که الان هستم. می‌خواستم شماره‌اش را بگیرم اما پشیمان شدم. با خودم گفتم آن موقع که به بودن و توانایی‌هایش نیاز داشتم نبود حالا چه دردم می‌خورد. فقط می‌شود بار دل!

از دانشگاه که برگشتم همه‌اش به تو فکر کردم، به این‌که شاید دقیقا ده سال بعد از آن چهارشنبه اردیبهشتی ساعت 1:55 پشت درِ کلاس وقتی لیست منابع را به من می‌دادی بگذرد، بعد دوباره همانجا بهم برسیم و من خودم را به ندیدن بزنم؛ اما تو مرا صدا کنی. بعد من به این فکر کنم که دیگر مثل ده سال پیش دوستت ندارم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
نوشته انگار داشت داد میزد کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت ...
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
بله همینطوره😢
EXO_L
EXO_L
٩٥/٠٢/٢٣
١
٠
گاهی اوقاات......بعضیا اشتباهی میان تو سرنوشتمون........دریغ از اینکه ما کلی روشون حساب باز کردیم....هییییییی.میان و به قول شما...میشن بار دل
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
ممنونم از اینکه مطلبم رو خوندین.موفق باشین
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
زندگی مثه پازل میمونم و منم قبول دارم بودن بعضیا یه انگیزههایی میداد که میتونست تحول ایجاد کنه ....اما واقعیت زندگی اینی هست که ما رو به اینجا رسونده و الان تو مجبور شدی اینجوری ازش یاد کنی ...کاش اون لحظه ای که اون دوست رو دیدی به این فکر میکردی که بعد این ده سال تو به خیلی خواسته هات رسیدی ...رشد فکری و اجتماعی مناسب رو داشتی از اینکه الان اونجا هستی ، توی اون جایگاه راضی هستی ....همیشه باید سعی کنیم با داشته هامون خودمون رو به مقصد برسونیم ...و اگه نرسیدیم ...
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٢/٢٥
٠
٠
انتخاب رشته من تو دبیرستان نه از روی کارشناسی عمل کردن و علاقه بود بلکه اونم سر رفاقت بود. دوستان رشته تجربی رفتند و من موندم سر دوراهی رفاقت و ادبیات بالاخره رفتم رشته رفاقت! ولی توصیه میکنم کسی کار منو انجام نده.
banu69
banu69
٩٦/٠٨/٠٦
٠
٠
اتفاقا اگه کار دلی انجام بدی بهتره من اگه رفته بودم تجربی سر دلم هم آینده مو داشتم هم حال خوب اون روزا هیچوقت از بین نمی رفت آدم باید فقط به حرف دلش گوش کنه.....دل :((
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات