سقوط به آسمان
داستان کوتاه

سقوط به آسمان

نویسنده : s_mostafa_b

آن‌طرف این دیوارها در اتاقی سرد و یخ زده جوانی خوابیده است که همه‌ی این رخت سیاه‌ها برای او اشک می‌ریزند و مویه می‌کنند، کاش من هم می‌توانستم برایش اشک بریزم اما مرگ آن‌قدر بهت زده و حیرانم کرده که حتی یک قطره اشک هم نمی‌تواند از این همه بغض رد شود.

اولین دوست، بهترین دوست و محرم‌ترین دوست من روی این کره خاکی همین جوانی است که عکسش را روی میز و بین شمع‌ها گذاشته‌اند. ناله‌های حاضرین و بیشتر از آن ربان سیاه گوشه قاب عکس اذیتم می‌کند، بدون آن‌که حرفی بزنم از در بیرون می‌آیم و از جمع دور می‌شوم. کمی بعد یک سواری پشت در نگه می‌دارد و دو نفر از آن پیاده می‌شوند. یک جوان بلند قامت که حتی کوچکترین غمی در چهره‌اش نیست و یک پیرمرد تکیده که گویی از همه عزادارتر است! پیرمرد را می‌شناسم، پدر پوریاست، پوریایی که تا همین دیروز گل پسر محله بود و حالا رفته است! جوان بلند قامت همراهش را هم اگرچه اولین بار است که می‌بینم اما به راحتی می‌توانم حدس بزنم که کیست و برای چه کاری آمده! پیرمرد پشت در می‌ایستد و جوان به داخل می‌رود، پشت سرش حرکت می‌کنم، مرد جوان یکی یکی حاضرین را فرا می‌خواند و از آن‌ها سوال‌هایی می‌پرسد. چند وقت است پوریا را می‌شناسید؟ آخرین بار کی و کجا دیدیدش؟ متوجه مشکلی بین پوریا و نیما نشدید؟ به نظرتان کجا می‌تواند رفته باشد؟ به هر حال اگر او را دیدید بگویید کوهنوردانی که آنجا بودند به نفع او شهادت داده‌اند، احتمالا قاضی رای به قتل غیرعمد بدهد، به او بگویید با فرار مجازاتش را سنگین نکند!

دنیای مسخره‌‌ای‌ست، همیشه فکر می‌کردم قاتل‌ها یک بازوی خالکوبی شده دارند و یک صورت خط خطی یا لااقل یک صورت آفتاب سوخته و هیکلی درشت! اما پوریا یک جوان درس خوانده و منظم است که حتی پشه‌ای را هم که خونش را مکیده نکشته است، چه برسد به قتل یک انسان، پوریا آنقدر احساساتی است که حتی با دیدن خون غش می‌کند، این‌ها را به بازپرس جوان هم گفتم. ای کاش لااقل خانواده نیما از خون پوریا بگذرند!

میروم پشت در و کنار پیرمرد می‌ایستم، مدام زیر لب پوریا پوریا می‌کند! نگاهی به چشمان پر از اشکش می‌اندازم و دلداری‌اش می‌دهم ولی افاقه نمی‌کند، پیرمرد بیچاره از این دنیا همین یک پسر را داشت که آن هم به جرم قتل تحت تعقیب است. به او می‌گویم که مطئنم پوریا از عمد این کار را نکرده، اما چه فایده‌؟ او خودش هم این را می‌داند، غم او بیشتر از فرار پوریا و نگاه‌های سنگین همسایه‌هاست.

تمام طول شب را تا صبح به خاطراتم با پوریا فکر می‌کنم! باید هر طور شده به خواب کسی بروم و بگویم تا همه رضایت دهند! پوریای بیچاره حتی از منی که از کوه پرت شده‌ام هم بیشتر شوکه شده!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
عجب ضربه ای داشت .... در اوج تلخی عالیییی بود وافعا
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ممنون خانم منافی، نظر لطفتونه :)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ته ش رو عالی تموم کردی ... توی خواب هی غلت میزدی ..دو سه بار پتو را پس زدی ..چند باری دستانت را مشت کردی ..گاهی پشت پلکهایت اشوب میشد ..هی خواستم بیدارت کنم اما دلم نیامد ..خیس عرق کردی بالش را ..چقدر ترسیدم که خدای نکرده سرما بخوری ..گاهی برای لحظه ای ساکن و راکد میماندی انگار گندمزاری وسط ظهر تابستان ساکت و ساکن و باز با لبخند تلخی دوباره دستهات مشت میشد ..صادقانه بگویم دوست داشتم ببوسم ت و ارام توی گوش ت بخوانم که من اینجایم ..کنار تخت ت و دارم لحظه ها را مثل تو سنگین و وحشی سپری می کنم به این امید که تو توی خوابت به همه چیز مستولی شوی ..نمی د انم درست بود کارم یا نه ..ضربان قلبت انگار داشت قفسه ی سینه را میترکاند ..لباس خاکستری کم حال ت انگار که جان گرفته باشد ..حس داشته باشد ..حرف بزند داشت هی پر و خالی می شد ..من خیس عرق بودم و پنجره ساکت و مغموم پلک فرو بسته بود ..دوست داشتم بغل ات کنم ..سرت را به سینه بفشارم ..بیدارت کنم ..بغض ت را بترکانم ..بشینیم پای هم زار زار گریه کنیم ..اما نمیشد که نمیشد ... اخر از دست یک روح لعنتی که این کارها بر نمی اید ..........
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
مرسی، بعله دیگه خوندن همین تیپ داستانا روایت ما رو اینجوری کرد:)
zakhar
zakhar
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
ایول سید :) قشنگ بود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
قربونت :) محبت داری
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٩
٠
٠
روبان// سید جان! نمی دونم من اشتباه می کنم یا نه، اما باز چند مرتبه داستان رو خوندم. ببینید از ابتدای داستان، مقتول پوریاست. بعد در پاراگراف دوم جوانِ همراه پیرمرد ما را با نیما آشنا می کند که انگار قاتل پوریاست، آن هم از نوع غیر عمد. بعد پاراگراف سوم جوری نوشته شده که پوریا قاتل است و این جمله: «ای کاش لااقل خانواده نیما از خون پوریا بگذرند» گیجِ گیجم کرد؛ در صورتی که خانوادۀ پوریا باید از خونش بگذرند. به هر صورت نوشتنت خیلی خوبه و این داستان خیلی خیلی بهتر از «طوقی» بود.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٣٠
٠
٠
احتمالا این جمله "پوریایی که تا همین دیروز گل پسر محله بود و حالا رفته است!" باعث شد تا پوریا رو مقتول بدونید! درحالیکه پوریا قاتله و اون پیرمرد پدرش :) منظورم از "رفته است" فرار کردنش بود که جلوتر هم بهش اشاره کردم، نیما هم که همون مقتول و راوی داستانه :) ممنون از وقتی که میذارید بزرگوار:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
بله سد، الان درست شد. جالبه بدونی یکی از دوستان هم داستان شما رو خوند و دقیقا برداشت منو داشت؛ خب خواننده هم مقصر نیست. در پاراگراف دوم بعد حرف از مردن و شمع و قاب، دقیقاً اومده: «پیرمرد را می‌شناسم، پدر پوریاست، پوریایی که تا همین دیروز گل پسر محله بود و حالا رفته است!» طبیعتا خواننده عطف می کنه به ماقبل که صاحب قاب پوریاست. بعد خواننده با این ذهنیت که پوریا فوت شده، این جملات رو می خونه: «متوجه مشکلی بین پوریا و نیما نشدید؟ به نظرتان کجا می‌تواند رفته باشد؟» پوریا که مرده، منظور از کجا رفته، باید نیما باشد؛ و بعد هم با خوندن پاراگراف سوم هم که... :) اگه این جمله رو اینجور اصلاح می کردین هم می شد داستان رو گرفت: «ای کاش لااقل خانواده نیما از خونش بگذرند»// در اینکه راوی خود نیماست که کاملا برام مبهم بود، با این تفاسیر، فقط یک جمله بر روایت نیما دلالت می کنه و اونم :«باید هر طور شده به خواب کسی بروم»// مشکلی نیست، موفق باشی عزیز :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٣١
٠
٠
فکر میکردم چون تو ختم نبوده و همراه بازپرس اومده مشخص کنه که چه نقشی داره، اما خب خواننده پیش فرض ذهنی من رو نداره و من همیشه از این موضوع غافل میشم! مرسی میرزا، سلامت باشید:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٤
١
٠
خیلی قشنگ نوشته بودین :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٣/١٥
١
٠
خیلی ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣