طوقی حلقه به گوش
داستان کوتاه

طوقی حلقه به گوش

نویسنده : s_mostafa_b

آفتاب، آسمان را قرق کرده و کوچه‌ها پرشده از سکوت رهگذاران بی‌رمقی که برای در امان ماندن از ضربه‌های شلاق آفتاب، دست به دامان سایه‌های کمرنگ دیوارها شده‌اند، طوقیِ سفیدرنگی که ضربه‌های عاشقانه تازیانه خورشید را از نزدیک می‌بیند با بی‌قراری از بالای دیوار چیزی به عابران می‌گوید، اما بوی نامطبوعی که به بوی مردار می‌ماند مانع از توجه مردم به طوقی می‌شود. طوقی ناامیدانه بال‌های سفیدش را باز می‌کند و به میانه بام برمی‌گردد، چیزهایی به اسفندیار می‌گوید و به دورش می‌چرخد، نگاهی به لکه‌های قرمز کنار دستش می‌اندازد و چند باری به پیشانی‌اش نوک می‌زند اما جوابی نمی‌آید، چشمانش به جعبه توری پیچ شده کنار کولر می‌فتد و به آسمان می‌پرد، گشتی در شعاع خانه می‌زند، تلالو شیء براقی از رفتن منصرفش می‌کند، برمی‌گردد به روی بام و در حلقه گردن خودش را تماشا می‌کند، بالی می‌زند و به سمت اسفندیار برمی‌گردد، این بار درست کنار دستش فرود میاید با پاهایش کمی سرخی ماسیده به آسفالت بام را نرم می‌کند و بال‌هایش را به آن می‌مالد سپس گردنش را کج می‌کند و برای دقایقی به دستان اسفندیار خیره می‌شود، به انگشتانش، به‌جای خالی یک حلقه در انگشت انگشتری که به سفیدی می‌زند! برمی‌گردد، انگار کسی صدایش می‌زند، بال‌های سرخش را بازکرده و در امتداد نگاه‌های اسفندیار پرواز می‌کند، چند دقیقه بعد از پنجره خانه‌ای وارد می‌شود.

خورشید همان‌طور که طوقی سفیدی را در آغوش گرفته و اشک می‌ریزد در میانه کوچه‌ای که عابرانش مماس به دیوارند و از آن سایه گدایی می‌کنند توقف می‌کند، اشک‌های خورشید رنگ بال‌های طوقی را صورتی‌تر می‌کند، ناخودآگاه لبخند زردی می‌زند و نفسی عمیق می‌کشد، گویی روحی معلق در هوا وارد بدنش می‌شود، چه حس خوبی! باید بار دیگر ریه‌هایش را از این عطر کم یابی که به بوی مردار بی‌شباهت نیست آکنده کند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
یک جور خاصی بود این داستان ...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
خوب بود یعنی یا بد بود؟ :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
تاثیر گذار بود حداقل روی من و بنظرم این یک جور خاص خوبیه :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
خودکشی کرده بود؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
بله...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٢/٢٤
١
٠
سلام سید؛ چندین مرتبه داستانکت رو خوندم، اما متاسفانه چیزی دستگیرم نشد. مخلص کلام سید چیه؟ فضاسازی، چیدمان کلمات خوب و توصیفات خیلی خوب نشان دهندۀ اینه که سید مصطفی، لغات قشنگ برای داستان پردازی و استعدادش در داستان نویسی موجود هست، اما چرا پیچیدگی سید؟ جوری باید کار می کردین که حتی خانم حبشی نپرسه: «خودکشی کرده بود؟» و سید مصطفی هم بگه: «بله» علی ای حال موفق باشی عزیز!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٥/٠٢/٢٤
٠
٠
علیکم السلام:) تشکر بابت خوندن چندین باره متن میرزای عزیز، اما چطور این داستانک اینقدر پیچیده جلوه کرده؟ مثلا درباره خودکشی،‌ فکر میکردم خون دست ها، جای خالی حلقه و نگاه به سمت خونه خورشید، نشونه‌های کافی برای رسوندن این هدف باشه! البته یکی دو جا اشتباهاتی داشتم که شاید باعث شد تا بخش‌هایی به نظر اضافه و بی‌ربط بیان(مثل «برمی‌گردد به روی بام و در حلقه گردن خودش را تماشا می‌کند» که تو ذهنم «برمی‌گردد به روی بام و در حلقه، حلقه‌ی گردن خودش را تماشا می‌کند،» میخوندمش و منظورم هم پیوند دوتا حلقه بود!) // اگه براتون مقدور بود نظرتون رو در مورد داستانکی که تو صف انتشار دارم بگید، اگه اون هم که به همین شکل نوشته شده به نظرتون گنگ اومد یه خونه تکونه اساسی به قلمم بدم // ممنون از وقتی که میذارید :)
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
امان از حافظه های جانبی

حافظه مرا چه شده است؟

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات